کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

اگر کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مرادِ خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمی.اما تو صاحب مصیبت نیستی.
و مرا از آن غیرت آید که هرکسی در احوالِ مصیبت‌زدگان نگاه کند از راهِ تماشا.
مصیبت‌زده‌ای بایستی تا اندوهِ خود با او بگفتمی. تو را هنوز بوی شیر از دهان می‌آید. با تو چه توان گفت؟

(عین‌القضات)

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۰۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یادداشت شخصی» ثبت شده است

صدای نفس

صدای عمیقِ نفس

۰ نظر ۲۵ آبان ۹۷ ، ۲۰:۴۴
عرفان پاپری دیانت

رفتارِ توریستی با یک «ویرانه» شکلی مخفی ولی شدید از رذالت است.

_

من خودم را شبیهِ یک باتلاقی فرض می‌کنم. تو که از قبل آماده‌ی فرورفتن و مردن در من نشده‌ای، گه می‌خوری می‌آیی به دیدنِ من. بی‌جا می‌کنی اگر فکر کنی که من جالب‌ام.

_

وقتی می‌خواهی بیایی من را ببینی، اگر هدفی غیر از مردن داری نیا.

_

تا به حال فکر کرده‌ای که چرا گفته‌اند دستِ بی‌وضو به قرآن نباید زد؟


در قرآن یک کیفیتی هست. نمی‌دانم چه می‌شود اسم‌اش را گذاشت. خطرناک، حرام، مرگبار یا هرچه. حرام بهترین کلمه‌ست به گمان‌ام. یعنی قرآن  در موقعیتی غیرِ عادی قرار گرفته. تو اگر در حالتِ عادی و به قصدِ مطالعه(رفتارِ توریستی) به سراغ‌اش بیایی و لمس‌اش کنی، تو را آلوده می‌کند و خودش هم آلوده می‌شود. (یا نمی‌شود؟)

این را یاد بگیر، و نه فقط واردِ قرآن، بی‌وضو واردِ هیچ ویرانه‌ی دیگری نشو.

۲ نظر ۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۷:۵۳
عرفان پاپری دیانت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۱:۲۳
عرفان پاپری دیانت

امروز چهارِ آبان

بعدِ خیلی وقت سرِ وقت بیدار شدم. مجموعه‌ای از اتفاق‌ها افتاد تا خواب و بیداریِ من تنظیم شود. هم آن خیالی که چهارشنبه شب در سرم افتاد و مجبورم کرد به خواب بروم و هم محمد که آمده بود تهران و صبحِ زود قرار شد که برویم با افسانه پارکِ لاله ببینیم‌اش بعد هم راه به راه رفتم مدرسه و خلاصه امروز صبح بعدِ وقت‌ها هفت بلند شدم، بی‌ جیغِ آلارم.

سرِ صبح نشستم پای کارِ تذکره. یادداشت‌های بابِ جروم را شروع کردم برداشتن. جروم، تصویرِ تکیدگی. تنها معجزه‌ی جروم لاغری‌اش بود و خلوت‌گزیدگی و حفره‌نشینی‌اش در صحرا. و این بزرگ‌ترین و انسانی‌ترین کرامتی‌ست که در کسی ظاهر می‌شود. این کارِ تذکره پیرم می‌کند. هنوز هم که اوایلِ کار است ولی پدرم را درمی‌آورد. اما مجبورم، اتفاق مجبورم کرده که کار را تمام کنم، به هر طور و مشقتی که شده. شاید یک‌بار بعدها نوشتم که این دهانه چه‌طور آن شب وسطِ زندگیِ من باز شد. سرگرمیِ در جزام و ور رفتنِ جزامی با تنِ خودش. دی‌شب این استادی که برای‌اش پیام فرستاده بودم جواب‌ام را داد. پیام ام را که بازخواندم خجالت کشیدم از انگلیسیِ دست و پا شکسته ام. خیلی منتظر بودم که جواب‌ام را بدهد و حالا که داده دقیقاً نمی‌دانم چه کمکی از دست‌اش برای‌ام برمی‌آید. فقط قدری دل‌گرمی‌ست که داده. هوفففف.


دمِ ظهر رفتم پیشِ نگار. ناهار را پیشِ او و با هم خوردیم. بعد درباره‌ی چه حرف زدیم؟ یادم نیست. اما در طولِ روز ایده‌های‌ام را مرور می‌کردم. این وقتِ معلوم‌نیست‌تاکی وقتِ مرور است. به قیافه‌اش می‌خورد تا یکی دوسال طول بکشد و بعد عمری اگر باشد از این مرورها عبور کنم به واقعه.

بعد با نگار اوایل و اواخرِ اودیسه‌ی فضایی را دیدیم. هوففف. بعدِ چهارسال هنوز سرزنده، هنوز داغ بود و می‌سوزاند.  تصویرِ کاملِ زندگی. هرچیزی که لازم است را در همین ابتدای اودیسه می‌شود دید. میمون‌ها با تمامِ وجود مشغولِ خوابیدن و راه رفتن اند و در وقتِ مواجهه با احتیاط به سنگ دست می‌زنند.


من آدمِ تولیدکننده‌ای‌ ام؟ تولیدکننده اگر نه هویتِ من در تولیدگری‌ست؟ پس چرا چیزی تولید نمی‌کنم؟ چرا خسیس شده‌ام؟ چرا دست‌ام خیس نمی‌شود؟ چرا خون‌ام درنمی‌آید؟ چرا دیگر خودم را خرج نمی‌کنم؟ این چه مرضِ مسری‌ای بود که گرفتم.


صبحی ادم کردند توی یک کانالی که آرشیوِ مطالبِ گرفته‌ی انجمنِ علمی‌ست، برای نشریه‌شان. قرار شد من بشوم عضوِ هیئتِ تحریریه که بینِ کارها انتخاب کنیم. غزل گفت یک کسِ دیگر را معرفی کن که سه نفرِ هیئتِ تحریریه کامل بشود. من گفتم هیچ‌کس را نمی‌شناسم توی این دانشکده که شایستگیِ انتخابِ متن داشته باشد، نه بین استادها نه بین بچه‌ها. گفتم فقط و فقط بیژن است که می‌تواند متنِ خوب را بشناسد. خلاصه صبح من را اضافه کرد به این کانالِ‌شان. متن‌ها را توی راه و توی مترو که بودم جسته‌گریخته خواندم. یکی از یکی افتضاح‌تر. پرت و پلا. پرتِ حسابی. حتی یکی‌شان هم ارزشِ چاپ ندارد. و خوب این را هم من حس می‌کنم که این سلیقه‌ی من است. یعنی وقتی می‌گویم پرت، یعنی پرت از من. یعنی چیزی که من دنبال‌اش هستم (آتش و تاریکی) توی این متن‌ها پیدا نمی‌شود. وگرنه من نه هیچ کسی نمی‌تواند بگوید که متنِ خوب چی‌ست.


یک چیزِ دیگری که دی‌شب و امروز سرگرم‌ام کرد، خواندنِ پست‌های یک وبلاگِ تازه بود. قاعدتاً باید تابه‌حال می‌خواندم‌شان ولی خوب نخوانده بودم و دی‌شب و امروز حسابی لذت برم از خواندنِ‌شان. و خیلی خوش‌وقت شدم از همین سیرِ جسته‌گریخته‌ام. خیلی خوش‌حال‌‌ می‌شوم وقتی در نثر و در لحنِ کسی، چیزی از غرابت پیدا می‌کنم و چیزی از گیر و دار.


دارد باران می‌زند. و خیس که می‌شود در و دیوار و کوچه‌ خیابان، من حسِ امنیت می‌کنم. امن؛ که در همان‌جای تاریخ ام که باید. من که مالِ جنوب‌ام و ذهن و دل‌ام هم همیشه جنوبی و تشنگی‌کشیده بوده، وقتی باران می‌آید برای‌ام کم از معجزه ندارد.


هوش و روزمرگی. روزمرگی در هوش بلاست. برعکسِ آن، من وقتی اثرِ هوش را در روزمرگی می‌بینم٬ عاشق می‌شوم.


درباره‌ی شاملو:

الان حوصله ام نمی‌شود. اما یک بار یادم باشد که درباره‌ی شاملو یک چیزی بنویسم که چرا و از چه چیزِ شاملو متنفرم و چه چیزش هنوز برای‌ام محترم است. 

۰ نظر ۰۴ آبان ۹۷ ، ۲۳:۲۱
عرفان پاپری دیانت


امروز بعدِ چند وقت رفتم سرِ کلاس. مبانیِ عرفان گفتم و قدری مثنوی و چند صفحه تمهیدات خواندیم. 

دیگر درس‌دادن سخت‌ام است. علی‌الظاهر مثلِ قبلاً درس می‌دهم. اما سخت‌‌ام است. یعنی سخت است چیزی را که فهمیده‌ام درس بدهم به بچه‌ها. یعنی خودم حس می‌کنم که اگر بخواهم واقعاً آن چیزی که را یادگرفته‌ام سرِ کلاس بگویم بیش از حد عجیب و غیر قابلِ باور به نظر می‌رسد و نمی‌توانم هم که نگویم و ته‌اش چیزی که سرِ کلاس می‌گویم به نظرم مشتی پرت و پاره است، نصفه نیمه و از این‌جا و آن‌جا.

خصوصاً این سری که چند وقتی در فروید گشته بودم و عرفان را مطلقاً خارج از ادامه‌ی اسطورگی و در رابطه با پدر نمی‌فهمم. توی مثنوی این بیت مثلاً که گو بران بر جانِ مست‌ام خشمِ خویش/عیدِ قربان است و عاشق گاومیش

من چه بگویم درباره‌ی این بیت؟ قربانی شدن. خود را قربانی کردن. این میلِ به قربانی‌کردنِ خود از کجا آمده؟ خود را تقدیمِ پدر کردن، تا شاید از کینه‌ی کهن‌اش کم شود. 

برای‌ام جالب است. تقریباً بعد از همه‌ی کلاس‌هایی که رفته‌ام بچه‌ها یک تصویر و یک حس مشترک از من توی ذهن‌شان می‌ماند: ترس و اعجاب. شاید هم من خودم ناخودآگاه در رفتار و در لحن و در حرکات‌ام این حس‌ها را بهشان القا می‌کنم ولی بیشتر از این نتیجه‌ی کارِ ذهنیِ من است که اول خودم را حسابی ترسانده و بعد هم بچه‌ها را سرِ کلاس.

به هر حال، بعد از این چند وقتی که سرِ کلاس نرفته بودم تجربه‌ی خوبی بود و خوش گذشت. هم بچه‌های خوبی بودند هم یک کمی توانستم ایده‌های‌ام را مرتب کنم. آخر کلاس یکی درباره‌ی استسقا پرسید. وقتی توضیح‌ام تمام شد گفتم ان‌شاءالله که همه‌ی شما تا همیشه از این مرضِ عرفان و از این بیماریِ عجیب غریب در امان بمانید و در سلامت زندگی کنید که خودِ مولوی هم آخر عمری گفت بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن.

من حس می‌کنم تنها کاری که در این چند سال سرِ کلاس‌ها کرده‌ام آشنایی‌زدایی از موضوع بوده، تا جایی که در توان ام بوده، زیرا خودم هم موضوع را همین قدر آشنایی‌زدوه یاد گرفتم.


حالا هم جای شما خالی توی یک جگرکی بغلِ مدرسه نشسته‌ام و دل و چربی سفارش داده‌ام و منتظرم بیاید. 

وقت‌تان به خیر

تا وقتِ بعد اگر دست دهد.

۱ نظر ۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۸:۲۴
عرفان پاپری دیانت

تصویرِ من از تو،

چهره‌‌ی یکسره. بی‌هیچ درکی از تنِ تو یا نیازی به آن. چهره‌‌ی تمام، محلِ برپاییِ ژست‌های تو(که البته در دیدارهای کوتاه‌مان هیچ‌وقت فرصتی برای کشف‌شان به من ندادی)

چهره‌‌ی تو در ذهنِ من استعاره به جزیره‌ای‌ست، بینِ دریا. صورتی که مدام بسط پیدا می‌کند (در خود) و (در دریا) کتمان می‌شود. این قابِ عکسِ من از تو آن‌قدر آبی هست که مرا از گذشته‌های روشنِ ظهرزده‌ام خلاص کند و آن‌قدر تیره و کدر هست که دل‌ام را نزند. غرقه. آن وقت که تو در غرقه بودی من هنوز نمی‌خواستم که بشناسم‌ات.

۱ نظر ۰۱ آبان ۹۷ ، ۱۱:۰۹
عرفان پاپری دیانت

من از هرچیزی که در من و در شما مشترک است (همنوع‌بودن، هموطن‌بودن، همسن‌بودن، همرشته‌بودن، همسایه‌بودن، همجنس‌بودن، همزبان‌بودن، همفکربودن و...) اول متعجّب و بعد متنفّرم.

۱ نظر ۱۵ مهر ۹۷ ، ۰۲:۳۲
عرفان پاپری دیانت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۴۵
عرفان پاپری دیانت

بعد از مرگ‌‌ام از میانِ شما تنها کسی حق دارد برای من عزاداری کند که پیش از مرگ‌ام عزادارِ من بوده باشد.

۱ نظر ۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۵:۲۵
عرفان پاپری دیانت


چون بساعت واهمدان آیی، شرحِ این نامه بمشافهه بشنوی و اگرنه این را نیز در کیسه‌ی حم‌عسق نگه می‌دار.

(مکتوبات، عین‌القضات، ص ۱۹۵)

~


یک این‌ بار راحت‌ام بگذار. یک بار فقط. همین یک بار بگذار من تاریخِ خودم را از یاد ببرم. بگذار از گذشته‌‌ام عبرت نگیرم. بگذار این ذغالِ افروخته را چند لحظه بیشتر توی مشت‌ام نگه دارم. بگذار حرف بزنم. 


از مواجهه‌ی من با سپیده چه چیزی در من یا از من ماند؟ بگذار بگویم. 

یک رشته‌ به باریکیِ مو از من به زمین وصل بود و حالا نیست. تمامِ حاصلِ من از واقعه بریدنِ این رشته بود. حالا دیگر هیچ خبری برای من تلخ نیست. من مثلِ تاریکی به هر کجا می‌سُرم، سراپا سیال. به اشاره‌ای می‌میرم، به اشاره‌ای زنده می‌شوم. به اشاره‌ای از پدید، ناپدید می‌شوم و برعکس. این اتفاق آخرینِ یک سلسله بود، سلسه‌ی مرگ‌پذیریِ من. که حالا مثلِ موم توی دستِ مرگ‌ام و مرگ هم مثلِ موم توی دستِ من است.


گذشته از این آن شبی که من این واقعه را قصد کردم، یادم هست که دقیقاً چه اتفاقی افتاد. و این‌ که چه‌طور تکانده و تکیده شدم. چیزی به جزء‌جزءِ جهانِ من رسوخ کرد. و یک لحظه، همه چیز در یک لحظه رخ داد و چشمِ من از ساخت افتاد و یک لحظه به خود ساختارِ دوباره گرفت. من به سمتِ سومی نگاه کردم. و نوری که از آن سوی سوم می‌تابید، گوشه‌گوشه‌ی مرا تأویل کرد. و من خوش‌بخت بودم که پیش از مرگ‌ام دقیق‌ترین و دیریاب‌ترین ژست‌های انسانی را به خودم گرفتم و در تنِ خودم از نو کشف کردم. فقر. ایجازِ ناگزیر. استهلاک.

هرچیزی که از واقعه به دست‌ام رسید را یک شب توی نامه‌ای برای چند نفر از آدم‌های نزدیک‌ام نوشتم که کاش ننوشته بودم. مهم نیست. دیگر این دالان را تا آخرش رفته‌ام.


اما من سپیده را نمی‌خواستم. این نکته‌‌ای‌ست که به تازگی کشف‌ام شده. هرچند من خیال می‌کردم که تن‌ام را بسترِ خواستن کرده‌ام و خیال می‌کردم که توانسته‌ام کمانِ کشیده‌‌ی خودم باشم اما حالا که دقیق نگاه می‌کنم می‌بینم که من مرگ را می‌خواسته‌ام، بیشتر از همه چیز. من معمّا را اشتباه دیده بودم. من فکر می‌کردم که معمّای من یک کلمه‌ست و سعی کردم از راه‌های مختلف (مثلِ تکرار و انجامِ مراسمِ آیینی در زبان) کشف‌اش کنم. اما معمّای اصلیِ من مرگ بود. و کلّ‌ِ این اتفاق رمزی بود که من می‌خواستم از مرگ باز کنم. و راهِ من به مرگ از سپیده می‌گذشت. و گذشت. و به همین خاطر هم از خودم شاکی نیستم که چرا کمانِ تن‌ام را تا انتها نکشیدم. و چرا به سپیده نگفتم که دوست‌اش دارم. من شاکی نیستم. چون همان چیزی را که دور از چشمِ خودم می‌خواستم حالا جلوی چشم‌ام و توی دست‌ام گرفته‌ام. من -بی‌آن‌که خودم خبردار شوم- بینِ سپیده و مرگ، مرگ را انتخاب کردم. گله‌ای نیست.


من در نتیجه‌ی این گذار، زیباترین شکلِ خودم را پیدا کردم و دقیق‌ترینِ نقاب‌های‌ام را یافتم و چفتِ صورت‌ام کردم‌اش. من در ضرورتِ تاریخ‌ام به چهره می‌آیم. من در نهایتِ این راه، همان ژستی که دنبال‌اش بودم را گرفتم به خودم. ژستی که هیچ‌کس، دیگر هیچ‌کس نمی‌بیندش و ذره‌ذره از چشم‌های خودم هم غریب‌تر می‌شود. من حرفی که باید از شیطان می‌شنیدم را شنیدم: تاریک و سراپا سیال. 


بگذریم. من امشب تلخ‌تر از آن ام که بتوانم از زیباییِ خودم گزارشی بدهم. و این‌ که ربطِ من با جهانِ زنده‌ی مربوط، به کلّی از هم گسیخته. دیگر با آشناترین آدم‌ها هم بی‌دلالت‌ام. به جز چند نفرِ بسیار محدود از دوستان‌ام که به قدرِ کافی از هوش و از بیماری برخوردارند، تقریباً همه از چشم‌ام افتاده‌اند، و دارم سعی می‌کنم خودم را از چشمِ همه بیندازم و فکر می‌کنم هم که انداخته‌ام هم تا حدّ‌ِ زیادی. به هر حال، دست و دل‌ام دیگر به اشاره نمی‌رود. وقت‌خوش. 


بس کن که بی‌خودم من ور تو هنر فزایی

تاریخِ بوعلی گو، تنبیهِ بوعلا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین رهِ سلامت ترکِ رهِ بلا کن

۰ نظر ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۰۸
عرفان پاپری دیانت
دوستان
عیبِ منِ بی‌دلِ حیران نکنید
~

بینِ دو نیمه‌ی شب بود که نوری از بیرون اتاق را تا نیمه از تاریکی بیرون کشید و من نیمه‌بیدار و درازکش افتاده بودم.
چیزی در آینه برق خورد و من صورتِ خودم را دیدم، برای اولین بار. من در زیباترین شکلِ خودم بودم و تمامِ اجزای صورت‌ام انگار با خود چیزی از ابدیت داشتند. و در قرصِ صورت‌ام کشاکشِ دایره‌ها به آخر رسیده بود.
آیینه مشغولِ مصرف صورتِ من بود و پس‌مانده‌ی صورت‌ام را که پس‌‌ام می‌داد، حافظه‌ی من بُعد می‌گرفت. و چنان شرور خندیدم که تصویرم در آینه جهانِ در ایجاز بود و جهان در شرارتِ من نفس می‌کشید.
من در سرحداتِ زیباییِ خودم سِیر می‌کردم. و دیگر هیچ‌کس مرا در آن دقیقه نمی‌بیند. دیگر هیچ‌کس مرا نمی‌بیند. و اگر هم تا به حال کسی دیده‌باشدم من توی آینه از هر نگاهی که به پوست‌ام خورده غسل کردم. و هنوز خیس‌ام از رطوبتِ تصویر. و هنوز چشمِ هیچ‌کس به من نیفتاده. و دیگر کسی نمی‌بیندم. اما تصویرِ من در حافظه‌ی آینه می‌ماند‌. و آینه نشانیِ من خواهد بود. و آینه تا ابد سندی‌ست که زیباییِ مرا اثبات می‌کند. هرکس در آینه به خود نگاه کند به من هم نگاه کرده چراکه تصویرِ تمامِ من دیگر از آنِ خودم نیست و از آنِ آینه است. 
دیگر کسی نمی‌بیندم. من برای همیشه انگار نامرئی شده‌ام. و هرکسی به من نگاه کند به خودش نگاه کرده و من را فقط کسی می‌بیند از این پس که خودش را دیده باشد.

من در ذهنِ آینه گیر کرده‌ام و تا همیشه منتظر خواهم ماند. تا کسی مرئی‌ام کند دوباره. و مرا ببیند. و تنها شرورترین و زیباترینِ شما مرا می‌بیند.
پس نشانِ من را از آینه بپرس. آن‌‌قدر در خودت به آینه نگاه کن که غریب شوی و آینه تاریخِ خودش را در شکل و در شمایلِ تو به یاد بیاورد. و بعد، ملکوتِ صورت‌ات که فرارسید، جایی در ذهنِ آینه مرا ملاقات خواهی کرد، زیبای تمام.


۵ نظر ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۲۳
عرفان پاپری دیانت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۴۹
عرفان پاپری دیانت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۳۷
عرفان پاپری دیانت
یک لحظه دل‌ام رفت. توی ترمینال با صدای بلند و لحنِ موزون می‌گفتند: ساری بابل، گرگان گنبد. این را هی می‌گفتند و فضا هی نم می‌کشید و آماده‌ی عزا می‌شد. چه‌قدر دل‌ام برای تو تنگ شده. عزیزِ دل. عزیزِ دلِ سُربیِ من.

این چندِ وقتِ گذشته‌ جاهای عجیبی بودم. با متن‌های سفت و سخت سر و کله زدم و خودم را حسابی خسته کردم. و هرچه دورِ خودم تنیده بودم امشب یک لحظه شکاف خورد و من باز خودم را رقیق و مطهر و زیبا دیدم. 

من دلخورم کمی از خودم. از این که تو را به این سختی از خودم طرد کردم. یا این‌که به این راحتی گذاشتم طردم کنی. آری من کمی دلخورم. ولی خوب. منِ مارگزیده کارِ دیگری هم نمی‌توانستم بکنم.

گفت مرا عشقِ کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

البته نباید این ها را به تو گفت. تو جوان‌تر و سرِ حال‌تر و سالم از چیزی هستی برای این حرف‌های پیرمردی تره خرد کنی.

من وقتی که قیامت شد و شیپورهای گسست را زدند، یک زنجیرِ محکمی گیرآوردم و گرفتم‌اش که در آن طوفان‌های شدید دست‌ام به جایی بند باشد و قرار بود مرا وصل کند به تو اما تو را از چشمِ من انداخت.

نمی‌دانم کاری که کردم درست بود یا نه. من عاشقِ زنجیر شده بودم. پس هیچ گزیری از آن نبود. من آن‌قدر حلقه‌های آن زنجیر را خوردم که بالا آوردم. و فقط این‌طور بود که توانستم از زنجیرم خلاص شوم. وگرنه نمی‌شد.

من هیچ وقت این قدر احساسِ آزادی و شادی و البته مرگ نکرده‌ام توی زندگی‌ام. من دیگر هیچ چیز، هیچ هنجاری و هیچ قانون و قاعده‌ای سرم نمی‌شود. من دیگر با چشم‌های حریص و گرسنه توی شهر راه می‌روم. هرلحظه مغزم آماده‌ی شکار است. یک اشاره کافی‌ست تا چهارستونِ هرچیز را بشکنم و ببلعم‌اش و در خودم به شور تبدیل‌اش کنم. من فهمیده‌ام که عمرم کوتاه‌تر از آن است که بتوانم به چیزی پایبند باشم.

حالا اصلاً مهم نیست این‌ها. نمی‌دانم چرا نوشتم‌شان. گاهی وقت‌ها از این که این‌قدر درباره‌ی خودم حرف می‌زنم شرمنده می‌شوم. البته که اگر من از خودم ننویسم، هرچیزِ دیگری که بنویسم غیرِ اخلاقی‌ست.

خنده‌ام گرفته. قرار بود من توی این نوشته عزا بگیرم. می‌خواستم زاری کنم. ته‌اش باز به یک همچین ایده‌بافی‌هایی کشید. این ذهنِ من چه‌قدر توی دودره‌بازی زرنگ است. 

چند دقیقه پیش یادم افتاد که یکی از این روزهای پس و پیش احتمالاً تولدِ توست. کی‌اش را نمی‌دانم. می‌دانم که اواخرِ مرداد باید باشد. مبارک.

اگر در این چند وقته چیزِ تازه‌ای پیدا کرده‌ای و دل‌ات خواست بیا به من بگو. من دل‌ام برای کشف‌های تو تنگ شده. آن هاله‌ی تاریک از روی چهره‌ی من کنار رفته. من مهربان شده‌ام. بیا اگر چیزی پیدا کرده‌ای به من هم نشان بده. من (به کی؟) هم قول می‌دهم که اگر تو را آشنا ببینم حرف‌های‌ام را به تو نشان بدهم. 

وقت‌ات به خیر عزیز. 
با آرزوی تطهیر. 
۳ نظر ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۲
عرفان پاپری دیانت

دی‌شب توی یک ژستِ عجیبی خواب‌ام برد. 


رفته بودیم سمتِ آرژانتین و بعد که داشتیم برمی‌گشتیم، قبلِ میدانِ ولی‌عصر شروع شد و بعد که تا خانه قدم می‌زدم گُر گرفت و بسط پیدا کرد و دمِ خواب دیگر خودش را به تمامی بر من پوشانده بود و باز معلومِ بدن‌ام نمی‌شد. 


ژستِ پایانِ مقدر. پایانِ نمایش. آخرین دیالوگ‌ها پیش از آن‌که پرده بیفتد. انگار راویِ میان‌سالی از دهانِ من خطاب به همه‌ی آدم‌های دور و نزدیک، با صدایی اکراه‌آلود می‌گفت: «مقدر بود و رخ داد. برای او طلبِ مغفرت کنید.»

انگار که من در لحظه‌ی آخر باید نمایش اجرا می‌کردم تا نمایش را نبینم. 

نورهای زرد. لباس‌های اشرافیِ بلند و تاریک. 

ژستِ یک آخرالزمانِ شخصی.

ژستِ دکتر جکیل وقتی که نامه‌اش را می‌نویسد. چشم‌های بازِ باز. حیرتِ مصنوعی و اغراق‌آلود. 

صحنه‌ی آخرِ دکتر کالیگاری.

آن گوی شیشه‌ای در ابتدای Citizen Kane.


~

من دی‌شب توی خواب و بیداری این فکرها را می‌کردم ولی خسته‌تر از آن بودم که چیزی بنویسم. فقط در تاریکی خودکاری پیدا کردم و کفِ دست‌ام نوشتم «کالیگاری» و خواب‌ام برد. امروز سعی کردم از آن ژست چیزی به یاد بیاورم. نمی‌دانم چه‌قدرش از دست رفت و چه‌‌قدرش در دست‌ام مانده.

۱ نظر ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۱
عرفان پاپری دیانت

بالاخره پیدایش شد. عصرِ دم‌کرده‌ی تابستان. بیست و یک تیرِ امسال. سیاه‌پا آمد. 

۰ نظر ۲۱ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۰
عرفان پاپری دیانت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ تیر ۹۷ ، ۲۱:۴۶
عرفان پاپری دیانت
بوبن می گوید: مردن مثلِ عاشق شدن است. او ناگهان می رود و دیگر خبری از خودش نمی دهد. (مسیح در شقایق)
_
این روزها شادمانیِ غریبی حس می کنم در خودم. در خودم و نه از هیچ سمتی و این روزها که می گویم یعنی حالا که دوی شب است یحتمل و نه پس و پیش و پیش و پسِ من همیشه پوک بوده. 
من اشتباه می کردم. حرفی که درباره ی زیبایی زدم اشتباه و از سرِ افراط بود. اشتباه و افراطی لازم البته. من اصالت را به زشتی نمی دهم. «الله جمیل و یحب الجمال» پس باید زیبا بود و زیبایی را دوست داشت. هرچند سخت است و سرخوردگی در هر سمت و سو که سر می چرخد کمین کرده. اما اصلانی می گفت: در دلِ دوست به هر حیله، به هر حیله رهی باید کرد. طبیعت در برابرِ زشتی بی رحم است. من این بی رحمی را تاب نمی آوردم که آن روز آن طوری نوشتم. اما این طبیعت چیزی جز خدا نیست. خدا هم با زشتی بی رحم است. پس به هر حیله و با خونِ جگر باید زیبا بود. 
اما چیزی که من را به اشتباه انداخت چه بود؟
باید زیبا بود اما نباید به سمتِ زیبایی رفت و خود را مشغولِ زیبایی کرد. نباید زیبایی را مصرف کنیم. باید زیبایی ببخشیم. من هنوز هم به ویرانه فکر می کنم. به جزام خانه فکر می کنم. به ف که مردِ جزامی را بغل کرد. اما یک نکته در حکایتِ ف هست. بعد از این که ف جزامی را بوسید، جزام از بین رفت. یعنی که کارِ ف، گریزِ لجوجانه به سمتِ زشتی نیست (مثلِ من که لجوجانه تو را طرد کردم) بلکه کارِ ف تاویلِ مردِ جزامی ست. او به جزام خانه می رود و جزام خانه را زیبا می کند. همه چیز در همین است. باید زیبا بود و زیبا کرد. باید شاد بود و شادی بخشید. اما راهِ همه ی این ها از دلِ جزام خانه، از دلِ اندوه می گذرد. با دلی سرشار از شادی. با دلی غرقِ زندگی خودت را در ویرانه ها گم کن تا خودت را و ویرانه را پیدا کنی. از آدم های زیبا و شاد دوری کن. دور شو. هیچ خبری از خودت نده. بمیر. عاشق باش. آدم های زیبا تو را وسوسه می کنند که زیبایی ات را مصرف کنی. کارِ تو بخشیدن است و دوست داشتن. شاد کردن و زیبا کردن. آن ها تو را حریص می کنند به مصرفِ شادی. برو. سفر کن. مثلِ عمیدالدین که آن قدر رفت که تاویل شد. که درختِ خشک اش را تاویل کرد آخر. برو. مثلِ روزهای شروعِ 95، مثلِ روزهای آخرین وسوسه خشن باش. پیری و اندوه نشانه ی ضعف است و جوانیِ وشادی هم نشانه ی حماقت. تو پیر و جوان باش.
خداوند می گوید: اَشِدّآءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَمآءُ بَینَهُم.
_
دندان های من تیزِ تیز است امشب. تا تهِ دل ام سرخوش ام. هرچیزی که پیشِ چشم ام بیاید را با نگاه ام جر می دهم. 
سرخوشِ چه؟ این روزها (و امشب) از همیشه بی بهره ترم از همه چیز. سه طلاقه ام کرده اند. دردِ بینِ مهره های کمرم هم دیگر به یک هفته رسیده و آرام نمی گیرد. اما پروانه تا غروبِ روزِ سوم زنده می ماند. من این را حس می کنم.

جان همچو مسیح است به گهواره ی قالب
آن مریمِ بندنده ی گهواره ی ما کو
شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست
آن زنده کنِ این دلِ دیوانه ی ما کو؟
۴ نظر ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۳:۰۲
عرفان پاپری دیانت

دمِ سحر بیدار شدم. چشم‌هایم می‌سوخت. خواب‌ و بیدار، چشم‌های خودم را دیدم که ترک داشتند. فهمیدم امروز بالاخره کامل از چشم‌‌ام افتاده‌ای‌.

دیدم که یک دشتِ مستطیلیِ کوچک بود و تو در لباس‌های سبز-آبی‌ات می‌آمدی ‌و بعد یک لحظه سرخ شدی توی چشم‌ام. من این را دقیق را می‌دانم. من می‌دانم وقتی لباس‌ها رنگ عوض می‌کنند، چه معنی‌ای می‌دهد.

~

حیرت کرده‌ام. آن‌چه در این چند ماهه کرده‌ام فقط حیرت بوده. 

حیرت چی‌ست؟ در حیرت تناقض است. حیرت حاصلِ آگاهی‌ست و عینِ ناآگاهی‌ست. من وقتی حیرت می‌کنم که حقیقتِ یک پدیده را می‌فهمم. وقتی که دست‌ام به لایه‌های عمیقِ چیزی می‌خورد حیرت می‌کنم. و عجیب این که در وقتِ حیرت ذهن از آگاهی تهی می‌شود. ذهن مجهول می‌شود. ما وقتی حیرت می‌کنیم که شکلِ پنهانِ چیزی را پیدا کنیم و در حیرت، گم‌اش می‌کنیم.

من حیرت کرده‌ام. از ربط. از هر چیزِ مربوط. از ربطِ کلمه‌ها به هم در متن. از ربطِ آدم‌ها به هم. وقتی که یک جمله‌ را تا انتها می‌نویسم تعجب می‌کنم. وقتی با یک نفر حرف می‌زنم تعجب می‌کنم که چه‌طور توانستم. 

من چند ماهِ پیش از یک رابطه‌ی دوساله آمدم بیرون. تمام شد. خوب هم تمام شد، زیبا و آسوده. من و زیبا هیچ هم را کدر نکردیم.  اما حالا حیرانِ هر روزِ آن دو سال ام. حالا که دوباره آن دو سالِ زندگی‌ام را می‌خوانم از خودم هی می‌پرسم که چه‌طور شد؟ چه‌طور ممکن بود؟ چه چیزی لب‌های من را از هم باز می‌کرد؟ نمی‌دانم. و لب‌هایم حالا طوری به هم دوخته‌اند که حس می‌کنم هیچ وقت نه با کسی حرفی زده‌ام نه کسی را بوسیده‌ام.

من خیلی وقت است که دیگر نتوانسته‌ام داستان بنویسم. از بهارِ ۹۶، از بعدِ «وین پیرِ سال‌خورده» تا این بهار. حالا حیرانِ تمامِ آن چیزهایی‌ام که نوشته‌ام. من چه‌طوری داستان می‌نوشتم؟ 

نمی‌دانم. همه چیزِ این زندگی برای‌ام عجیب است. چه‌طور یک کلمه از دلِ تنهاییِ خودش توی لغتنامه می‌آید بیرون و کنارِ کلمه‌ی تنهای دیگری جمله می‌شود؟ نمی‌دانم. 

مگر خضرِ مبارک‌پی تواند

مگر خضرِ مبارک‌پی تواند

۲ نظر ۰۷ تیر ۹۷ ، ۱۳:۳۴
عرفان پاپری دیانت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ تیر ۹۷ ، ۰۵:۳۹
عرفان پاپری دیانت


حرف بزنیم؟ با چه زبانی؟

~

این سیبِ سرخ اهلیِ من نیست

این سیبِ سرخ اهلیِ من نیست

وقتی که چشمِ تو

وقتی که چشمِ تو در خاک

~

من بیست سال‌ام شده. آن‌قدر پرماجرا زندگی کرده‌ام که دیگر مسئله مومِ دست‌ام باشد و از سؤالِ تو(درتو) نترسم اما می‌ترسم و مسئله در دست‌ام (یا دست‌ام در مسئله) می‌لرزد. همان قدر که پوستِ من کلفت شده در این چند ساله مسئله هم تند و تیز شده با من. یعنی که شکلِ کرگدن شده‌ام اما باز هم امروز که بیدار شدم پوستِ صورت‌ام به همان قدرِ قبلن‌ها نرم بود و مسئله‌ تیز می‌تابید و سرخ‌ام می‌کرد از ترس. 


تا عمقِ تن‌ام حسِ بکارت می‌کنم. انگار تازه پشتِ لب‌ام سبز شده و صورت‌ام هنوز همان صورتِ کج و معوجِ تیغ‌نخورده‌ست. من هیچ وقت این‌قدر باکره نبوده‌ام که حالا. 

من کی از این همه زنا غسل کردم؟

~

نحوِ پیوسته. پیوستگی. هر چیزِ پیوسته عذاب‌ام می‌دهد. بریده بیا. اول ببر بعد بیا. راست و حسینی اعتراف کنم که اعتماد ندارم به تو. می‌ترسم اگر لخت‌ات کنم بدن‌ات را پیوسته و سالم ببینم. بشکن. بشکن بعد بیا. من از هرچیزی که بوی سلامت بدهد بی‌زار ام. بوی مرض بده. 

~

من کی این‌همه لب‌ریز بوده‌ام از عشق؟ کی عشق از لبِ من ریخته این قدر؟

از بیست و پنجِ خرداد پنج روز گذشته و من هنوز زنده‌ام‌. شنید و جواب نداد. به قولِ ع همان نکرد که ما خواسته‌ایم (از کجا می‌دانم؟) و گفت خفه شو. خوب چشم. چشم. چشم عزیزِ دل

وقتی که چشمِ تو در خاک

وقتی که چشمِ تو در خاک ناگهان به خودش می‌تابد 

این سیبِ سرخ

این سیبِ سرخ اهلیِ من نیست. 

(سیبِ سرخ در این سطرها استعاره از دوم‌شخص نیست. از شخصِ سومی‌ست که می‌آید. از سمتِ سومی‌ست.)

هرچیزی که هلاکِ‌مان نکند را باید هلاک کنیم. 

بگذار سیبِ سرخ ببلعدت. بگذاریم ببلعدمان.

۲ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۵
عرفان پاپری دیانت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۳۹
عرفان پاپری دیانت

این روزها عقده، با همان هیئتِ شنیع‌اش، باز دارد می‌آید سراغ‌ام. من در تنگنای گره گیر می‌کنم. کوچک می‌شوم. ثقیل می‌شوم. و از آن‌چه هستم بی‌بهره‌تر می‌شوم.


می‌ترسم عقده باز زشت‌ام کند.

وقتی در گیر و گرهِ عقده‌ام، ذهن‌ام هی تنگ و هی محدود می‌شود. از زیبایی بی‌نصیب می‌شوم چون زیبا را خطرناک و خود-ام را بی‌دفاع می‌بینم برابر-اش.


هوا سمی‌ست. هوا کدر است. و من اگر نفس بکشم می‌سوزم. و من ناگهان می‌بینم که نفس نکشیده‌ام و دل‌ام از هوا هم کدرتر است. من برای آن‌که تیرگی را تحمل کنم، از او تیره‌تر می‌شوم ناخودآگاه.


ژستِ من در مواجهه با عقده ژستِ نفس‌تنگی‌ست.

زهد، اما زهدی ناقص.

تصویرِ دقیقِ من در گره‌گاه:

یک نفر نفس‌اش را به سختی حبس کرده، زیرا شش‌های او از هوا می‌ترسند. 

۰ نظر ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۲
عرفان پاپری دیانت

می‌خواهم دور بگیرم اما در این گره‌گاه، از آن‌سوی استوانه‌ی بدن‌ام من بی‌بهره‌ام. و حالا دیگر دور و نزدیکِ تو یکی‌ست؛ در این آیینه‌زار، در این مزار. 


دهان باز کردم. در گلوی من چیزی شکلِ نخستینِ خود را می‌خواست. در دهانِ من هوا بود و من هوا بودم، تمام. و وقتِ غروب، هوا سیاه‌تر می‌شد هی به ایجاز می‌رسید در دهن‌ام من آن‌قدر کش‌اش دادم که حالا تمامِ تن‌ام دهانی‌ست، ثقیل.


کسی مرا از پشت بغل کرده که تن‌اش کدر است و زبان‌اش با ما بی‌گانه‌ست. دست‌های‌اش را آورده رو به روی من و دو سرِ رشته را می‌کشد و گره‌ هی تنگ‌تر می‌شود و من صورتِ شما را هی گنگ‌تر و هی بی‌هوده‌تر می‌بینم. 

در این گره‌گاه که دور و نزدیکِ تو حالا یکی‌ست.

۰ نظر ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۵
عرفان پاپری دیانت

گریزِ معشوق از عاشق برای آن است که وصال نه اندک کاری است.
زیرا تا او او نبود، عاشق تن در ندهد.
معشوق هم تن در ندهد تا عاشق، او بود. تا در درونِ او، او را تمام نخورد و از خود-اش نشمارد و به کلی قبول اش نکند، از او گریزان بود. 
اگرچه معشوق در ظاهرِ علم این حقیقت نداند اما دل و جانِ او داند که نهنگِ عشقی که در نهادِ عاشق است از او چه می کشد یا بدو چه می فرستد.
گاه او شمشیر آید و این نیام، گاه به عکس.

(سوانح، احمد غزالی)

~

آن‌قدر منتظر می‌مانم تا این باران تو را به تمامی فرسوده کند. تا چیزی از زیباییِ تو باقی نگذارد. و روزی که تمامِ زیبایی‌ات را از دست دادی، من عاشقِ دست‌های خالی‌ات، عاشقِ صورتِ تکیده‌ات خواهم بود.

~

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم


دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم


گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم


گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم


گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم


گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم


گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم


گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم


گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم


گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم


گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

(از دیوانِ شمس)

۱ نظر ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۲
عرفان پاپری دیانت

امروز بیست سال‌ام تمام شد. می‌خواستم چیزی بنویسم. اما چند سطر از یک قطعه شعر مدام خود-اش را پیش می‌کشید و من را پس می‌زد. «ذهن‌ام از امراضِ کویری فرسوده‌ است» «سلامِ عقده هنوز بی‌پاسخ است». گفتم چه کاری‌ست دیگر. خودِ قطعه را این‌‌جا می‌گذارم. و امروز در روزِ تولدِ بیست‌سالگی‌ام، برای تمامِ کسانی که دوست‌ام دارند و دوست‌ِ‌شان دارم، آرزویِ هولناک‌ترینِ بلاها را می‌کنم. 


در آینه تنها
نیمی از خودم را می­ بینم.

جُستم هر جا   خندخندان
عبورِ گاریِ بی­ بار بود و
میلِ ما به مکافات...

از آخرین آدمی
که مرا سطل دیده بود
فقط یک جداییِ ناچار
فاصله دارم
و چشمانمان تداخلِ دیگرهاست
که میانِ این همه میز
می گدازند

ذهنم از امراضِ کویری فرسوده است.

از مشتم چگونه گریخت؟
باز به آسمان می­ نگرم
چیزی نمی­ پرسم ـ
اندازِ دوریِ فردا
همه از عشقِ من است
امّا تو باور نداری و
پاییز تنِ یک کودک می ­شود.

که آب
چاله هایِ قدیمی را
پربار می کند
یعنی میانِ هجمه ­یِ فردا
امروز.

و آتش چون همیشه می­ سوزد
و کلمات حدوداً همان معانی را می­ دهند
و سلامِ عُقده هنوز بی­ پاسخ است.

دستی که دراز کردی
به عالمی دیگر شد
ادامه دادی و بازگشتی
تا از تو هیچ نپرسیدند   چرا نرفتی
زیرا که دانشی بیهوده است.

اتّفاق یکباره نبود
خبرگزاری از پیش منتشر کرده بود
که پاییز است.
و نَفَس اگر تنگ می ­شد
پمپِ گاز جبران می ­کرد
و قلب اگر می ­خوابید
ناکوک بود.

پس جسمی در پنجره پیدا شد
که به آینده هیچ­ گونه شباهت نداشت
دانستم که دیگر نخواهی آمد
و گل­ های رنگِ آبی
یک­ یک تکرار می­ شدند

غروب

تمایلی به رنگِ چشمانت نداشت

و من به خودم آمدم.

(محمدرضا ضیغمی)

۱ نظر ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۰
عرفان پاپری دیانت
یکی از دوستانِ من، حدودِ دوماه پیش برای‌ام تعریف می‌کرد که وقتی مریض بوده و توی بیمارستان بستری بوده، توی خواب من را دیده‌.
- دنیای ذهنیِ تو بود. با چند نفرِ دیگه توی خیابون راه می‌رفتیم و بهمون توضیح می‌دادی که چند وقته این شکلیه این جا و خیلی خیلی قشنگ بود همه‌جا. خیابون سنگ‌فرش، مغازه‌ و اینا، شهرکِ سینمایی.
بعد بعضاً بالای بعضی مغازه‌ها یه سری دایره‌های شفاف بود و...
~
امروز دمِ سحر من خواب و بیدار بودم و توده‌ی متراکمِ بلا پس و پیش‌ام بود و من خوابی دیدم که ادامه‌ی خوابِ دوست‌ام بود. ردِ آن و ابطالِ آن بود. 

«هرآن‌چه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود.»

همان‌جا. توی همان شهرِ ذهنِ من. خیابانی نبود. و جای سنگ‌فرش، شنزار بود. بالای مغازه‌ها دایره‌های رنگی نبود و کسی جز من نبود و کسی از من چیزی نمی‌پرسید و من نمایشی را برای هیچ‌کس نمی‌دادم. اما همان‌جا بود. 
تاریک بود و تاریکی بُرش می‌خورد. شنزار بود و شنزار لایه‌به‌لایه می‌شد و من از چهره می‌افتادم. سؤال بود و سؤال من را می‌تراشید. و تمامِ ژست‌های من از تن‌ام می‌ریخت.
یک کاردِ بزرگ. یک تیغه‌ی بزرگ،که نمی‌دیدم‌اش، تاریکی را ورق‌به‌ورق می‌برید. از بینِ ورق‌ها سپیده سر می‌زد و گم می‌شد. . بادهایِ سمیِ بیابان تمامِ زیباییِ من را می‌سوختند. زبانِ من در دهن‌ام آب می‌شد. و من در آن مهلکه آسوده می‌شدم. من کریه می‌شدم. نه کسی سؤالی از من می‌پرسید و نه من جوابی داشتم برای کسی. 
فقط بادیه بود و برش. و تمامِ چیزهایی که دوست‌ام در خواب‌اش دیده‌بود، توی خوابِ من دود می‌شدند و به هوا می‌رفتند. و مثلِ ستاره‌ها در سپیده‌ی سحری ناپدید می‌شدند.

(از دوست‌ام -اگر این‌جا را می‌خواند- بابتِ نقلِ رؤیای‌اش عذرخواهی می‌کنم.)
۱ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۹
عرفان پاپری دیانت

من وقتی که در خود-ام گیر ام و یا با چیزی از خود-ام درگیر ام، مکالمه‌ام با فرهنگ بریده می‌شود و فکر-ام از فرهنگ می‌افتد.

من فقط وقتی می‌توانم به فرهنگ و در فرهنگ فکر کنم که سلامت‌ام. چون فرهنگ بسته است‌ و در دستِ زمان و در زبانِ آدم‌ها نهایت گرفته و منجمد شده‌است‌. و به همین خاطر من وقتی که در میانه‌ی خود-ام ام و سیال‌ام، از چنین چیزِ کامل و نهایی‌ای بد-ام می‌آید.

من فرهنگ را در نهایتِ زیبایی و سلامت می‌بینم و به همین خاطر وقتی که بیمار ام، به فرهنگ بی‌ربط می‌شوم. برعکس وقتی که حال‌ام خوب است، رشته‌های بدن‌ام به هم می‌پیوندد و من یک‌پارچه و منجمد و هشیار می‌شوم و آن‌وقت روزنه‌های فرهنگ هم به من باز می‌شود.

آن وقت (یعنی برعکسِ حالا که وقتِ بلاست) فرهنگ مثلِ آب به جریان می‌افتد و ذهنِ سنگیِ من می‌تواند در آن شنا کند.


اما یک چیزِ دیگری هم هست و این‌که من وقتی بدحال ام، اگرچه فرهنگ را از پیشِ چشم‌ام دور می‌کنم اما او می‌رود پشتِ سرِ من می‌ایستد.

من وقتی که غمگین ام، لج‌باز می‌شوم با دیگران (یعنی با فرهنگ) اما غمگینیِ من یک غمگینیِ فرهنگی‌ست. 

شاید غمِ من مالِ خود-ام باشد اما ژست‌ام (ژستِ غمگین بودن‌ام) را خود-ام نساخته‌ام و دیگران و گذشتگانی که از خود-ام رانده‌ام، در شکلِ  صورت‌ام حضور دارند.

من وقتی که مریض‌ام، حال‌ام از هرچه کتاب به هم می‌خورد. (چون کتاب‌ها از بلا عبور کرده‌اند) همه‌ی‌شان را روی میز-ام ول می‌کنم و می‌روم ولو می‌شوم روی تخت. اما باز هم در نبودِ کتاب‌ها، من روی تخت‌ام به شکلِ همان کتاب‌ها مریض‌ام.


یک زمانی سر برون کن از حجاب

از برای عاشقانِ دنگ را

تا که عاقل گم کند مر راه را

تا که عاشق بشکند فرهنگ را

«مولوی»

۰ نظر ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۵
عرفان پاپری دیانت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۲
عرفان پاپری دیانت

دیروز که بیدار شدم دوسه ساعتی دورِ خود-ام چرخیدم تا غروب شد. پوشیدم رفتم پارکِ هنرمندان. همان‌جا یک چیزی خوردم و رفتم کله‌سرخ را دوباره دیدم. و وقتی که می‌دیدم‌اش آسوده بودم. و توی این آسودگی 

حوصله‌ام نمی‌شود. 

~

فرسودگی با این جمله شروع می‌شود:

اتفاقی روی داده است که از آن هیچ نمی‌دانم.


امروز از پنجره که بیرون را نگاه می‌کردم یک گربه‌ای دیدم. مرده بود. نمی‌دانم ماشین زده‌بود-اش یا چه. نصفِ سر-اش نبود و توی خون افتاده بود کفِ زمین. من خیلی گربه‌ها را دوست دارم و وحشت‌ کردم. یک آن سر-ام را برگرداندم ناخودآگاه تا نبینم‌اش. حالا به این فکر می‌کنم که دیدنِ این گربه و سرگرداندنِ من انگار تمثیلی بود از آن‌چه از سرِ من گذشته یا هنوز می‌‌گذرد.

یک اتفاقی می‌افتد برای تو. یک چیزی می‌بینی و آن‌قدر می‌گُرخی که دیگر نگاه نمی‌کنی. من سریع سربرگرداندم. آن شب که یزد، توی اتاق‌ام دراز کشیده بودم و اتفاق افتاد، من یک لحظه دیدم‌اش و سریع سر-ام را برگرداندم به یک سمتِ سومی و هنوز به سمتِ سوم دارم نگاه می‌کنم. اگر کسی از من بپرسد که چه اتفاقی افتاده یا خود-ام از خود-ام بپرسم که چه دیده‌ام، هیچ جوابی ندارم چون یک لحظه بیشتر چشم‌ام باز نبود. فقط می‌توانم بگویم هولناک بود. هولناک است. 

~

بعد برگشتم خانه. امید آمد پیش‌ام. یک طوری بود و عجیب بود. فکر کردم چون چند وقت است ندیده‌ام‌اش لابد زبان‌اش رنگ عوض کرده و بعد فهمیدم که نه حال‌اش سرِ جا نبوده. و امروز (یعنی فردای آن شب) مثل همیشه حرف می‌زد. 

یک قصه از گوگول خواندیم با امید و امین. کالسکه. جالب بود فقط. خوش‌ام نیامد وگرنه. شبیهِ قصه‌های چخوف بود، بی‌ صدای چخوف. از آن جنونی که توی کارهای گوگول هست (دماغ، شنل، یادداشت‌های یک دیوانه و...) خبری نبود توی قصه. بعد حرف زدیم که مثلاً بخواهیم از قصه اقتباس کنیم چه می‌کنیم. و فکر کردیم که صحنه‌های قصه را چه‌طور و با چه ضرب‌آهنگی می‌شود به هم کات زد. امین گفت می‌شود از آخر آمد به اول. و به نظر-ام هم ایده‌ی بدی نبود، اگر در حدِ یک تمهیدِ جذاب نماند. و گفت که می‌شود شروعِ قصه‌ سیاه‌سفید باشد و بعد از ورودِ هنگِ سواره‌نظام به شهر تصاویر رنگی شوند و کالسکه هم توی این رنگ و بی‌رنگی در رفت‌وآمد باشد. من گفتم که می‌شود قصه را با یک لحنِ گروتسک اجرا کرد. روایتِ قصه رئال باشد و لحنِ تصویرها فانتزی (و وحشت‌زا). مثلِ پرتقالِ کوکی کمابیش. می‌شود کات‌هایی که منطقاً باید زد را نزد. مثلاً صحنه‌ی مست‌به‌خانه برگشتنِ فیثاغور فیثاغورویچ را توی کالسکه کامل نشان داد. و این که توی قصه اشیاء مهم اند. اما توی فیلم این اهمیت از بین می‌رود چون تمرکزِ دوربین  روی اشیاء نیست (در صورتی که در متن این تمرکز هست) و می‌شود با آشنایی‌زدایی از اشیاء (مثلاً با روایتِ فانتزی از آن‌ها) این تمرکز را به وجود آورد.

مهم نیست حالا. 

بعد نشستیم ایوانِ مخوفِ آیزنشتاین را دیدیم که من خواب‌ام برد وسط‌اش.

~

امروز عصر بیدار شدیم، من و امید. حضورِ امید من را آسوده می‌کرد از ل.

چند ساعتی تا شب مانده بود. 

با امید توی بالکن نشستیم. آواز خواند امید. بعد یکی از مقاله‌‌های کتابِ هاشمی‌نژاد را خواندیم. فرهنگ پایه‌ی تیپ‌شناسی ایرانی که معرفی و کشفِ کتابِ مرآت‌البلهاست. مقاله‌ی خیلی خوبی بود. نثرِ بی‌نظیری دارد هاشمی‌نژاد. خدا رحمت‌اش کند. توی مقاله یک تکه‌هایی هم از اعتمادالسلطنه آورده بود. خیلی خندیدیم. وقت کنم دل‌ام می‌خواهد خاطراتِ اعتمادالسلطنه را بخوانم.

~

بعد من شام درست کردم. امید زنگ زد به ایمان. آمد پیشِ‌مان. ایمان را دورادور دوست دارم. 

یک داستانِ بلند یا رمانِ کوتاهی دارد هاشمی‌نژاد. به نامِ خیرالنساء. گفتیم که این را بخوانیم امشب. دو فصل‌اش را خواندیم با ایمان و امید. بعد شام خوردیم. بعد بقیه‌اش را خواندیم.

هرچه بگویم چه قدر این کتاب روشن است کم گفته‌ام. مثلِ آبِ سردی بود که می‌ریزد روی سرِ آدم. تازه‌ی تازه شدم. این خیرالنساء مادربزرگِ هاشمی‌نژاد بوده و این کتاب هم روایتِ زندگی و ذهنِ اوست.

~

دارد خنده‌ام می‌گیرد.

~

امروز داشتم فکر می‌کردم به این‌که چه‌قدر هر چیزِ خواستنی‌ای را نمی‌خواهم. نه به دلیلِ خاصی هم. بخواهم که چه بشود؟ که خوب بعد-اش چه؟

من به آینه نگاه می‌کنم. دیگر هیچ چیز توی دست‌ام نیست جز همین که هیچ چیز توی دست‌ام نیست‌ و معنیِ دست‌های من همین است.

باید به فقری که توی صورتِ من رسوب کرده قولی بدهم. قولِ فقرِ مدام. اما نمی‌توانم. اصلاً نمی‌توانم همچین قولی بدهم. چه کسی می‌تواند همیشه خود-اش را تشنه نگه دارد؟

من دارد خنده‌ام می‌گیرد از این همه بی‌معنایی.

خواب می‌دیدم که توی کوچه‌ای تمامِ آب‌ِروی من ریخته. واقعاً ریخته بود. داشتم روی آب‌ِ‌روی ریخته‌ی خود-ام لیز می‌خوردم.

۰ نظر ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۳۸
عرفان پاپری دیانت

بر هزار سیب چشم می‌بندم، تا یکی را ببینم.

امروز هوا طوفانی شد. من توی طوفان بودم و باد داشت من را می‌برد. من یک کتابی خریده بودم. ذوقِ خواندن‌اش را داشتم خیلی. اما هوا طوفانی بود. باد داشت مرا می‌برد. من یک چیزی توی دست‌ام داشتم که ذوق‌اش را داشتم. من توی ایستگاهِ بی‌آرتی بودم. هوا طوفانی بود. من باید به خانه می‌رسیدم. من باید به خانه برسم. در این طوفانی که امروز عصر آمد، من باید یک چیزی را پنهان می‌کردم. من باید یک چیزی را پنهان کنم تا به خانه برسم. توی خانه هم هیچ کسی نیست. من باید یک چیزی را آن‌قدر به تعویق بیاندازم که تمام شود. مثلِ خواب که خیلی که به تعویق‌اش می‌اندازیم، از سر-مان می‌پرد. این روزها طوفانی‌ست. من مثلِ یک گویِ سربیِ کوچک خود-ام را خلاصه کرده‌ام تا طوفان تمام شود. من با این ژست (ایجازِ تمام) دارم خود-ام را حفظ می‌کنم از چیزی. پس از هر چه خارج از من می‌گذرد چندش‌ام می‌شود. به اتفاقاتی که در جهانِ مفصلِ بیرون رخ می‌دهد بددل‌ام. من باید توی این طوفان خود-ام را به خانه برسانم. یک بوته‌ی خار توی سینه‌ی من دارد رشد می‌کند. من باید خود-ام را به خانه برسانم.

~

یک نفر می‌آید مچاله را از روی زمین بردارد. اما مچاله به یک نفس بند است. اگر به او دست بزنند یک لحظه سراپا خاکستر می‌شود. (اجمالِ ناگهانِ او در لمسِ دستِ دیگری فرامی‌رسد.)

~

امروز اولین جلسه‌ی شورای صنفی بود. رفتم.

یک سری کار بود بینِ‌مان تقسیم شد. قرار شد من یک نامه‌ای بنویسم به معاونِ پژوهشیِ دانشکده که در ایامِ فرجه‌ها تالارِ پژوهش را تا هفت باز نگه دارند.

~

دمِ صبح، پنج و نیم شش بود ساعت، من مثلِ هر صبح مزامیر می‌خواندم. یک نوتیفیکیشنی آمد. محمد علیشاهی لایو گذاشته بود. داشت تنبور می‌زد. فقط هم من بودم توی لایو-اش. چه وقتی بود. چه وقت بود؟ نیم ساعتی شد. محمد تنبور می‌زد و من قصه‌ی سرگردانی بنی‌اسرائیل را می‌خواندم. مزمور ۷۸.

~

جلسه‌ی شورای صنفی که تمام شد با بیژن رفتیم آن دستِ انقلاب یک نیم ساعتی توی کتاب‌فروشی‌ها چرخیدیم. 

من یک از کتاب‌فروشیِ بیدگل یک کتابی خریدم به نامِ «فعل» که عنوانِ دیگر-اش هست «شطحیاتی در دستور». نمایشنامه ست. نویسنده‌‌اش کسی‌ست به نام محمد رضایی راد. کتابِ خوشگلی هم هست. جلد و کاغذِ خیلی جذابی دارد. بعد رفتیم خوارزمی. «عشقِ گوش عشقِ گوشوار» قاسم هاشمی‌نژاد را خریدم بعد از چند ماه دل‌دل‌ کردن.

و بعد طوفان شد. من خود-ام را رساندم به خانه‌.

~

توی مواجهه‌ی اول‌ام با کتاب یک کمی دل‌زده شدم. کمی هم مسخره کردم. اما مهم نیست. اما این ها مهم نیست‌. حرفِ کتاب چیزِ دیگری ست. و برای من وقتی که به میانه رسید، عکسِ خود-ام شد.

حالا حوصله‌ام نمی‌شود درباره‌ی کتاب حرف بزنم. یک آن گذشت و یک تصویری از هلاک از خود-اش به جا گذاشت. 

هلاکِ ما به بیابانِ عشق خواهد بود.


فرهاد: ما چرا اسم می‌ذاریم روی کسی؟

افراشته: چرا اسم می‌ذاریم روی کسی؟

شیوا: تا بتونیم صداش کنیم.

فرهاد: وقتی صداش نمی‌کنیم چی؟

شیوا: چی؟

فرهاد: وقتی صداش نمی‌کنیم داریم چه کار می‌کنیم؟

.

انسانِ نخستین نمی‌گفت می‌رم، می‌رفت. نمی‌گفت بده، می‌گرفت.نمی‌گفت می‌خوام بخورم، می‌خواست و می‌خورد.


نمایشنامه‌ی فعل شرحِ هبوطِ فعل به مثابه کنش است در فعل به مثابه زبان. هبوطی که در آن عشق از کنش به کلام تنزل می‌یابد و فعل از زندگی رخت برمی‌بندد. کوششِ آدمِ اصلیِ نمایش برای فهمِ این معناست که آیا عشق را می‌توان از چارچوبِ زبان به کنشِ محض فرابرد و آن‌ را تا نهایی‌ترین مرز‌های‌اش پیش برد؛ به جایی که زبان به انتها می‌رسد و تنها فعلِ ناب باقی می‌ماند. (پشتِ جلد)

~

بینِ دوکلمه فرق می‌گذارم برای خود-ام تا چیزی را روشن کنم: «درد» «بلا»

بلا همان درد است که تقدیم شده. هدیه داده شده. (در مثنوی: مرد عرب کاسه‌ی آب را -فقرش را- به خلیفه تقدیم می‌کند.) 

تبدیلِ درد به بلا یک حرکت است. یک حرکتِ آنی. این حرکت شکلِ چهره‌ی تو را عوض می‌کند.

~

به این بیت فکر می‌کردم : عاشقِ روی جوانی خوش و نوخاسته‌ام/ وز خدا دولتِ این غم به دعا خواسته‌ام.

می‌بینی چه هولناک است؟ تو توی این بیت چه می‌بینی؟

یک رخ‌دادِ تمام. پیر در دورترین جایِ سفر، در سرحدِ مرز‌های‌اش بر یک جوانی عاشق می‌شود. تنهاییِ تمام است این فاجعه. این دو نفر-پیر و جوان- چه قدر بی‌گانه‌اند با هم. پیر دمِ مرگ است. در چند قدمیِ مرگ‌اش به عشق نگاه می‌کند. عشق برای‌اش اشاره‌ای به مرگ است. برای جوان عشق سرخوشی و کام‌جویی‌ست.

از خدا دولتِ این غم به دعا خواسته‌ام. 

~

الف دست‌های‌اش را به میله‌ای، به چیزی سخت چسبانده. محکم به چیزی چسبیده.

~

من چرا این یادداشت را می‌نویسم؟ چه کارِ بی‌هوده‌ای‌ست. آن هم در این وضع. در این روزهای بلا من چرا این چیزها را می‌نویسم؟

بر هزار سیب چشم می‌بندم، برای دیدنِ یکی. 

~

یک حکایتی توی بابِ سومِ بوستان هست که خلاصه و نهایی‌شده‌ی تمامِ چیز‌هایی‌ست که در این مدت توی ذهنِ من می‌گذشت. این حکایتِ نتیجه‌ی تمامِ زندگیِ من است تا حالا. 

۱ نظر ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۸
عرفان پاپری دیانت


استحقاقِ لذت‌بردن از چیزها را باید در خود به وجود آورد. 

پیش‌فرض این است که ما حقِ هیچ چیز را نداریم، مگر این که آن حق را به وجود بیاوریم. 


در این که من بهره‌مند باشم از چیزی، توهینِ آشکارِ من به خود-ام هست.


توی افطاری خوردن یک نکته‌ای هست: تو بهای آن‌چه می‌خوری را پیش‌تر با گرسنگی‌ات پرداخته‌ای.

و بهای چیزها را باید از پیش پرداخت. چون اگر از پیش نپردازیم، از پس از ما می‌گیرند با گرفتن‌اش از ما. و آن‌وقت کجا تحمل‌اش را داریم؟

~

وقتی می‌بینم کسی از چیزی لذت می‌برد از چشمِ من می‌افتد و خود-ام از چشمِ خود-ام می‌افتم؛ از چیزها لذت که می‌برم.

خاصه وقتی کسی از من لذت می‌برد دیگر حال‌ام از-اش به هم می‌خورد. 

این که من برای تو جذاب‌ام، توهینِ آشکارِ تو به من است. 

وقتی که تو من را دوست داری داری من را می‌دری و حق بده که بیزار باشم از تو.

این که یک آدمِ زنده من را بخورد برای من ترسناک است.(و خود-ام هم تا زنده‌ام سعی می‌کنم کسی را نخورم)

اما چه وقت من خود-ام را تسلیمِ تو می‌کنم؟ وقتی که مرده باشی. من عاشقِ لب و دندانِ جنازه‌ها هستم. وقتی که تو مرده باشی آن‌ وقت من می‌آیم و به تو لب می‌دهم. 

پس دیدار و بوسه‌ی ما به قیامت. مگر این که قیامتِ‌مان را جلو بکشیم من و تو.

و آن وقت، یعنی بعد از این که قیامتِ‌ ما اتفاق افتاد، تازه حق داریم که هم را بخواهیم. آن وقت من با جنازه‌ی تو توی پارکی قرارِ ملاقات می‌گذارم. و قبل‌اش می‌روم چیزهای تندمزه می‌خورم تا مطمئن شوم که دهن‌ام دیگر هیچ مزه‌ای را حس نمی‌کند و این‌طوری به جنازه‌بودنِ خود-ام مطمئن می‌شوم. و وقتی که مطمئن شدم که دهان‌ام دیگر هیچ مزه‌ای را حس نمی‌کند، می‌آیم به آن پارک و حسابی از جنازه‌ی تو لب می‌گیرم. 

اگر هنوز زنده‌ای و خیال می‌کنی که عاشقِ من‌ای، عاشق نیستی و داری با من لاس می‌‌زنی فقط و حق بده که از تو چندش‌ام بشود.


همه سربه‌سر مرگ را زاده‌ایم. 

پس تا زنده‌ایم، نفس‌کشیدن و آب‌خوردنِ‌مان هم گناهِ کبیره است. 


پس اول بمیر. بعد بیا.

۰ نظر ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۴۵
عرفان پاپری دیانت

موجودِ تهدیدشده توی خود-اش جمع می‌شود، به خود-اش کوچک‌ترین حجمِ ممکن را می‌دهد، برای این که کم‌ترین سطح را به ضربه‌ها بدهد.

«از مقاله‌ای از ژرژ پوله»
___
چیزی که در چند پستِ قبل نوشته‌ام همین است: «ایمان یک ژستِ ذهنی‌ست.» این ژست همین موجز شدن از ترسِ تهدید است. از هولِ جهانِ مفصل. 
___
«چلقیدن» یک مصدر است در زبانِ جنوبی‌ها. این مصدر اشاره به همین ژستِ ذهنی دارد. 
۱ نظر ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۹
عرفان پاپری دیانت

وقتِ سیاه

* در این ورطه

۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۷
عرفان پاپری دیانت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۵۹
عرفان پاپری دیانت

سحرِ روزِ هفتِ خرداد. ساعتِ سه و خرده‌ای:

.

۰ نظر ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۳۴
عرفان پاپری دیانت

امشب سرِ شب بهار زنگ زد که با چند نفر از بچه‌ها نشسته‌ایم توی کافه اگزیت و بیا. حوصله نکردم. وقت‌ام خوش بود و تازه کولر را راه انداخته بودیم و خواستم یکی دو ساعتی برای خود-ام زیرِ کولر بنشینم. نشستم و یک چیزهایی نوشتم برای خود-ام. بعد جوانی‌ها را ورق زدم. شقاقلوس مرا برد به یک قصه‌ای. این قطعه بی‌نظیر است. اما هنوز یا شاید حالا دیگر با کلِ راحت نیستم. می‌خواستم یک یادداشتی بنویسم که «چرا جوانی‌ها را دوست ندارم» و حوصله نکردم. 

آخر شب، دوازده بود حدوداً، بهار پیام داد که اگر تنگ کرده‌ای به امیدِ خدا پاشو و بیا. رفتم.

یک سی‌نفری آدم نشسته بودند حدوداً. مافیا قرار بود بازی کنیم. تا حالا توی جمعِ به این شلوغی مافیا بازی نکرده بودم. یک نقش‌های عجیبی توی بازی بود. خیلی خوب بود. یک کسی بود به نامِ سروش. که دمِ دستِ خدا بود توی بازی. بعد یک کشیش بود در مقابلِ سایلنسر. و کار-شان این دو تا باز و بسته کردنِ زبانِ آدم‌هاست. کشیش زبانِ کسی را که سایلنسر لال کرده باز می‌کند. کشیش را تا حالا ندیده بودم. 

و بعد یک چیزِ بی‌نظیری بود توی بازی. که معمولاً گویا در بازی‌های شلوغ و حرفه‌ای هست. من تا حالا ندیده بودم. 

خدا -که فکر کنم یک کاره‌ای هم بود توی کافه و خیلی آدمِ تودل‌برویی هم بود. یک ریشِ بلندی داشت و دقیق و ناگهان حرف می‌زد. توی چشم‌های‌اش هم یک برقِ آشنایی بود- گفت که یک نقشی داریم به نامِ بچه. چ را هم بی‌تشدید گفت و همه خندیدیم. بعد گویا این بچه در شبِ اول چشم باز می‌کند و چشم در چشمِ دُن (رییسِ مافیاها) می‌شود. و بعد حیاتِ این دو تا یعنی بچه‌ و دُن توی بازی گره می‌خورد به هم. اگر بچه بمیرد دُن هم می‌میرد. بچه باید خود-اش را مافیا جا بزند و در تمامِ بازی تلاش کند که بمیرد و خود-اش را فدای کشتنِ دُن (شر) کند. و مافیاها باید سعی کنند این بچه‌ را زنده نگه دارند. خیلی خوش‌ام آمد از این داستان.

خلاصه بازی کردیم و دورِ اول هرچه شک بود رفت روی من. بعد رای گرفتند. ده نفر رای به من دادند. من یک دفاعِ مسخره‌ای کردم. نمی‌دانم چرا تمامِ ده تا رای از روی من برگشت. اما دورِ بعد حذف شدم.

رفتم بیرون. خیلی خلوت بود همه‌جا. یک ساعتی مانده بود به سحر. بغلِ میدانِ ولی‌عصر یک جایِ بازی پیدا کردم و یک چیزی خوردم. بعد برگشتم توی کافه.

حالا هم هنوز دارند بازی می‌کنند. شبِ آخرِ بازی‌ست. من هم یک بغلی نشسته‌ام و این چیز ها را می‌نویسم.

ساعتِ هشت کلاس دارم. نمی‌دانم چه کار کنم تا آن وقت. حوصله ام نمی‌شود بروم خانه و دیگر نمی‌دانم تا صبح کجا می‌شود ول چرخید. 

۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۵۹
عرفان پاپری دیانت

 با یادِ دوست‌ام ف

 که در شهرِ آسیزی خاک است


چیزهای زیبا و شهوتناک را که همه دوست دارند.

تو هروقت صورتِ یک جنازه را بوسیدی، هروقت جزامی‌ها را بغل کردی، بیا از عشق حرف بزن.

۰ نظر ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۵۰
عرفان پاپری دیانت

ببین. تو هم بیا مثلِ من نگاه کن. عصب‌های من روشن می‌شوند. رشته به رشته. تو هم بیا به ردِ خود-ات نگاه کن.

هم‌درد

بگذار تا برای‌ات بگویم که این کلمه چه‌طور بسط پیدا کرده و تکوین شده و از نقطه‌ای حالا شده تمامِ دایره.

آذرِ ۹۵. همین‌جا. توی همین وبلاگ، یک‌جا. یک نفر این کلمه را به من گفت. من که گیج بودم آن‌وقت. نفهمیدم و اصلا نباید می‌فهمیدم آن‌وقت. اما آن‌ کلمه (هم‌درد) لابد مانده توی ذهن من در این یک‌سال و خرده‌ای. این شروعِ اتفاق بود. 


تابستانِ ۹۶. من یک چیزی دیدم. اصلاً یاد-ام نمی‌آید چه اتفاقی داشت برای من می‌افتاد آن وقت. یادم نیست دردم چه بود. (یاد-ام آمد. هوووف) اما همان وقت من یک پستی گذاشتم توی اینستاگرام. معنی‌اش را خود-ام هم نفهمیدم آن‌وقت. البته لابد فهمیده بودم آن وقت. اما انگار نشانه‌ای بود که برای امروز می‌گذاشتم: هم‌سوگ، بی‌ماجرا.


اردیبهشت ۹۷. یک شب با نوشتن یک شعر این مسیرِ شاید دوساله به نقطه‌ی ثقل خود رسید. شبِ ۱۶ اردیبهشت. و عجیب‌تر این‌که چند روز قبل توی همین‌وبلاگ نوشته بودم که «چند روزِ دیگر شانزدهِ اردیبهشت می‌رسد» یا یک همچین چیزی.

دیگر با مسئله درگیر بودم. چند ماه و چهل روز به آن فکر کرده بودم. من چه‌طور می‌توانم با تو حرف بزنم؟ معلوم نبود. اما آن شب این ماجرای بلند -در من لااقل- به شکلِ نهاییِ خود رسید:

ما فقط وقتی می‌توانیم با همدیگر حرف بزنیم که هم‌درد باشیم.

_

من حالا تنها روایتی که از عشق می‌دانم و بلد ام روایتِ هم‌دردی‌ست. هم‌سوگ و بی‌ماجرا بودن.

_

من دقیق فهمیده‌ام که تو چه‌طور باید با من حرف بزنی. من نقشه‌ای از زبانِ خود-ام کشیده‌ام. تا اگر کسی خواست من را در زبان‌ام پیدا کند بداند که باید چه کار کند. من این نقشه را توی یک شعر نوشته‌ام. بگو اگر می‌خواهی برای‌ات بفرستم. من دقیق راهِ ورود به خود-ام را پیدا کردم. به شکلِ یک مراسم. یک مراسمِ لغوی.

اما تو. راهِ مخفیِ زبانِ تو کجاست؟ من چه‌طور باید با تو حرف بزنم؟ 

_

بعد از نوشتن:

چرا این یادداشت این‌طوری شد؟ چرا صدای من این‌طوری‌ست؟ چرا صدای من نمی‌لرزد؟

من و تو هیچ خاطره‌ای با هم نداریم.

یک نصفه ‌روز و کمتر. همان‌جا. همان‌ ظهرِ همیشه. در همان بیابان. کنارِ همان ماشین‌های سبز.

۳ نظر ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۱
عرفان پاپری دیانت

برای سپیده

و در ادامهی مکالمهام با او


من مثلِ یک شئ، نگاه را از خود-ام پرت میکنم و در انتظارِ نگاه، تشنگی میکشم. چون شئ اگر نگاه نشود، نیست. و در شئِ محض، نگاه فرسوده میشود.

هیچ نگاهی در جسم قرار نمیگیرد. (نگاه در هوا آرام است.)

 

شئ نگاه را به تأویل دعوت میکند و همان لحظه از تأویل تن میزند. و تمامِ درها را به روی خود نیمهباز میگذارد.

 

اما شئ چه شکلی است؟

آدم که نفساش را برای مدتِ طولانی حبس کند، شئ میشود.

 

من به «گره» چیزی ندارم که بگویم. او هم تا من لب باز نکنم چیزی از من به من نمیگوید.

میانِ شئ و نگاه، مکالمه در نمیگیرد. چون هر دو مدام در برابرِ هم، قالبهایی از خود میتراشند و میگریزند. و «پدیده» جایی در این مکالمهی مریضِ بینِ شئ و نگاه، مخفی و منتظر است.

 

دوستانِ من به من همانطور نگاه میکنند که من به یک درخت. همانطور که من درخت را به ندرت میبینم، آنها هم من را به ندرت میبینند.


۰ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۲۹
عرفان پاپری دیانت


این چند روز هی می‌خواستم بیایم چیزی بنویسم این‌جا و دست‌ام نمی‌رفت.

خواب بودم. (و واقعاً هم خواب بودم. روزی دوازده‌سیزده ساعت خوابیدم این هفته) بد کار ریخته بود روی سر-ام. یک کتابِ مبسوطی را باید ویرایش می‌کردم. کردم با جگرخونی و دی‌شب تحویل دادم. امتحانِ مبانیِ عرفان هم داشتم و نخواندم البته و امتحان هم خدا را شکر افتاد هفته‌ی بعد اما فکر-اش به هم‌ام می‌ریخت. کارِ خود-ام هم بود که کند و بی‌حوصله پیش می‌رفت.

مهم نیست. همه‌شان به یک سرانجامی رسیدند و کارِ خود-ام هم به یک گرهِ بدی خورده و باید بگذارم‌اش کنار یک نفسی بکشم. به هر حال، حالا منِ نیمه‌جان مانده‌ام و ل که برگشته و با خود-اش حرف می‌زند.

_

من در آن مصاحبه‌ی خیالی‌ای که با خود-ام کردم، از زبانِ آن نویسنده‌ی اسپانیایی (که اسم‌اش هم یاد-ام نیست) نوشته بودم که پشتِ سرِ ما جاده ست. اما حالا به این فکر می‌کنم که این جاده‌ها اصلاً چه اهمیتی دارند؟

رک باشم با خود-ام. نشان‌دادنِ این جاده‌ها از سرِ فخرفروشی‌ست. پیچیده‌کردنِ زبان است. من به دیگری می‌گویم فلان. و انتظار دارم پیشِ خود-ام که بفهمد من پشتِ این فلان، سفرِ مفصلی کرده‌ام. و خوب انتظارِ بی‌جایی‌ست. چه اهمیتی دارد برای دیگری که من به کجا سفر کرده‌ام؟ هرچند برای من مهم است که سفرهای دیگران از در لحنِ گفتار-شان برای خود-ام ترسیم کنم. اما نباید این را انتظار داشت از کسی. سفری که من کرده‌ام باید در زبانِ من هویدا باشم، وگرنه بی‌هوده بوده. این که مدام بگویی نه منظور من این نبود و چه چه، پرت است. کسی با من تعارف ندارد.


چه قدر دل‌ام برای‌ تو هم تنگ شده. برای وقتی که از من مشتاق‌تر ای. که هی حرف می‌زنی و از یک چیزی به وجد آمده‌ای. عزیزِ دل کاش یک زبانی پیدا شود که من و تو در نفهمیدن‌اش به هم پیوند بخوریم.

_

یک هفته و یک روزِ پیش، با بیژن رفتیم نمایشگاه. یک اتفاقی برای من افتاد که یک مسئله‌ای را دقیق فهمیدم.

درباره‌ی دین:

دین به هیچ عنوان نباید به یک چیزِ نوستالژیک تبدیل شود. نوستالژی چیزِ مبتذلی‌ست. سر تا به پا تساهل و ابتذال است. نباید یک تصویرِ نوستالژیک از دین را در ذهنِ‌مان قاب کنیم و قربان‌صدقه‌اش برویم هی. این تصویرِ نوستالژیک معمولاً هم چیزِ بی‌عیب و نقصی‌ست اما نه‌ به هیچ دردی نمی‌خورد بل‌که مخرب هم هست برای ذهن. آدم را تنبل می‌کند. باید هرچیزی که به عنوانِ دین به دستِ‌مان رسیده را تحویل بگیریم. هرچند شکسته و خاک‌گرفته. و به کار-اش بیندازیم. دین باید کار کند. باید فعال باشد. اندیشه‌ی دینی، تصورِ خدا، شریعت و... هیچ کدام را نباید کنجِ ذهنِ‌مان به عنوانِ یادگاری‌های تاریخی نگه داریم. باید بیاوریم‌شان بیرون و مثلِ چرخ‌دنده به کار-شان بیندازیم.

این یک بحث. یک بحث دیگر هم این که صدا همیشه بر متن مقدم است. صدای خدا بر متن شریعت مقدم است. متن شریعت ضبط‌شده‌ی صدای خداست. باید بسیار به این دقت کرد. 

حوصله‌ام نمی‌شود حالا دقیق حرف بزنم. اما به هرحال من این‌ها را خیلی روشن آن روز صبح توی نمایشگاه، در دلِ یک اتفاقِ خیلی ساده فهمیدم.

_

دارم اعترافاتِ آگوستین را می‌خوانم. متنی یک‌سره دقت است و اضطراب. ذره‌ای نمایش و آرایش ندارد. صدای آگوستین در تک‌تکِ سطرها دارد می‌لرزد.

_

چند روزِ پیش. شبِ شانزدهِ اردیبهشت بود. یک شعری نوشتم. حس می‌کنم بهترین شعری‌ست که نوشته‌ام. دقیقاً همان شعری‌ست که همیشه در این سال‌ها منتظر-اش بودم. نوشتم‌اش. دستورالعملِ کاملی‌ست از کاری که ما باید بکنیم تا بتوانیم با هم حرف بزنیم.

ما باید بر یک‌چیزِ مشترک، چیزی که هر دو از سرِ نداشتن‌اش تا عمقِ جان‌مان سوخته‌ایم، بنشینیم و با همدیگر تا جایی که جان داریم گریه کنیم. تنها راهِ کشفِ زیبایی، و فهمِ زبان همین است برای ما. مرثیه کردن.

ما باید زخمِ‌مان را با هم شریک شویم. و مطلقاً نه برای درمان. بل‌که برای بسطِ زخم. ما باید زخم‌های‌مان را در هم بسط دهیم. و چهره‌ی زخمی و زشتِ هم را دوست داشته باشیم. من تو را در فقرِ تمام پیدا کرده‌ام. و با تو در فقرِ خود-ام تمام می‌شوم.

+ تمثیلِ دو نفر آدمِ گرسنه دمِ درِ یک رستوران.

در این تمثیل آدم‌ها به انتهای خود می‌رسند. به شادیِ مطلق. پالوده می‌شوند. و گرسنگی تبدیل می‌شود به نور. عشق تبدیل می‌شود به دوستی. و همه چیز تبدیل می‌شود به موسیقی. 

___

چند وقتِ پیش توی بی‌آرتی بودم و داشتم می‌رفتم دانشگاه. یکی از قطعه‌های آلبومِ لیلی نامه را گذاشتم که بشنوم. همین‌طوری. خیلی هم سرِ ذوق‌اش نبودم. اما هی که پیش رفت مهلک تر شد. هی خطرناک‌تر شد. و آخر که تمام شد، دمِ ورودیِ دانشکده، کنار مجسمه‌ی فردوسی، داشتم به خود-ام می‌لرزیدم.

متن‌اش فکر می‌کنم مالِ جامی‌ست.


دید مجنون را یکی صحرانورد

در میانِ بادیه بنشسته فرد


صفحه‌ای از ریگ و انگشتان قلم

می‌نویسد نامِ لیلی دم به دم


گفت ای مفتون شیدا چی‌ست این؟

می‌نویسی نامه بهرِ کی‌ست این؟


هر چه خواهی در سواد-اش رنج برد

تیغِ صرصر خواهد-اش حالی سترد


کی به لوحِ ریگ باقی ماند-اش

تا کسی دیگر پس از تو خواند-ش؟


گفت مشقِ نامِ لیلی می‌کنم

خاطرِ خود را تسلی می‌کنم


نیست جز نامی ازو در دستِ من

زان بلندی یافت قدرِ پستِ من


چون میسر نیست ما را کامِ او

عشق‌بازی می‌کنم با نامِ او

۲ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۵:۳۱
عرفان پاپری دیانت
تو من را از پشتِ دیوارهای هوا چه طور می بینی؟ این بادِ میانِ ما حرف های مرا چه رنگی به گوشِ تو می رساند؟
دیوارهای عایق. بادِ عایق.
این هوا دیگر امانت دار نیست.
باید به زبانی ورای تکلم، ورای بدن دست یافت. من تنها با این زبان می توانم با تو گفت و گو کنم. با زبانی که ندارم اش. که نداریم اش. ما برای گفت و گو با هم، باید درختی بکاریم. باید صبر کنیم. تا کلمات اش برسند. آن وقت می توانیم با هم حرف بزنیم. اما منِ آلوده. اما توی آلوده. اما مای بی حوصله. چه قدر وقت داریم؟ چه قدر فقرِ هم را و سکوتِ هم را تحمل می کنیم؟
پشتِ تو در توی هوا، من چه شکلی ام؟

صدای زاری می آید. صدایی زار می آید:
والضحی
و الیل اذا سجی
۰ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۲۷
عرفان پاپری دیانت

صبح پای صبحانه دکلمه‌ی «ترانه‌ی شرقی»ِ لورکا را گوش می‌کردم. مرا گرفت و به خود کشید. در فضای سورمه‌ای رنگ و براق‌اش ژست‌های گذشته‌ و فراموشِ ذهن‌ام را به یاد می‌آورم. خیالِ رنگ‌آلود و آسوده‌. من چیزی تیره و شفاف را به یاد می‌آورم با هر جمله‌اش. «هان ای جبریل مقدس از یاد مبر که جامه‌ات را کولیان به تو بخشیده‌اند» «سراپا در سایه دخترک خواب می‌بیند، سبزروی و سبزموی با مردکانی از فلزِ سبز» و بعد شنیدنِ این شعرها من را یادِ محمد انداخت. دلتنگ‌اش شدم‌. زنگ زدم. حرف زدیم با هم. همان حرف‌های همیشگی‌. درباره‌ی رابینسون کروزو و دکترجکیل حرف زدیم. بعد درباره‌ی سوره‌ی واقعه و آن کاری که قرار بود از سوره‌ی واقعه اقتباس کند حرف زدیم. گفت که خود-اش را جمع کرده که یک کارِ بلند بنویسم. از لحنِ صدای‌اش فهمیدم که قصه‌ی بی‌نظیری خواهد شد. از همین حالا بی‌قرارِ خواندن‌اش ام. ربع ساعتی حرف زدیم. گفتم که سلامِ طاهره و استاد ناصری را برساند.

خوش‌حال شدم از این‌که چند نفر آدم را می‌شناسم که شیفته‌شان هستم. شیفتگی. با همان شکلی که چند روز پیش با بیژن تعریف‌اش کردیم. 

_

بعد مشغولِ کار شدم. بابِ فرانچسکو تمام شد. خواستم شروع کنم اتودِ اولیه‌ی کار را بزنم. بعد منصرف شدم. گفتم تا گرم‌ام، بابِ کلارا را -که بلندتر هم هست-  هم بخوانم.

یک پیامی برای‌ام آمد که:

«عرفان عزیز

از ساعت 3 الی 7 

 20% تخفیف بدون سقف از همه رستوران های اسنپ فود

فقط به مدت یک هفته

بدون نیاز به کد تخفیف»

من هم مثلِ احمق‌ها زنگ زدم به پشتیبانی‌شان که این سه تا هفتِ صبح است یا بعد از ظهر؟ پیشِ خود-ام گفتم منطقاً باید می‌نوشتند ۱۵ تا ۱۹. زنگ زدم و پشتیبانی هم اول فکری کرد و با یک شکی گفت سه تا هفتِ بعد از ظهر.

قیمه گرفتم.

__

امروز یک اتفاقِ جالبی افتاد. یکی از بچه‌های فرزانگان پیام داد و روزِ معلم را به من تبریک گفت. تا حالا کسی روزِ معلم را به من تبریک نگفته بود. 

پیشِ خود-ام به این سه سالِ گذشته فکر کردم. به این سه سالی که درس می‌دادم. به تجربه‌ی سرِ کلاس بودن‌ها.

سه سال شد. مثلِ برق گذشت. از بچه‌های دوره ۲۹ تا امسال که دوره‌ی ۳۱ بود‌. اولین بار که رفتم سرِ کلاس یاد-ام هست. پرتِ پرت بودم. اما خصوصاً امسال خیلی تجربه‌ام بیشتر شد. یاد گرفتم که سرِ کلاسِ ابتدایی و مقدماتی چه طور باید بود و سرِ کلاسِ پیشرفته چه‌طور‌. کلاسِ دخترانه را چه‌طور باید جمع کرد و کلاسِ پسرانه را چه‌طور‌. با هر دانش‌آموزی چه طور باید حرف زد. وقتی بچه‌ها هم‌سطح نیستند چه‌کار-شان باید کرد. البته هنوز نفهمیده‌ام وقتی سرِ کلاس کسی می‌پرسد «عاشق‌ام من کشته‌ی قربانِ لا» یعنی چه، چه خاکی باید به سر-ام بریزم.

در این سه سال ترجیح ام همیشه بر این بوده که متونِ کهن درس بدهم. خصوصاً نظم. و یک چیزی را به عینه متوجه شدم سرِ کلاس‌ها: مرزِ میانِ ادبیات و شعر. همیشه تا وقتی که کلاس، کلاسِ ادبیات بود، من راحت بودم. یک سری چیزهایی‌ست که من توضیح می‌دهم و یک سری مجهولاتی در متن هست که حل می‌شود. اما دقیقاً وقتی که از مرزِ ادبیات رد می‌شویم و به شعر می‌رسیم، من دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارم. زبان به لرزه می‌افتد. من هیچ‌وقت نمی‌توانم بگویم «نشان یار سفرکرده از که پرسم باز /که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت» یعنی چه. من بریدِ صبا را هر روز می‌بینم. جلوی کتابخانه‌ام. روی میز-ام. توی خیابان، وقتی عابری پرت‌ام می‌کند از خود. در صورتِ تو. در اسم‌ِ تو و در هر اشاره‌ی هرجایی به «جا». اما سرِ کلاس نفس ام می‌گیرد. بهترین لحظاتِ درس‌دادنِ من همین همین لحظاتی بوده که با شعر مواجه می‌شده‌ایم. و مجبور بودم با لذتی نفس‌گیر بگویم که نمی‌دانم.

__

یک چیزی توی دل‌ام هست که نمی‌دانم چه‌طور بگویم‌اش. بی‌ربط نیست به همین بحثِ معلمی اما دور است. 


کارِ ما ترجمه است. ما هیچ‌وقت کاری غیر از ترجمه نمی‌توانیم بکنیم. یک ماده‌ی ثابت، یک هوشِ ثابتِ بسیط در جهان وجود دارد. ما فقط می‌توانیم این هوش را برای هم ترجمه‌ کنیم به زبانِ هم.

این را یک بار تیرماهِ پارسال توی اتوبوس که داشتم می‌آمدم تهران، توی یک خواب دیدم و فهمیدم. و بعد از آن راهی صریح پیشِ چشم‌ام شکل گرفت.

لذتِ اندوهناکِ یاد دادن و دادن. به کسی. به دیگری. به دیگری که سراپا غریبه است. سراپا غریبه می‌ماند‌. و تو قطعه‌های تن‌ات را به دیگری که همیشه غریبه‌ست یاد می‌دهی. و تو قطعه‌های تن‌ات را به دیگری وصیت می‌کنی.

من تمامِ لذتِ زندگی‌ام این است که تکه‌های تن‌ام را، هرچند کوچک و هرچند نحیف، به دیگری وصیت کنم.

من دل‌ام می‌خواهد هرچه فهمیده‌ام را به تو وصیت کنم. من وقتی عاشق‌ام دارم خود-ام را به دیگری یاد می‌‌دهم، بی‌امیدِ برگشت.


- اگر تو بخواهی. اگر تو دوست‌داشته باشی که معماهای من را حل کنی. من تمامِ تن‌ام را معما می‌کنم.


بی‌امیدِ برگشت، بی‌حرصِ به‌دست آوردن، چیزی را بخشیدن.

نمی‌دانم چه‌طور بگویم. من با تمامِ گستره‌ی زبان‌ام دوست‌ِ‌تان دارم. 

۰ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۲۴
عرفان پاپری دیانت

حضور ل. مثلِ یک ضربه‌ی دقیق و سرِ وقت. در صحنه‌ی آخرِ کیل‌بیلِ دو، شخصیتِ اصلی که اسم‌اش را یاد-ام نیست برای کشتنِ بیل تنها چند ضربه‌ی به‌جا به چند نقطه‌ی بدن‌اش می‌زند. و قلبِ بیل می‌ترکد. و تو هم همین‌طور سرِ من درمی‌آوری. همین‌طور قلبِ من را می‌ترکانی. داستان درست می‌کنی. عاشقِ این‌ای که ما را شگفت زده کنی. و خوب، می‌شویم. مدام می‌خوریم از تو. داستان درست می‌کنی. ضربه‌ای که امروز می‌خوریم را نمی‌فهمیم که خورده‌ایم. و این ضربه را تو فردا با ضربه‌ی دیگری تأویل می‌کنی. و این ضربه‌های تو همه آرام، اما به جا و به موقع‌ اند. امروز اتفاقی می‌افتد مثلاً من از کنارِ پمپ‌بنزین رد می‌شوم. بوی بنزین را می‌شنوم و بی‌حواس می‌گذرم. اما فردا اتفاقی می‌افتد. یک روز یک اتفاقی می‌افتد که این بوی بنزین نقطه‌ی تلاشیِ من بشود. تو این گونه من را گرم نگه می‌داری.


چند اتفاق (که البته نمی‌دانم چه هستند، اما یکی‌شان باید زمان باشد و دیگر هنوز زنده بودن‌ام و دیگر شاید چند پیام توی تلگرام و چیزهای دیگری که معلوم نیست) من را در وضعیت «غنا» قرار دادند. بی‌نیازی که نه اما این حس در من به وجود آمده بود که علی‌‌الحساب خبری نیست‌. من از حالت فقرِ هولناک خود-ام بیرون آمده بودم. من به این آگاه شدم. فهمیدم و آرزو کردم که دوباره غرقِ فقر شوم. و هوا هنوز روشن نشده و ذهنِ من در فقیرترین و سرخوش‌ترین و طبیعی‌ترین شکلِ خود-اش چنگ زده به صفحه‌ی سفیدِ وبلاگ ام. اتفاق درست به موقع افتاد. یک چیزی دیدم. یک کلمه. یک اسمِ خاص که یک جا همین‌طوری تایپ شده بود، شد ضربه‌‌ی آخر و آشکارِ یک سلسله‌ای از ضربه‌های پنهان. چند نقطه‌ی نامرئی روی زمین. بعد یک خط به هم وصلِ‌شان می‌کند. مرئی‌شان می‌کند. تو دقیق می‌کُشی.


یک مثالِ دیگر:


مدت‌ها پیش، هنگامِ اولین مواجهه‌ام با ل، من رفتم و یک دفترچه‌ی سبزرنگ خریدم. که ملاقات‌های‌ام با ل را در آن بنویسم و رشحه‌های رفت و آمد-اش را با علائمی ثبت کنم. تا تصویری از شکلِ کلی و ساختارِ نهایی فاجعه داشته باشم. ننوشتم. مواجهه‌ام با ل از حالتِ طبیعیِ خود خارج شده. چنان ناگهانی همیشه می‌آمد و می‌آید که مجالِ نوشتنِ منظم را از من می‌گیرد. حالا مهم نیست این‌ها. ربطی به این بحث ندارد. به هر حال نشد که در آن دفترچه چیزی بنویسم. بعد پریشب که اولین بار جدی نشستم به خواندنِ Golden Legends، دنبالِ یک دفترچه‌ای بودم که یادداشت‌های‌ام درباره کتاب را آن‌جا بنویسم. یک آن چشم‌ام خورد به همان دفترچه‌ی سبز. گم‌اش کرده بودم و اصلا نمی‌دانم چه‌طور دقیقاً همان لحظه از گوشه‌ی میز-ام سر در آورد. و Golden Legends در ذهنِ من به ل عمیقاً گره خورده‌. درست در شبی که ل علائم خود را نشان داده بود، در بی‌چارگیِ مطلق، ناگهان وقتِ خواندنِ رفیق‌اعلی بعد از ماه‌ها فرارسید. رفیق اعلی را باز کردم. انگار آب سردی روی ذهن‌ام ریختند. آوایِ روشنِ بی‌هیچ ملال بود به قول خود بوبن. آسودگی وسیع و بی‌انتها. و من آن شب فرانچسکو را شناختم. و فقر را فهمیدم. و بعد صفحه‌های آن کتاب مرا کشاندند به Golden Legends. و دفترچه‌ای که قرار بود حضورِ ل را ثبت کند حالا چیزِ دیگری را ثبت می‌کند که هدیه‌ی خود اوست. من این را به فال نیک گرفتم برای خود-ام. 

_

دیشب سپیده یک آهنگی برای‌ام فرستاد. گفت ملال هم می‌تواند زیبا باشد. بعد وقتی که می‌شنیدم‌اش دنبالِ ملال و زیباییِ ملال می‌گشتم. این کارِ جالبی‌ست که در مواجهه با یک چیز (یک اثر یا هرچه) دنبالِ چیزی بگردیم. یعنی یک کلیدواژه برای خود-مان داشته باشیم و اثر تأویل آن کلیدواژه باشد برای‌مان. این کار مانعِ کارِ طبیعیِ ذهن می‌شود اما ذهن را دقیق می‌کند. یعنی کشفِ تو محدود می‌شود اما محدوده‌‌ای به تو می‌دهد که قطعی‌ست. و جمله‌ها در جزئیتِ‌شان قطع می‌شود. و کلیدواژه فاصله و حفره‌ی میانِ اجزاء را پر می‌کند.

دمِ صبح باز شنیدم‌اش.

بسطِ یک ضرب‌آهنگ. ساختار به همه جا رخنه می‌کند و منطقِ نحوی خود را در هر چیزِ بی‌شکل و بی‌نحوی می‌گستراند.

___

امروز صبح بیدار شدم. تلگرام باز نمی‌شد. اما با سایفون باز شد‌. خیلی کیف کردم. 

رفتم بیرون خرید کردم. شیر و ماکارونی و توتون خریدم.

بعد برگشتم. ادامه‌ی فرانکنشتاین را خواندم. بی‌نظیر است. وقتی که هیولا داستان‌اش را تعریف می‌کرد کمی خسته شدم اما آخرِ فصلِ شانزده‌ام، جایی که صحبت‌های هیولا تمام می‌شود یک صحنه‌ای بود که برق از سر-ام پراند.

هیولا به فرانکنشتاین می‌گوید:

«ما، من و تو، از هم جدا نمی‌شویم تا این که قول بدهی خواسته‌ام را برآورده کنی. من تنها و درمانده‌ام؛ انسان با من هم‌نشینی نخواهد کرد؛ اما کسی هم‌چون خودِ من ناهنجار و هولناک از من رو برنمی‌گرداند. یار و هم‌دمِ من باید هم‌نوعِ خود-ام و همچون خود-ام نابه‌هنجار باشد. این موجود را تو باید بیافرینی.»


قصه به شکلِ نامحسوسی به ماجرای آدم و حوا گره می‌خورد و این اشاره‌ی نامحسوس قصه را تأویل می‌کند. به اول برمی‌گرداند و برمی‌کشد.


یک‌چیزِ دیگر:

مراتبِ خلقت. اصطکاک. فرانکنشتاین موجودی فروتر از خود می‌آفریند. خودِ او موجودی‌‌ست فروتر از آفریدگار خود.

شبیهِ مراتبِ خلقت در عرفانِ اسلامی. عقولِ عشره در کارهای سهروردی. نور در نزولِ خود کدر می‌شود. کدرتر می‌شود.

البته شاید این تأویل درستی نباشد که بگوییم هیولا فروتر از فرانکنشتاین است. هیولا درونه‌ی تاریکِ خودِ اوست که مجسم شده. خالق در هنگامِ خلق، ماده‌ی اولیه‌ای جز زبانِ خود ندارد. پس هرچه می‌سازد مدلی از زبانِ خود اوست. چیزی که آفریده را کوچک می‌کند «انتخاب» است. وقتی یک نفر دارد ساز می‌زند، زبانِ او همه‌ی نت‌هایی‌ست که بالقوه می‌تواند انتخاب کند و همه‌ی تکنیک‌های دیگرِ نوازندگی. اما او ناگزیر است که انتخاب کند. یعنی از تمامِ کلید‌های ساز، یکی را می‌زند. و این انتخاب قطعه‌ی او را از خود-اش کوچک‌تر می‌کند. قطعه‌‌ای که ساخته می‌شود خودِ اوست. اما بخشی از اوست. ایجازِ اوست. چون او در انتخاب‌های‌اش موجز می‌شود. قطعه در نهایت حاصلِ انتخابِ او از خود و در خود است.

 

هیولا بعد از این‌که برادرِ کوچکِ فرانکنشتاین را می‌کشد، می‌رود و جاستین را (همان‌که بعدتر مقصرِ قتل شناخته می‌شود و اعدام‌اش می‌کنند)در یک انباری می‌بیند. 

هیولا می‌گوید: با خود گفتم این یکی از آن‌هایی‌ست که لبخندِ جان‌فزایِ‌شان بر همگان نثار می‌شود جز من. روی‌اش خم شدم و نجوا کردم: «برخیز، بیدار شو، ای زیبارو، دل‌باخته‌ات آمده است. کسی که حاضر  است جان‌اش را در برابرِ یک نگاهِ مهرآمیزِ تو بدهد. بیدار شو دل‌دارِ من!»


بعد هیولا، گردن‌بند یعنی اثرِ جرم را در پیراهنِ جاستین می‌گذارد.

 گناهِ جاستین زیباییِ اوست. و هیولا به گستره‌ی زیباییِ او راه پیدا نمی‌کند. و همین جرم -زیبایی- برای هیولا کافی‌ست تا جاستین را نابود کند.

این صحنه شگفت‌انگیز است. 


_ «اگر نمی‌توانم محبت برانگیزم، پس وحشت می‌آفرینم و بیش از همه برای تو، دشمنِ بزرگ‌ام، که مرا خلق کرده‌ای.»


_ «چیزی که از تو می‌خواهم منطقی و منصفانه است. موجودی از جنسِ مخالف می‌خواهم، اما زشت و نفرت‌انگیز چون خود-ام. این چندان رضایت نمی‌دهد، اما همه‌ی چیزی‌ست که ممکن است نصیب‌ام شود. بنابراین بدان قانع‌ام. درست است که ما هیولاهایی خواهیم بود جدا از همه‌ی جهان، اما به همین سبب به هم‌دیگر وابسته‌تر خواهیم بود.»


هم‌سوگ. بی‌ماجرا.

چیزی که ما را به هم پیوند می‌دهد باید بی‌چارگیِ‌مان باشد نه زیبایی‌مان. چون زیبایی از بین می‌رود. زبانِ ما و صورتِ‌مان چروک می‌شود. اما تنها فقر است که همیشه باقی می‌ماند‌. ما در فقرِ خود به هم پیوند می‌خوریم. البته که دشوار است. چه کسی از زیباییِ زنده و شهوتناک چشم می‌پوشد و دیگری را به خاطرِ فقر-اش دوست می‌دارد؟ اما همین انتخاب، همین حرکت، به ما شانس و امکانِ این را می‌دهد که به ابدیت گره بخوریم. زیرا که فقر ابدی‌ست.


این جمله‌های هیولا من را به یادِ سنت‌فرانچسکو و سنت‌کلارا انداخت. این دو دقیقاً تمثیلی از یک چیزِ واحد اند. این یکی قدیس است و آن یکی هیولا. اما هر دو در لمسِ تام و تمامِ بی‌چارگی یکی اند.


_  ما هیولاهایی خواهیم بود جدا از همه‌ی جهان، اما به همین سبب به هم‌دیگر وابسته‌تر خواهیم بود.


دو ساعتِ دیگر امتحانِ قواعدِ عربی دارم. نمی‌دانم امتحانِ میان‌ترم دیگر چه صیغه‌ای‌ست. کی توی این دانشکده امتحانِ میان‌ترم می‌گیرد که این می‌گیرد. 

۰ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۰۲
عرفان پاپری دیانت

از چند روز قبل شروع می‌کنم. تاریخِ روزها از دست‌ام در رفته.

_

امروز صبح برعکسِ هرروز ناگهانی بیدار شدم. با زنگِ بیژن. رفتم در را باز کردم. حال‌ام کاملاً عادی بود. اما دقیقاً در فاصله‌ای که بیژن از پله‌ها بالا می‌آمد، تقریباً از حال رفتم. یک لحظه. حالت تهوع به من دست داد. تمام بدن‌ام بی‌حس شد. یخ کردم. وقتی بیژن آمد بالا افتاده بودم روی زمین و به خود-ام می‌پیچیدم. حتی نتوانستم سلام کنم. خود-ام را رساندم به تشک. حدود ده دقیقه بی‌حس ماندم و بعد یک لحظه حال‌ام خوب شد. انگار نه انگار چند لحظه قبل به اختصار افتاده بودم.

بلند شدم و رفتم بیرون از اتاق. بیژن توی آشپزخانه بود. سلام کردم و بغل‌اش کردم. برای‌ام چایی درست کرد. رفتیم توی تراس خوردیم و بهتر شدم. 

بعد درنا بیدار شد. رفت توی سالن و امین را که دید جیغ زد. و امین از خواب پرید. کلی خندیدیم. 

امین گویا کارِ گلستان‌اش را تمام کرده بود. نشانِ‌مان داد. تکه‌هایی‌ش خیلی خوب شده بود. خصوصاً تصویرهای تهرانِ قدیم را که روی موسیقیِ متن گذاشته بود و صحنه‌ی دادگاهِ مصدق و افکتِ صوتی‌ای که روی‌اش گذاشته بود خیلی خوب درآمده بودند. دو اپیزودِ اول‌اش ولی بد شده بود. ریتمِ آشفته‌ای داشت. قرار شد دوباره تدوین کند. یک آلبومِ عکس از شیرازِ دهه‌ی بیست داشتم. نشان‌اش دادم. چند تا عکس از قبر روزبهان و خیابان زند قرار شد بگذارد برای اپیزود دوم.

بعد ملول شدم. بعد ناهار خوردیم. امین رفت. بعد درنا رفت. با بیژن مثلِ جنازه افتاده بودیم. بی‌حوصله‌ی بی‌‌حوصله. بعد یک‌هو یک بحثی شروع کردیم که حسابی گرمِ‌مان کرد. فرقِ عشق با شیفتگی. دو ساعتی حرف زدیم و برای خود-مان دقیق دایره‌ی این دو کلمه را معلوم کردیم. وقتی من شیفته‌ی چیزی یا کسی هستم، تمامِ قوای من در یک جذبه‌ی مدام تحلیل می‌روند. زبانِ من جولان‌گاه کشف می‌شود. نمی‌دانم چه‌طور بگویم. ماجرای شبلی و ستون تصویرِ کاملی از شیفتگی‌ست‌. بعد سخنرانی مارتین لوتر کینگ را خواندیم.

بیژن دمِ غروب رفت. بعد از تقریباً سه روز شلوغی نفسِ راحتی کشیدم. واقعاً کلافه شده بودم دیگر.

نشستم توی تراس رِنگِ شهرآشوب را تمرین کردم نیم ساعتی. بعد چرتِ کوتاهی زدم. خوابِ ل را دیدم: یک دشت بود. جنگ شده بود. هزاران نفر زره پوش این‌ور سوارِ اسب و هزاران نفر با لباس‌هایِ چوبی آن‌ور. ل نبود. اما می‌دیدم‌اش که قبایِ سیاهِ براقِ بلندی پوشیده بود و از بالا نگاه می‌کرد. از جلوی صفِ سربازان رد می‌شد. سرخوش بود و زیباتر از همیشه. 

بعد بیدار شدم. بعد از حدود دو روز فراغتی برای مطالعه پیدا کردم. چند فصلِ فرانکنشتاین را خواندم. متنِ بی‌نظیری‌ست. جملاتِ نقلی به شدت متن را پویا و پرزور کرده‌اند. جملاتِ شهوانی (با همان تعریفی که قبلاً درباره آن نوشتم) دقیق و درست در متن جا گرفته‌اند. و این‌که قسمتِ‌ نورانی و ماتِ داستان دقیق تنظیم شده‌اند. و این‌که حداقل در فصل‌های اول خنده‌ی مری‌شلی پیداست. خنده‌ای که تو را منتظر می‌کند. و داستانِ بی‌نظیری‌ست‌. هرچه بگویم که چه ‌قدر از خواندن‌اش لذت می‌برم کم گفته‌ام.

به این فکر می‌کردم که ادبیات (و بخشِ زیادی از هنر به غیر از موسیقی) هیچ‌وقت آن‌قدر که من می‌خواهم انتزاعی نیست‌. همیشه بسترِ اثر بر عینیت است. یعنی عینیتِ انتزاع شده‌ست و این انتزاعی‌کردنِ پدیده تا آن‌جا ادامه پیدا می‌کند که کافی باشد. ادبیات میلِ به انتزاع را به قدری که باید سیراب نمی‌کند. من دل‌ام می‌خواهد یک زبانی را ببینم که شکلِ محض است. واژه‌های بی‌ارجاع. یکسره بی‌دلالت. مثلِ عددها که بر هیچ چیز جز خود-شان دلالت نمی‌کنند. شکلِ مطلق‌اند. دل‌ام می‌خواهد کمی ریاضی و هندسه بخوانم. اما واقعاً جان‌اش را ندارم. هرچه هم در دبیرستان خوانده بودم یاد-ام رفته‌. اگر یکی باشد که کمی یاد-ام بدهد خیلی خوب است.


برعکسِ روزهای قبل امروز آرام و در تنهایی گذشت. دمِ ظهر، خواب و بیدار نشستم پایِ ادیتِ شعرها. یکی از دفترها را تمام کردم و آن یکی مانده بود. چشم‌ام  دیگر کلافه شده بود. حینِ کار یک آلبومی که چند وقت پیش دانلود کرده بودم را شنیدم. گزیده‌ی کارهای پاگانینی بود. و خیلی خوش گذشت. یکی چرخشِ مداوم و نیمه‌تمام و غریبی بینِ جمله‌ها بود.

شارژِ گوشی‌ام تمام شد. شارژر-ام هم که سرعتِ شارژ کردن‌اش از سرعتِ مصرفِ شارژِ گوشی کم‌تر است. عصر باید می‌رفتم کلاس. جلسه‌ی دومِ کارگاهِ کانورسسیون بود. ساعت نداشتم. باید یک پاراگراف هم می‌نوشتم به عنوان مشقِ کلاس. موضوع‌اش Mon personne idéal بود. نت هم نداشتم که چند تا کلمه‌ی جدید پیدا کنم. یک پرتی نوشتم خلاصه.  رفتم بیرون از یک عابری که داشت می‌آمد ساعت را پرسیدم.

سرِ کلاس استاد گیرِ سه پیچ داد که کلاس را اشتباه آمده‌ای. گفتم والا همینه دیگه. بعد اسم‌ام را پرسید و توی لیست بود و تیکِ حاضریِ جلسه‌ی قبل هم جلوی‌اش خورده بود. تعجب کرد که چرا پس ندیدم‌ات هفته‌ی پیش. گفتم که موهای‌ام را تراشیده‌ام. خیلی خندید.

هرچه سعی کردم نوبت‌ام نشود آخر شد و متن‌ام را خواندم. کاش واقعاً ننوشته بودم. پدر-ام درآمد. نوشته بودم که Mon personne idéal est une personne qui je peut rester dans  sa lange و مثلاً Quellqe chose brille dans sa prenom و از این پرت‌های همیشگی. مردم تا توضیح دادم که منظور-ام چه پرتی بوده.  آخر هم نه خود-ام فهیمدم نه بقیه. چیزی که برای خود-مان لاقل زیبا به نظر می‌رسد همیشه از سرِ عجز است که زیباست.

بعد که برگشتم خانه نشستم یکی دو ساعتی کار کردم و تقریباً تمام شد.

کار-ام را برای سه‌چهار نفر فرستادم و پرونده‌ی کارهای سالِ نود و شش بسته شد. دیگر واقعاً آن‌ قطعه ها برای‌ام تمام شده‌اند. «نامِ کسی را...» خیلی منزجر ام می‌کند. صدای‌ام خیلی در آن آشفته ست. صدای آشفته‌ام را در آن دفتر بلند هم کرده‌ام و هییی. تمام شد هرچه بود.

__

صبح رفتم دانشگاه. کلاسِ مثنوی داشتم. دکتر احمدی درباره داستان ابلیس و معاویه چهل دقیقه یک‌بند حرف زد. بعد هم ارجاع داد به دو تا مقاله‌ای که در همین موضوع نوشته‌. بخش عظیمی از پیکره‌ی علم بدیهیات است. هرچه می‌گفت بدیهی بود. حالا این را که می‌گویم برای مثال می‌گویم. بخشِ زیادی از مسائلی که در مقاله‌ها و کتاب‌های علمی (منظور-ام علمِ ادبیات است) به عنوان کشفیات مطرح می‌شوند بدیهی‌ست. ذهنِ آدم اگر در مسیر طبیعی و درست فکر کرده باشد به شکل خودکار این بدیهیات را می‌فهمد. علم باید خیلی تلاش کند تا نهایتاً تنها در بعضی جاها جالب شود. 

بعدِ کلاس رفتیم کافه پلت‌فورم استوژیت بازی کردیم. خیلی وقت بود استوژیت بازی نکرده بودم. دستِ اول که کارت‌ها را پخش کردند و نقاشی‌ها را دیدم، ذهن‌ام نفس کشید. بازی خوبی بود. خصوصاً کارتِ حلاج. اتفاقِ عجیبی در آن کارت برای‌ام افتاد. دقیق بود. خیلی دقیق بود: یک ساعتِ شنی (که جای شن طلا در آن بود) ترک خورده بود و مردی زیرِ طلاهای بیرون ریخته دفن بود. من و بیژن مشترکاً بردیم. البته بیژن یک خانه جلوتر از من بود. فکر کنم ولی اولین بار بود در استوژیت می‌بردم. بعد بیژن و امیر رفتند. من و بهار ماندیم. ناهار را همان جا خوردیم و برگشتیم دانشگاه. تویِ راه هم درباره سرورهای تلگرام که داغ کرده حرف زدیم.


سرِ کلاسِ مبانیِ عرفان حسابی حوصله‌ام سر رفت. بحثِ وحدت وجود بود.

یک ژست: برگزیدنِ ملال.

من سرِ کلاس کاملاً عامدانه بی‌حوصله بودم‌. بعد بی‌حوصلگی‌ام برای‌ام جالب شد. سعی کردم بی‌حوصله بودن‌ام را برای خود-ام مطالعه کنم. تا جایی که گوش‌ام با کلاس بود می‌شنیدم که بحث بسیار جذاب است. دکتر احمدی یک لیستی جمع کرده بود از همه‌ی تمثیلاتی که صوفیه برای توضیح وحدت وجود ساخته اند و داشت درباره این تمثیل‌ها حرف می‌زد. حتی یک جمله از حرف‌هایی که در آن بحث مطرح می‌شد، در یک روز عادی کافی بود تا تمام قوای ذهنی مرا درگیروبند کند. اما من در آن لحظه آگاهانه نمی‌خواستم برانگیخته شوم.

بعد از دانشگاه رفتم یک کافه‌ای زیرِ پلِ کالج. بابا را دیدم. شام خوردیم و مثل همیشه درباره‌ی بازرگان حرف زدیم و این که اول انقلاب چه قدر اول انقلاب سنگ جلوی پای جبهه‌ی ملی انداختند‌.

بعد بابا رفت. من هم رفتم خانه. پنج‌شش صفحه‌ی Golden Legends را خواندم. فکر می‌کردم ترجمه‌ی چاپِ کمبریج جدید است. اما گویا قدیمی و مال قرن ۱۵ است. کمی از متن ترسیدم.

بعد با امین نسخه‌ی نهایی گلستان را دیدیم. بهتر شده بود. باز یک‌جا یک غلط تایپی بود. امین دیوانه شد. زنگ زد به تدوین‌گر و کلی سر-اش داد کشید. بنده خدا هم گفت درست‌اش می‌کند و ساعت سه و نیم نصفه شب از سعادت‌آباد با ماشین آمد در خانه سی‌دی تصحیح شده را داد.

___

تا ساعت دو خوابیدم. دو تا کلاس‌های صبح را نرفتم. بعد به کلاس حدیقه رسیدم‌. دو ساعت کلاس بود و سرجمع بیست بیت خواند دکتر امامی.

بعد کلاس فاطی آمد پیش‌ام. رفتیم تمهیدات خریدم. بعد رفتیم سمتِ فردوسی. توی یک کوچه‌ای به نام ارباب جمشید، دو تا از نقاشی‌های میرزا حمید را نشان ام داد. بی‌نظیر بود. یکی از نقاشی ها تقریبا پاک شده بود و آن یکی دیگر روی دیوار بغل هنوز سالم بود. نقاشی‌ها بی‌نظیر بودند. این میرزا حمید خیلی آدم عجیبی‌ست. شیفته‌اش شده‌ام. دل‌ام می‌خواهد یک فیلمنامه بلند بنویسم بر اساسِ او و کارهاش. شگفت‌انگیز است.

۲ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۴۸
عرفان پاپری دیانت

من خواب بودم. امین و سروش رفتند.امین رفت سرِ کارِ گلستان و سروش هم رفت برای جلسه‌ی تمرین‌اش. من ماندم. خواب‌و‌بیدار و چهار پنج ساعت را تنها و خواب‌و‌بیدار با ل گذراندم. 

بیدار شدم.نشستم سرِ کارِ ادیتِ شعرها. پفففف.پرتِ پرت. انگار دارم صدای ضبط شده خود-ام را می‌شنوم، همان‌قدر چندش.
دمِ ظهر بود. درنا زنگ زد. گفت یک کاری باید بنویسد درباره‌ی الهی. گفت اگر وقت داری با هم کار کنیم. اعصاب‌ام از دست‌اش خرد بود. گفتم بیا. بعد رفتم چند تا از کتاب‌های رؤیا را ورق زدم. توی در جست‌وجوی آن لغتِ تنها یک سطری دیدم که عیناً بحثِ دیشبِ‌مان با سروش بود. ضبط‌اش کردم و گذاشتم توی کانال. بعد یک فصل از فرانکشتاین را خواندم و نماز خواندم و ناهار خوردم و سپیده پیام داد. چند تا استیکرِ امیلی فرستاده بود. خیلی قشنگ بودند. حال‌ام خوش شد. امیلی هم فیلمِ عجیبی‌ست. هم فراری‌ام می‌دهد و هم گیر-ام می‌اندازد. هلاک. هلاکِ سرخوش. هلاک و سرخوشی. متوجه شده‌ام که مدتِ زیادی‌ست که با چشم‌های امیر فیلم می‌بینم. مدتِ زیادی‌ست شاید از ۹۴ تا حالا. من خیلی وقت‌ها با چشم‌های امیر می‌بینم: چیزی که می‌بینم در نور می‌سوزد. وقتی با چشم‌های امیر می‌بینم یک تصویری از خود-ام دارم: باد می‌وزد و من می‌سوزم و دارم تحمل می‌کنم و لبخند می‌زنم.
درنا آمد. بعدِ ظهر بود کم و بیش. گفتم حالا موضوعِ مقاله‌ات چیه؟ گفت رگه‌های عرفان تویِ شعر الهی. گفتم بابا دس بکشید تو را به خدا. گفت عرفانِ لاییک یا یک همچین چیزی. گفتم بابا بنده‌ی خدا مرده چرا لاییک‌اش می‌کنین. البته به شوخی می‌گفتم. آخر نشستیم چند سطرِ ترجمه‌ی مکبث‌اش را با متنِ انگلیسی و ترجمه‌ی آشوری تطبیق دادیم. خیلی جالب بود. چه قدر بد و بی‌راه گفتم به الهی. پرت واقعاً ترجمه‌اش. کارِ آشوری خیلی بهتر بود.
امروز پکر بودم. حسابی بدوقت بودم. دورِ خود-ام می‌گشتم. ملال. ملال چندش‌آور. دقیقاً کلمه‌ی متضاد مشتاق، ملول است. حقیرترین شکلِ آدم شکلِ ملولِ اوست. فقط دستِ غیب مگر آدم را از منجلابِ ملال بیرون بکشد. 
عصر بود. ل مثلِ تیغی از هوا از بدن‌ام رد شد. انگار آب بودم و شیشه‌ی شکسته‌ای از میان ام می‌گذشت. کاش این لمحه بسط پیدا کند‌.
سرِ شب جاده‌ی مالهالند را دیدیم. غریب بود. بد-ام می‌آید از این کلمه‌ی غریب.

گنگ ام. زبانِ من گره خورده در خود. یک چیز سخت‌. یک سنگِ داغ انگار نوک زبان‌ام است‌. زبان‌ام جنسِ محبت نمی‌گیرد. یک‌سره غرقِ محبت‌ام اما زبان‌ام گیر کرده. حرف‌ام نمی‌آید با هیچ‌کس. با یکی حرف می‌زنم. به زور چند تا پیام می‌نویسم. سریع مکالمه را تمام می‌کنم و نفسِ راحتی می‌کشم‌. بعد می‌نشینم برای خود-ام مکالمه‌ی مفصلی را با او خیال می‌کنم. خدایا گره به کوچکیِ یک نقطه‌ست. بر-اش دار.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدةً من لسانی.


۳ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۳۹
عرفان پاپری دیانت
هشتِ صبح بیدار شدم. بینِ انبوهِ لحاف و تشک و پوست پفک و تخمه و ظرف کثیف توی اتاق. کفِ اتاق خواب‌ام برده بود. همان‌جا خوابیدم تا دوازده. سه‌چهار ساعتِ تمام در خواب و بیداری می‌لولیدم و خوش گذشت. ل.
بلند که شدم. بهار زنگ زد. گفت مسواک و دسته کلید-ام جا مانده و امروز یک طوری دست‌ام برسان. گفتم تا عصر اگر شد می‌آیم یک‌سر دانشگاه. و بعد ناهار-ام را گرم کردم و خوردم. و بعد گرمِ جمع‌و‌جور شدم. دو ساعتی طول کشید تا سر و سامانی به خانه دادم بس که به هم ریخته بودیم‌اش این چند روز.
کتابِ فرانکشتاینِ مری شلی را باز کردم. پیش‌گفتارِ شوهرِ مرحوم‌اش را خواندم و ملول‌ام کرد. بستم‌اش. خود-ام را به ویرایشِ دفتر-ام مشغول کردم. بس که کار را پس انداخته بودم دل‌ام به کار نمی‌رفت. می‌خواستم توی عید تمام‌اش کنم اما کشید به این‌موقع. به هر حال. خوش گذشت و سر و شکل ِ بدی هم نگرفت و آخر تمام شد. احتمالاً چند روزِ آینده برایِ چند نفر از دوستان‌ام بفرستم‌اش. در کل به نظر-ام کارِ بدی نشده. این صدایی بود که سه سال می‌شنیدم و امروز شکل نهایی گرفت به خود. اگرچه همین الان یکسره ناامید ام. حتی به این‌که کسی کتاب را بخواند امید ندارم. بگذریم.
تمام که شد پوشیدم رفتم دانشگاه. ژ و محمد نیکویی را دیدم. نشستم پیشِ‌شان. محمد گفت جلسه‌ی شعر است ساعتِ پنج. گفتم خوب برویم و بد-ام هم نمی‌آمد. رفتیم. دکترعیدگاه بود و عظیمی هم آمد بعدتر. رفتم شعر هم خواندم. یک غزل خواندم و یک قطعه‌ی جدی. دکتر عیدگاه گفت غزل خوب بود. معلوم بود شاعر نیامده دال ها را بشمارد و خیلی طبیعی واج‌آرایی درست شده. درباره‌ی قطعه هم گفت یک‌جاهایی‌ش وزن داشت و اگر پس و پیش کنی می‌شود و نیمایی و تا وقتی می‌شود نیمایی گفت چرا شعر سپید بگوید آدم. ژ و محمد مرده بودند از خنده. من سعی کردم نخندم و  گفتم: بله همین‌طوره. جای پ خالی بود. با خود-ام فکر کردم اصطلاح شعرگفتن چندش آور است. شعر دیگر هیچ ربطی به ما ندارد. شعر تمام شده. شعر گفتن را نمی‌فهمم یعنی چه اصلاً. ما شاید در نهایت بتوانیم «قطعه» «بنویسیم».
تویِ جلسه بودم هنوز که بهار پیام داد که رسیده دانشکده. رفتم پایین دیدم که با ک و ط و سل نشسته‌اند. کلید و مسواک را دادم. حوصله ام نشد دیگر برگردم بالا همان‌جا نشستم. پرت می‌گفتند. حال‌ام به خورده بود. 
بعد ژ هم از جلسه آمد بیرون. وقتی آمد کمی گرم شدم.قبل‌اش تا خرخره سکوت کرده بودم. پرت گفتیم. بعد سجاد دلیر هم آمد و مثل همیشه پرت روی پرت‌. حوصله‌مان سر رفته بود. شروع کردیم به آتش زدنِ برگ‌های خشک. سجاد هم فیلم گرفت. اول‌اش مسخره بازی بود. بعد به فیلم سجاد که نگاه کردم برق از سر-ام پرید. هولناک بود. ط یک برگ خشک گرفته بود دست‌اش و من و ژ آتش گرفته بودیم زیر-اش. همین الان که به آن تصویر فکر می‌کنم نفس‌ام می‌گیرد. انگار ما داشتیم یک نمایش تمثیلی اجرا می‌کردیم و هیچ‌کدامِ حواس‌مان نبود. من و ژ و ط داشتیم آتش درست می‌کردیم. برگِ خشک را ط گرفته و بود و فندک دستِ من و ژ بود.
ط دفترچه‌ی آلبوم نامجو را نشان‌ام داد. خوش‌ام آمد و سعی کردم صدای‌اش را درنیاورم.
بی‌هوده‌.بی‌هوده‌. اما مسئله در همین بی هودگی هم هویداست‌.
ژست. امروز عصر ژستِ عجیبی کشف‌ام شد. من در حینِ نمایشی که اجرا می‌کردم به فیگورِ جدیدی از تن و صورتِ خود-ام دست پیدا کردم. و این بدون حضور ط ممکن نبود.
بعد جدا شدیم همه از هم. با ژ رفتیم کافه‌ی بغل مترو و شام خوردیم. و بعد برگشتم خانه. تویِ راه ادامه‌ی فرانکشتاین را خواندم. قسمت نامه ها تمام شد و رسیدم سرِ فصلِ یک. خوب بود.
س زنگ زد. گفت تهران است و شب نمی‌رود کرج و پیش من می‌ماند. آمد‌. مثلِ همیشه تا جان داشتیم حرف زدیم. س داشت درباره وحدت رسیده بود. یک حالتِ شوریدگی گرفته بود زبان‌اش. خود-اش را به دیوارهای زبان‌اش می‌کوبید. از پریشانی حرف‌های‌اش لذت می‌بردم. بعد شطرنج بازی کردیم. من بردم. چند صفحه بداهه نوشتیم. بد نشد ولی پرت از آب درآمد. حالا س خوابیده و من هم دراز کشیده‌ام و دارم این‌ها را می‌نویسم. 
امروز صبح با هجومِ ناگهانی ل مواجه شدم. چهار ساعت بینِ خواب و بیداری نگه‌ام داشت. اما در بیداری کم‌تر تیر می‌کشید. 

پ.ن: دل‌ام می‌خواهد من‌بعد بعضی‌ از روز‌های‌ام را این‌جا بنویسم. 
۱ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۵:۰۳
عرفان پاپری دیانت

من به تو فکر می‌کنم عزیزِ دل‌ام. یک نقطه در نهایتِ ایجازِ خود مثلِ انگشتی روی صورت‌ام کشیده می‌شود: این تو ای.


ایستاده بودم. می‌آسودم و پرت می‌رفتم اگر می‌‌رفتم. خطرِ درباغچه ماندن داشت فراری‌ام می‌داد. و یک‌بار دمِ ظهر بود، خردادِ همین سالِ پیش. یک راه‌رویِ سنگیِ باریک دیدم و یک بادِ ناگهانی هل‌ام داد داخلِ راه‌رو. یک مسیرِ بلند. یک دورِ کامل از ماه‌ها قبل و تا یکی دوسالِ بعد و یا بیشتر. 

مرا و خواب‌ها و چله‌ها پیش می‌برند. پیش و پس می‌برند. و تو پیش از این از بهار به شکل درآمده بودی و من از شکلِ خود-ام به در می‌آمدم. 

یک راه‌نوردیِ دراز و بی هیاهو. باید با حوصله‌ی سال‌خوردگان انجام شود. چرخه‌ی تکرارها. تکرارِ چیزها این دایره را می‌چرخاند. من با ناامیدیِ تمام دورِ خود-ام می‌چرخم و چیزها را دورِ خود-ام می‌چرخانم. و این درست مثلِ یک اتفاقِ آیینی باید در ناامیدیِ کامل و در ساعاتِ مشخصی از روز یا سال انجام شود. 


عزیزِ دل به تو فکر می‌کنم. که درست همان‌طور اتفاق افتادی که اتفاق می‌افتد. نیمه شب بود. ساعتِ سه و چار. یزد بودم. تویِ اتاق‌ام دراز کشیده بودم و تو تیر کشیدی. تو پنجره را باز کردی آمدی داخل اسم‌ات را گفتی و اسمِ تو من را بلعید. گریه کردم و بعدِ یک‌سال و خرده‌ای اسمِ تو لو داده بود خود-اش را. دندانه‌هایِ حروفِ اسمِ تو جا باز می‌کردند. و همان بادِ ناگهانی باز هل‌ام می‌داد هی. بدنِ من به جداره‌هایِ اسمِ تو می‌خورد. بدنِ من خود-اش را به ذهنِ تو می‌مالید. 


از بهارِ سالِ پیش معجزه‌ها من را کشانده‌اند به این بهار. چند خواب (که اگر بخواهی برای‌ات تعریف می‌کنم) راهِ من را و یا بهتر بگویم بی‌راهیِ من را پیشِ پاهای‌ام رسم کردند. 

و می‌نشینم. هرجا که که بشود می‌نشینم من‌بعد. تویِ اتاق‌ام. پشتِ میزِ کتاب‌خانه. در مسیرِ انقلاب تا درواره‌دولت. کنارِ آن خانقاهِ رویِ کوه بغلِ هفت‌تن. تویِ اتوبوس. تویِ قطار. در دور و نزدیکِ اسمِ تو می‌نشینم. هرجا که چشم‌ام به نقطه باشد می‌نشینم. بی‌هیاهو و با صبر و حوصله‌ی پیرمردها. می‌نشینم و نشسته دورِ خود-ام می‌چرخم و چیزها را دورِ خود-ام می‌چرخانم. می‌نشینم منتظرِ خواب‌هایِ بعدی‌ام. می‌نشینم پشتِ آن درِ بسته اسمِ تو را بو می‌کشم.

۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۵۳
عرفان پاپری دیانت
دو نوعِ بیان:
یکی پرت و از نزدیک
یکی دقیق و از دور.
____
کاش می‌شد این دو را زد سرِ هم. کاش می‌شد حرفی را که بعدها «از» کسی خواهیم گفت، امروز «به» او بگوییم.
۰ نظر ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۱۰
عرفان پاپری دیانت

من چشمِ تو را دارم می‌بینم که به دست‌ام باز شده. دیگر رویِ هر خطی که می‌نویسم چشمِ تو هست. در دفترام. در حاشیه‌یِ کتاب‌ها. در دل‌ام.

دیگر فقط به این شور می‌نویسم که چشمِ تو باز است و تو یک‌روز با شوری بیشتر از شورِ من دستِ مرا می‌خوانی. و چه‌قدر ناامید می‌شوم اگر این اتفاق نیفتد. 

۰ نظر ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۳۵
عرفان پاپری دیانت

رحمی که به ما می‌شود همیشه عینِ بی‌رحمی به دیگری‌ست؛ و برعکس.

این حرف را امشب هم مثل هروقتِ دیگری برای خودم بازگو می‌کنم.

۰ نظر ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۵
عرفان پاپری دیانت

«تنهاییِ هزار دست»

این ترکیب وصفی است یا اضافی؟

معلوم نیست. فقط می‌گذارم‌اش این‌جا باشد. مثلِ میخی که فقط به قصدِ ماندنِ جای‌اش در جایی می‌کوبند.

۰ نظر ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۴
عرفان پاپری دیانت

برایِ س که سر به هواست



هر کلمه دو نفر است. در زندانِ زبان یکی از آن دو نفر عمودی‌ست. از سلول‌اش بیرون نمی‌آید (و نمی‌تواند بیاید) و عمق و ارتفاع می‌گیرد و اگرچه مدام به دیوارهای سلول‌اش نگاه می‌کند اما اسیر سلول نه، اسیرِ فکرِ فرار است.

آن دیگری افقی‌ست. افق است. شکلِ قطعه‌یِ دشتِ گریان است. و همیشه در حیاطِ زندان راه می‌رود. فکر فرار برایش همان‌قدر بی‌هوده است که فکر زندانی بودن.

دومی هواست. اولی نبودنِ هواست و چیزِ دیگری نیست. دومی سر به هواست. 

این دو نفر گاهی چشم در چشم می‌شوند و حرفی میانِ شان موج می‌شود.

شتابِ موج و سکونی که در اولی هست.

۰ نظر ۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۶:۲۷
عرفان پاپری دیانت

حالا دل‌ام با «گلِ داودی» دیگر صاف نیست. چرا من فکر می‌کردم بقیه‌ی مردمی که سربه زیر از پیاده‌رو‌های شهر می‌گذشتند، یک‌روز گلدانی را نشکسته‌اند؟ یا مادری نداشته‌اند که دوست اش بدارند؟

۰ نظر ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۰۳
عرفان پاپری دیانت


حس می‌کنم که تمامِ روحِ خود ام را به جهان بدهکار ام. یک‌سره مقروض‌ام به دنیا. مرابطه‌ی دشواری‌ست. چهره‌ی او را مثل چهره‌ی سرسخت و فرزانه‌ی پدری می‌بینم که طلب‌اش را نمی‌خواهد و می‌دانم که به هیچ‌کس نبخشیده که به من ببخشد و لبخند‌اش جز تعارفی از سرِ بزرگ‌منشی نیست.خودام را مثلِ بچه‌ای می‌بینم که از آشپزخانه چیزی برمی‌دارد و فرار می‌کند و زیرِ تخت قایم می‌شود. من مدام قایم می‌شوم. قرضی که گرفته‌ام را مدام انکار می‌کنم. اما مگر قرضی بوده که آخر ادا نشده‌باشد؟ حتی اگر قرضی را بر کسی ببخشند باز هم او قرض‌اش را پرداخت کرده. طلبکارِ بخشنده پرجان‌تر می‌شود و این جان از کجا می‌آید جز از تنِ بدهکارِ بخشیده؟ و کدام بدهکار است که بعد از آن که قرض‌اش را بر او بخشیدند، خود را بدهکارتر نبیند؟

به ضربِ مرگ هم که شده روح‌ام را از من می‌گیرند. چه‌کسی‌ست که چهره‌ی سرسخت و صریحِ پدر را از خاطر برده باشد؟ و چه کسی‌ست که پنهانی-در آینه- روحِ کوچکِ خود اش را بیشتر از دست‌های پدراش دوست نمی‌دارد؟

۲ نظر ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۵
عرفان پاپری دیانت

حالا بعد از شروع بیماری، زیباییِ تو دوباره رنگ می‌گیرد.

۰ نظر ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۳
عرفان پاپری دیانت

اما برای یک قطره‌یِ کوچکِ اشک، چه سفرهای دور و درازی که باید رفت.

۰ نظر ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۶
عرفان پاپری دیانت

برای جلال‌الدین


سوار. سوار.

کی‌ست که خود را پیاده نداند؟ کی‌ست که روحش لگدکوبِ اسب‌ها نباشد؟ کدام پیاده سوار نیست؟

اما صدای پای سواران سنگین است. تیز می‌دوند و

سه دهلیز. من در صرباهنگِ دویدنِ تو ضرب گرفتم. اما دهلیز. دویدن در دهلیز. دهلیز پیاده را خفیف می‌کند. خود را خفیف کرده‌ام. نفس بکش پدر برایم نفس بکش. 


در غمِ هجرِ رویِ تو رفته ز کف قرارِ دل

گر ننمایی‌ام تو رخ وای به حال زارِ دل

نیست شبی که تا سحر خون نفشانم از بصر

زان‌که غمِ فراقِ تو کرده‌ تمام کارِ دل


از مردان تاریکیِ چشم‌هایشان را دیدم و صخره‌یِ صورت‌هایشان را. اما تاریکیِ چشم را عوضِ اشک می‌دهند. من گریه‌نکرده کور شدم. 

آب هست. از گریه‌هایِ شما دریا مانده برایِ ما. اما ظهرِ ظرف‌های شکسته‌ست. عادت‌کرده‌ام به قدرِ تشنگی چشیدن. در شهرِ ما چشمه‌ها همه سیراب می‌کنند. دروغ می‌گویند که خشک‌سالی آمده. به‌عکس، وفورِ آب و گنداب است. اما آن‌ها تشنگی را می‌خشکانند. آن‌ها اشک را می‌خشکانند. 


تو مرا باور مکن کز آفتاب

سیر گردم من و یا ماهی ز آب

ور شوم نومید نومیدیِ من

عینِ صنعِ آفتاب است ای حسن


گوش نمی‌دهی. اشاره به خود می‌کنی فقط. رسمِ سواران است شاید که نمی‌ایستند. می‌گویی که سرّ سوار در صدایِ سمِ اسب است. اما مرا صدایِ سمِ

اسب ویران کرده. چیزی بگو فقط چیزی بگو. گوش بده به من. گرمِ صحبت‌اید باهم صدایِ مرا نمی‌شنوید. می‌گویی بیا، بدو، بتاز. اما این آمدن و نشنیدن فرسوده‌ام کرده. این هول‌ و‌ ولا نمی‌گذارد ببینم. شیهه‌ی اسب‌ها نمی‌گذارد که بشنوم. بایست. یک‌لحظه بایست. من نمی‌رسم به شما. 


گر ندیدی عشق رنگ‌آمیز را

رنگِ رویِ عاشق زارش نگر


سنگ و آبگینه. لال و گویا. کلاغ و کبوتر.

از این چاه بیرون نمی‌آیم. در و پنجره را هم نمی‌شکنم. اما نفس بکش. همه چیز را غبار گرفته. 

«بلبل را همیشه برایِ خواندنِ همان آواز ستایش می‌کنند.»۱ آواز جدید نمی‌خواهد دلم اما همان آواز را به من بیاموز. 


تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب


درگیر. همیشه در  گیریم.

 اما با تمامِ جان با تمامِ جهان مواجه‌شدن.

کودک ده‌ساله هنوز گوشه‌ی اتاق، روبروی قفسه‌ی کتاب‌ها نشسته، هنوز سخت‌اش است خطِ نستعلیق بخواند. هنوز گرمِ آتش آن‌ چند صفحه است. هنوز از اتاق بیرون نیامده، منتظر است کسی صدایش کند. 

تمام حفره‌های روح چفتِ اتاق می‌شود. تمام جهان چفتِ اتاق.

اما شهسوار... شهسوارِ شکستن...


این زمان جان دامنم برتافته است

بویِ پیراهانِ یوسف یافته است

کز برایِ حقِ صحبت سال‌ها

بازگو حالی از آن خوش‌حال‌ها

تا زمین و آسمان خندان شود

عقل و روح و دیده صد‌چندان شود



پ.ن: جمله‌یِ «بلبل را همیشه‌...» را روبر برسون نوشته، در کتابِ یادداشت‌هایی در بابِ سینماتوگرافی‌

۰ نظر ۰۷ تیر ۹۶ ، ۲۱:۴۸
عرفان پاپری دیانت


حس می‌کنم شاید بدحالیِ این روزهایم حاصل میل من به مختصر کردن و قاب گرفتن باشد.

از شب تنها ستاره‌ها را دیدن و تنها ستاره‌ها را خواستن. امّا ندیدنِ سیاهیِ شب خسته‌ات می‌کند. سخت‌ات می‌کند. تو تنها ستاره‌ می‌خواهی امّا آسوده نمی‌شوی. شب و ستاره به هم تنه می‌زنند. یک چشم‌ات را بسته‌ای برای ندیدن شب، یک چشم دیگرت برای ستاره باز است. آن چشم بسته بی‌قرار است. می‌خواهد ستاره‌ها را ببیند. و آن چشم باز هم بی‌قرار است، زیرا به ناچار شب را هم می‌بیند. تو هم بی‌قرار می‌شوی چون چشمان‌ات بی‌قرارند.

سنگی سقوط کرد. داشت می‌افتاد روی یکی. داشت له‌ش می‌کرد. او دست‌اش را روی سرش گرفته بود. پاهایش را در بغلش جمع کرده بود. تمام ماهیچه‌هایش را منقبض کرده بود. سخت شده بود. راهی نداشت. تن‌اش را سفت گرفته بود که له نشود. در آخر سنگ به او نخورد امّا او خودش سنگ شد.


ادامه: رها کن. آرام بگیر. زندگی مهم است. خودت را از بار متن‌ها و فکرها و آرزوهای مرده و سخت رها کن.

زان که عشق مردگان پاینده نیست

زان‌ که مرده سوی ما آینده نیست

۰ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۱
عرفان پاپری دیانت

برای بیژن الهی

نشستم روبروی تو تا تو حرف بزنی با من. تا من ببینم ات.

بریده بریده بودی تو. _به تیغ شعر؟

آسمانی وسیع. پر از تکه تکه های ابری_ابری وسیع تر از آسمان_ و برق گاهی ابرها را کنار می زند. تو را این گونه دیده ام.

شعر از کوره راه زبان مگر نمی گذرد به اجبار؟ و تو شکل کوره راه.


بر سر بازار یکبار یکی نشسته بود پای جنجال دیوانه ای که شعر بشنود. و هیچ از آن دریاچه صیدش نمی شد. نگاه اش کردم و گفتم: شعر دیوانه دیوانگی ست. قلّاب بیهوده نینداز به این دریا. موج را نگاه کن فقط.


عاشق زیر رگبار ایستاده در دست اش کاسه ی کوچکی ست. (خودت یکبار گفتی که که زیر رگبار بودی و کاسه ی کوچکی داشتی با خود) رگبار است و عاشق زیر رگبار، گرم رقص وهلهله. هی کاسه اش تا نیمه پر می شود و هی می ریزدش. و آخر پیش من می آید. من تشنه ام و او کاسه اش خالی ست. و یکسره خیس است. لباس ها و ریش و موی بلندش خیس است. من به او نگاه می کنم و از خیسی اش سیراب می شوم.


نشستم روبروی تو تا از تو زبان بیاموزم. نشد. که تو لال بودی. پس از تو لالی ات را می آموزم. شاید که شعر تو این باشد.

۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۱۵
عرفان پاپری دیانت

که همه چیز به سنگ تبدیل می شود. سنگ هایی شفاف و یا کدر.

امروز یک نسخه از گزیده شعرهایم را چاپ کردم. نشسته بودم جایی در باغ جهان نما ورق می زدم. حس عجیبی بود. من دیگر از آن شعرها رها شده بودم. تنها شده بودم. خودم و خودم بودم فقط. شکل سنگی شفاف شده بودم. تمام آن چه در این دو سال در دل ام جریان داشت و حرکت می کرد و سیّال بود، حالا به شکل دفتری شده بود. می توانستم به آن دست بزنم.


صورتگر بت سازم هر لحظه بتی سازم

وآن گه همه بت ها را...

۲ نظر ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۵۷
عرفان پاپری دیانت
ز بس که سنگ ملامت فلک به کارم کرد
نهفته در جگر سنگ چون شرارم کرد
مرا به حال خود ای عشق بیش از این مگذار
که بی غمی یکی از اهل روزگارم کرد

چه مدت زیادی گذشته که یادداشت شخصی ننوشته ام. یادداشت های شخصی من حتی از خودم بیشتر زنده اند. چقدر زنده نبوده ام در این چند وقت. چه قدر گذشته و من اینجا-در این وبلاگ- نفس نکشیده ام. زیاد آمده ام اینجا. پست هم زیاد گذاشته ام امّا نفس نکشیده ام. زیاد نوشته ام و کار کرده ام. اما نه... نفس نکشیده ام.

ترس بدترین بلاهاست. پس زدن و انکار کردن که هنری نیست. جهان دارد هرلحظه هدیه هایش را برای من می فرستد. من کی ام که نگیرم؟ کی ام که دستش را رد کنم؟ می ترسم که درون جعبه اش مار باشد؟ من کی ام که نیش نخورم؟ نباید ترسید. باید توکل کرد و عاشق شد.

هرچه داد بود زدم. هرچه فریاد داشتم کشیدم. هرچقدر که دلم خواست گریه کردم. در این مدت تا آن جا که می شد فرسوده شدم. حالا فرسوده ی فرسوده، روشن روشن ام. چرا نفس نکشم؟

می خواهم دوباره برگردم و بیایم این جا در این وبلاگ زندگی کنم. یادم نرفته که چقدر این جا عاشقی کرده ام. چقدر خوش گذشته این جا. چقدر زار زده ام. چقدر این جا دلم تپیده. من کی ام که بترسم؟ آیا این خمودگی و این دل مردگی بس نیست؟ شکل کوزه ای ترک خورده شده ام. چرا نشکنم دوباره؟

فتنه ی شاهد و سودازده ی باد بهار
عاشق نغمه ی مرغان چمن بازآمد
تا نپنداری کاشفتگی از سر بنهاد
تا نگویی که ز مستی به خبر بازآمد

مگر نه که هرچه را بشکنی بهترش را می دهندت؟ من دلم را زیر پایم له کردم. یک گلدان داودی داشتم و شکستمش. حالا در این عطرش دوباره مشامم را پر کرده است. دوباره نفس می کشم.

صدایم کن. قفل لب هایم را باز کرده ام. بخواه که چیزی بگویم. من مهربان شده ام. درخت خشکیده ام -دل ام- را سبز و پربار دوباره پیدا کرده ام. بیا و پیدایم کن. زیر آوار این خرابه من هنوز زنده ام، دارم نفس می کشم و چه نفس کشیدنی.


کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین سهل و خلاف راه صوابست و نقص رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام

زبان در دهان ای خردمند چیست

کلید در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند کسی

که جوهر فروشست یا پیله ور

اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست

به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی

دو چیز طیره عقلست دم فروبستن

به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق

چو جنگ آوری با کسی برستیز

که از وی گزیرت بود یا گریز

به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده

پیراهن برگ بر درختان

چون جامه عید نیکبختان

اول اردیبهشت ماه جلالی

بلبل گوینده بر منابر قضبان

بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی

همچو عرق بر عذار شاهد غضبان"

۳ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۲۳
عرفان پاپری دیانت

آن چه ما با آن راه خود را روشن می داریم، فروغ ستاره ای ست. ستاره ای مرده - و یا شاید گم شده- اندیشه ها به تمامی فروغ ستاره اند. پژواک ستاره اند. ستاره ای مرده.


او کنج اتاق اش نشسته به انتظار. از پنجره ستاره را می بیند. یک دم، یک لحظه و بعد ستاره در آسمان -که جای اوست- گم می شود. او در ستاره چیزی می خواند: یک کلمه، یک حرف.  و چه کسی می داند چه کلمات بسیاری در دل ستاره بود و او فرصت خواندن نیافت؟ و او جهان خودش را در فروغ یک کلمه می سازد.


و تمام اندیشه های ما فروغ ستاره هایی مرده اند. ستاره هایی که یک لحظه پدیدار می شوند و اما همیشه می تابند.


کجاست آن متنی که کلماتش یکسره ستاره باشند؟ کجاست شاعری که آسمان اش ستاره باران باشد؟

۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۵۹
عرفان پاپری دیانت

دلتنگ ام. بی تابم. بی قرارم. 

به این فکر می کنم که این دل تنگی اصیل نیست. حاصل چیزهای دیگری است (خواب دیشب ام را برایت نگفته ام) رنج برخوردار نبودن است و دلتنگی اصیل این گونه نیست.

این گونه دلم کمی آرام می گیرد.

خدایا... مرا به کام اژدها فرستاده ای. 

۲ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۳۲
عرفان پاپری دیانت


تجربه ی بی نظیری ست تمرین نوازندگی و البته جدید و تازه برای من و این روزها تقریباً تمام وقتم را به خود گرفته.

امّا چه می بینم در این ساز نواختن آشفته و ناقص؟

ترکیب زیبا و درهم تنیده ای از سختی و لطافت. خشونت و لطف. ریاضت است تمرین نوازندگی. تحمل گرسنگی و تشنگی و سرخوردگی. ثمرش امّا کشف است و شعر. ساز در ابتدا خشن است و تندخو. تو را به خلوت رازآلود خود راه نمی دهد. پس ات می زند و نامهربانی می کند با تو. ناز می کند و نیاز می خواهد. جلوه می کند و نظاره می خواهد اما از چشم پاک و پالوده نه چشم تو که خشونت چشم تو پریشان اش می کند. باید که نگاه کردن بیاموزی.

فرقی هست بین نوشتن و نوازندگی. برای رسیدن به گوهر کلمات، باید فروبروی. در گل و لای روح ات فروبروی و تن بدهی به. لجن تا شاید جایی میان آن پلشتی، مرواریدی به تو بدهند و دهانت باز شود به واژه ای. امّا نواختن این گونه نیست. نباید تن بدهی. باید تن بزنی و نباید فرو بروی، باید عبور کنی از آلودگی تنت. باید آرام و به دقت، با دست و پنجه ات گرد و غبار را از گوشه کنار ذهن پاک کنی و نوازندگی انگار که فقط آرامش انگشت هاست. برعکس ادبیات، برای کار نوازندگی باید که غوغا و کله خری را کنار بگذاری. عضلات ات باید که باوقار شوند. برای آن هدیه ی دور، برای آن سرمستی، باید سکوت کنی دربرابر ساز و انگشت هایت مطیع و مطیع و سربه زیر باشند. به دلدار باید آن کلامی را بگویی فقط که او از تو خواسته. باید سر یاغی ات را فروبیاوری و بندگی ساز را کنی که آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد.

۴ نظر ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۱۵
عرفان پاپری دیانت

می خواستم که کلماتم طعم خوش صبح بدهند. حروفی سحرخیز و هشیار و واژه هایی بی قرار از تماشای طلوع. نشد. نشد. دلم می خواست شبیه آن کسانی باشم که قلبشان خونین و عطرآگین است. شبیه آنان که مطهرند و لبخندشان روایت قصه های دور و دراز است. نشد. می خواستم که دلم دریچه ی شب و روز باشد. تاریکی ناب و مستی خورشید. نشد. نشد. نه خبری از آرامش شب هست و نه سرخوشی روز. در این ظهر آشفته پایم بسته ی چیزی ست. نگاه می کنم به خودم: تلی از زباله و خاکستر. خیسی آخرین قطره های اشک هم ذره ذره خشک می شود. چه خواب پلشتی است. چه بیداری پریشانی. و دل که آیینه ی صافی ست غباری دارد. از خدا می طلبم صحبت روشن رایی.

۱ نظر ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۳۵
عرفان پاپری دیانت

چه بسیار بارها که عشق درمانم کرده و نفهمیده ام.

شاید از بلند همتی عشق است که رنج و دردش را آشکارا می دهد و موهباتش را به پنهانی. رنج های عشق را برای همیشه در خاطر نگه می داریم و موهبات بی شمارش را نمی بینیم. چه بسیار بارها که شاید عشق تو نجاتم داده باشد از تلخی شبی و اصلاً نفهمیده باشم.

عشق نیز اهل درد است. صبور است و بریده. 

۱ نظر ۰۵ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۰
عرفان پاپری دیانت

وقتی که خودت روی خط ایستاده ای و دلت اما آن سوی خط در دورها گم شده. دارد در آتشی می سوزد یا که غرق در اشک است. اما تو روی خط، تنت نه می سوزد و نه می گرید. 

خلوت که بشود، شاید کم کمک تنت نیز به دنبال دلت کشیده شود. برود آن جا. در آن خانه که آتش گرفته. که در یکی از اتاق هایش مادرت دارد می سوزد و کنار رخت خوابش گل داوودی سفیدی ست.

برو. برو آن جا. اگر تن سوختن نداری لاقل آتش را تماشا کن.


۰ نظر ۰۵ دی ۹۵ ، ۱۰:۴۰
عرفان پاپری دیانت

آیا هر تلاش ذهنی نشان از حقیقتی دارد؟ هرجا که ذهن گره بخورد آیا حقیقت جرقه می زند؟

پیشتر این گونه می اندیشیدم. اما حالا فکر می کنم که هرجا ذهن گره خورد، یعنی گره خورده است و حقیقت جاری نیست در آن که مجراهایش بسته اند.

آدم میان مایه ای مثل من که این را می داند چه باید کند؟ این را می دانم و دوباره ذهنم را گره می زنم. چون چاره ی دیگری نمانده و نیست. من جوی آب نیستم که تو بگذری. تنها گاه گاه دیده ام ات. در فاصله ی میان گره هام. من جوی آب نیستم. حفره ام. کهفم. گودالم. تنها گاهی در من جمع شده ای و بعد نیست شده ای دوباره. تو را محصور لحظه هایم خواسته ام. محصور لحظه هایم شده ای و خندیده ای به من که رود نیستم. گره هایم را اگر باز کنم وا می روم. یادم هست که گفتم همه ی ما بسته ایم به تو حتی اگر به نخی؟ یادت هست که گفتم نخم را سفت تر کن که اگر بازش کنی سقوط می کنم به قهقرا؟ همین نخ بلای جانم می شود یک روز.

آن ها بدون هیچ نخی و ریسمانی به تو بسته اند و رهایند از تو. آن ها رودند. جوی آب اند. نه تشنه می شوند و نه سیراب.

نوشتار ناب. نیایش. یادت هست؟ آخرین باری که از نخ و ریسمان با تو حرف زدم و آن نوشتار ناب آن شب. می توانم این یادداشت را تا همیشه ادامه دهم. چون نه تو تمام می شوی و نه من و این کلمات. از بزدلی من است که تمامش می کنم اینجا. از میانمایگی من است.

مگر نه ترک خوردم؟ مگر نه شکستم؟

۰ نظر ۲۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۹
عرفان پاپری دیانت

اگر همیشه در طول زندگی یک میل و یک آرزو همراه من بوده باشد، آن آرزوی مردن بوده است. از اولین روزهایی که خودم را شناختم، از روزهای دور کودکی ام، همیشه این میل به مردن را به عنوان نهایت آرزوهایم در خودم حس مب کرده ام. یادم می آید خیلی وقت پیش، کلاس اول که بودم، با خط خرچنگ قورباغه ام یک یادداشت توی کیفم گذاشته بودم که : او خودش را کشت. ناراحت نشید.  و رفته بودم که خودم را از سکوی سخنرانی توی حیاط مدرسه بیندازم پایین. بعد یادم هست که راننده سرویس مان از همان پایین با لحن تندی صدایم کرد که: بدو بیا. دیر شده. ولت می کنیم می ریما.  و من هم سریع خودم را به ماشین رساندم و رفتیم و خلاصه قضیه ی خودکشی کنسل شد. بعدتر، مادرم آن یادداشت را توی کیفم پیدا کرد و کلی دعوا کرد که: دیگه نبینم ازین چرت و پرتا بنویسی برا من.

البته درآن روزها اصلاً نمی دانستم که قضیه چی به چی ست. اما دقیق می دانم که حسم در گذر سال ها هیچ تغییری نکرد. میل مردن در من به همان شکل بود. حس می کردم که مردن ذهنم را به تمامی ارضا خواهد کرد. و از چیز نامعلومی که آزارم می داد، آسوده خواهم شد. و این میل تنها چیزی است که همیشه در طول زندگی ام ثابت ماند. فرقی نمی کرد و ربطی نداشت به بدحالی و خوش حالی و هرچه که بودم. و بعد از آن ماجرا و آن ظهر نکبت بار، این میل به مردن زیادتر می شد و شدت می گرفت و جدّی تر و صریح تر می شد در من. اما شکلش فرق کرده بود. رنگش و کارکردش فرق کرده بود. خون... هیچ گاه آروزی همیشگی ام رنگ خون نداشت. اما بعد از آن ماجرا، میل به آرام مردن، رنگ خون گرفت و شد میل به کشتن و کشته شدن. دیگر تمام رنج های همیشگی ام بیهوده به نظر می رسید. چراکه مرگ، صریح و واقعی به چشمانم خیره شده بود. و زمان می گذشت و آن ماجرا نه. فقط رنگ عوض می کرد و شکل. و هربار به شکلی دیگر مرا به راهی می برد. التهاب فروکش می کرد و جایش را می داد به دلتنگی. دلتنگی می رفت و نیاز می آمد. نیاز می شد تنهایی و چه و چه. سرخ می رفت و آبی می شدم. سیاه می شدم. و هربار به رنگی خودم را در آینه می دیدم. 

اما حالا بعد از آن همه وقت که از آن ظهر زخم آلود می گذرد، به خودم نگاه می کنم و می بینم مدتی است که میل به مردن دیگر در من نیست. آرزوی مرگ ندارم و حس می کنم مردن من هیچ تغییری در زندگی ام نخواهد داد. و آن آسودگی و رهایی، دیگر نه با مرگ من که با مردن تو به دست می آید. آرزوی مرگ خودم جایش را به آرزوی مرگ تو داده است. که اگر تو بمیری پلشتی جسم از میان ما برخواهد خواست. 

و به این فکر می کنم که چه اتفاقی افتاده است؟ و چرا نمی خواهم بمیرم؟ آن حس همیشگی من از کجا بود و حالا به کجا رفته است؟ مرگ برای من همیشه به شکل نوعی تطهیر بوده است. من در تمام طول زندگی ام، چیزی را در خودم حس می کردم. توده ای از آلودگی. که مرگ آن را از میان می برد و مرا تطهیر می کرد. و حالا دیگر دلم نمی خواهد که بمیرم. می دانی چرا؟ چون آن توده ی آلوده دیگر در من نیست. به وجود تو رفته است. آن آلودگی که همیشه مرا می آزرد، حالا در توست و به همین خاطر است که نه مرگ خودم که مرگ تو مرا آسوده خواهد کرد. 

می بینی؟ من هنوز زنده ام همیشه آرزوی مرگ می کردم تا پاک شوم با آب تاریک مرگ. اما نمردم و حالا آن توده ی آلوده دیگر در دلم نیست. با اشک هایم شسته شد. من یکبار مردم و حالا هنوز نفس می کشم. مرگ به شکل تو درآمد و خودش را نشانم داد. مرگ، که آرزوی دیرین من بود. نمی دیدی که چقدر دوستت داشتم؟ چون تو شکل مرگ بودی. 

یادم به جمله ی امیرالمونین می افتد که : موتوا قبل ان تموتوا.

تو یکبار مرا کشتی. آتش نبودن تو مرا تطهیر کرد. و حالا پاک شده ام از مرگی که همیشه در من بود.


ناقه ی صالح چو جسم صالحان

شد کمینی در هلاک طالحان

مثنوی مولوی


۰ نظر ۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۸:۳۲
عرفان پاپری دیانت

این آرامش و این پریشانی و این تنیدگی غریبشان از کجاست این روزها؟ مگر نه هر بار که می دیدمت دلم آشوب می شد؟ حالا چرا بدحالم و دلم دلم تکان نمی خورد هیچ؟ نه... بیشتر از همیشه حس می کنم جریان تو را در خودم. اما دلم تکان نمی خورد. نه... تمام که نه شده و نه می شود. محکوم که نه ناگزیرم. چه سفری ست. و چه تنها رفته ام درین راه. چقدر تشنه هستم چقدر بی میلم به آب حضور تو دیگر. حضور تو آرامم نمی کند دیگر فقط شاد می شوم از تو.

آن سوترم نشسته ای حالا. و چه کلمات دوری که میان ما نیست.

لالم کرده ای.

بی کس ام. و این شکل خوب بی کسی نیست. کاش که تو بی کسی ام بودی و آن وقت لبم می جنبید به بوسه و کلمه. اما نه دیگر. چنان تنهایم کرده ای که طناب هیچ کدام از کلماتت دیگر بیرونم نمی آورد از این چاه. چاه گل آلود. چاه خشک تو. که لال شده ام دیگر.

دیگر دلم نمی لرزد. حتی حالا که نشسته ای و نمی دانم کجا. چه کنم؟ این هم منزلی است. پا گذاشته ام در این جاده و هر بار منزلی و اتراقگاهی و... ناگزیرم. هر بار به شکلی... هر بار به گونه ای... فقط میدانم که هیچ گاه تمام نمی شود این راه.

۱ نظر ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۳:۵۲
عرفان پاپری دیانت

با این همه تصویر در دلم چه کنم؟ حالا که تنهایم گذاشته اید و نگذاشته اید.

روی درخت روبرو کلاغی نشست. عکسش را گرفتم. پرید. من کلاغ را دوست دارم یا درخت؟ هر دو را اگرچه درختم.

آیا خدای صدای آدم مست را می شنود؟

گریه نکن. دلم ریش می شود.

هوا خنک است و هردو فرو ریخته ایم.


۱۰ آذر

گویم

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۰:۵۳
عرفان پاپری دیانت

این یادداشت را قبل از شروع کلاس دستور زبان می نویسم. صرفاً به خاطر گشوده شدن این دفتر که حدود یک هفته یا بیشتر در کیفم هست و هر روز با خودم می آورم و می برمش و چیزی در آن ننوشته ام هنوز.

چه باید کرد با این کم نویسی که دامن گیر می شوم گاه گاه؟ باید بد نوشت و به اجبار نوشت اما.

باید یک قدم برداشت تا او صد قدم بردارد به این سو.

آیا باید "صدایم کن" را بنویسم تا صدایم کند؟ یا باید منتظر باشم تا صدایم کند؟ بگذار فال بگیرم.


سر ارادت ما وآستان حضرت دوست

که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست

***

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت

چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

۰ نظر ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۵:۲۱
عرفان پاپری دیانت

کاغذ را باید از خود دور نگاه داشت. همیشه کاغذ را همراه داشتن به این معنی است که : "به زودی چیزی خواهم نوشت." و این بدترین آفت نوشتن است.

۱ نظر ۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۵
عرفان پاپری دیانت


 

آخرین بار که از خودم نوشتم و چیزی حل شد، ماه ها پیش بود. چه می کرده ام در این چند ماه؟ بی خبرم بوده ام. یا به عبارت دیگر آگاه بوده ام. گرم بوده ام.

امشب سردم شد. بعد از مدتها. شاید به خاطر پاییز باشد. پس هرچه دارم را می سوزانم تا گرم شوم. سوختن در آتش بهتر از یخ زدن در سرماست.

 

And out of the bronze of the image of “The Sorrow that Endureth for Ever” he fashioned an image of “The Pleasure the Abideth for a Moment.”

The Poems and Fairy tailes of OscarWilde, Page 199

 

 

1.

نوشتن مثل آب است. گاهی قطره قطره می بارد و پُر ات می کند. گاهی برعکس. ذره ذره نشت می کند از تو. تا خشک شوی. بعد از مدت ها امشب برای خالی شدن می نویسم.

آبی که بماند می گندد.

 

آب کم جو تشنگی آور به دست

«مولوی»

2

پیش از آن باید بدانم که حالا دقیقاً کجا هستم؟ چگونه ام؟ و بعد نگاه کنم به مسیری که رفته ام.

 

دارم تنها می شوم. مثل زمستان 92. (اگرچه می دانم هیچ وقت دو چیز شبیه هم نیستند.)

مدام یا پس ام زده اند یا پس زده ام. سرخورده نیستم. بهای زیاده خواستن است.

اطرافم پر شده از آدم های کم قدر و همت. زبان هیچ کدامشان را دیگر نمی فهمم. دیگر کسی برایم زیبا نیست. هرکه زیبا نباشد را پس می زنم. تهور... من هیچ وقت این قدر قوی نبوده ام. خودم را می شناسم. این تهور از کجاست؟ نمی دانم. دیگر به تخمم نیست که پس ام بزنند و نمی دانم چرا؟

 

3

زمستانِ 92. چیزی در دلم می گوید که همه چیز برمی گردد به زمستان 92.

آن زمستان و روزهای پس و پیش اش، من بیشتر از همیشه در خودم زندگی کردم. در بسته بودم به روی خود. تنها بودم. مرطوب و مرتعش. بی کس. نمی دانم چه وقت بود و چه کسی در را باز کرد. اما حالا، بعد از حدود سه سال صدای جیرجیرش را می شنوم دوباره. بریده ام از بیرون.

خسته نیستم.

 

4

یادم می آید آخرین بار یکی از روزهای همان زمستان بود. گوشه ی نمازخانه ی دبیرستان توحید. برای هیچ چیز گریه کردم. بعد از آن همیشه برای کسی بود. همیشه دلیلی داشت. برای چیزی بود.

و امشب، دوباره برای هیچ چیز.

 

5

می آیید و می روید. ترکتان می کنم. ترکم می کنید. برای هرکدامتان که در این لحظات از گوشه ی ذهنمرد شوید، چیزی می نویسم :

 

6

پاکیزه، زیبا... بکر و تیره. این سکون را مدیون توام.

بِوَز. کدر نشو. تو هنوز زنده ای.

 

7

رفتم و آمدم. روشن ترم حالا.

من همیشه برای آرام شدن به دنبال چیزهایی غیر از نوشتن بوده ام.

 

8

تو حالا سرت خوش است. هنوز زشتی ندیده ای و چشم باز نکرده ای هنوز که ببینی.

خدا را هم برای خودت می خواهی. چه می شنوی از او که از تو نمی شنوم؟

امروز قصه ی موسی و شبان را خواندم. موسایش شبیه تو بود.

کاش زندگی کنی.

 

9

چند وقت پیش می خواستم اسم این وبلاگ را عوض کنم. عوض نکردم. منتظر زخم تازه ماندم. رسید.

 

10

تو هیچ وقت این متن را نمی خوانی. هیچ نخوانده ای مرا. اما بیشتر از همه مرا پر کرده ای. با خون خودم.

اگر یک روز کسی از تو بپرسد. می گویم: "هیچ یادم نمی آید." و این یعنی یک رویداد تمام شده. و به کلی تمام شده. وقتی از رویدادی هیچ در خاطرت نماند، یعنی به کلی هضمش کرده ای.

خسته ام اما هنوز

 

11

همیشه حق با من است. چراکه همیشه در برابر زندگی منفعل بوده ام. آینه بوده ام.  (چه ادعای بزرگی)

رشته ای بر گردنم افکنده دوست

می کشد هرجا که خاطرخواه اوست

 

12

یک بار برای دوستی نامه نوشته بودی. دلم می خواهد همان نامه را برایت بفرستم.

دلم تنگت است. هنوز نفس می کشی.

 

13

بیزارم از هرآن چه گفته ام اما پشیمان نیستم.

نمی دانی آن چه یکبار جلوی دکه ای سر گلستان به تو گفتم چقدر سخت بود برایم. اما زخم بود. باید می زدم. تو این را می دانی. همیشه زخمی بودن را از تو یاد گرفته ام.

 

14

چه خوب که تو خوب رفتی. همیشه مانده ای در دلم. خودت خواستی که جدی نباشی و نمی شوی هم. شاید روزی باید از تو چیزی بردارم. شاید... شاید... "شاید" کلمه ی توست.

 

15

چیزی که مرا بیزار می کند، شناخته نشدن است. بد فهمیده شدن است. تو بهتر از همه شاید مرا می شناسی. هیچ گاه از تو بیزار نخواهم شد. اگر مانده بودی بی گمان همه چیز شکل دیگری می گرفت.

 

16

مثل کوه. تکان نمی خوری برعکس همه. لرزانی اما. دلم اگر این گونه محکم است، از توست. مرا از راه هایت بالا می بری و بعد؟

 

17

بت... دارم به این کلمه فکر می کنم. بت نباید حرفی بزند. نباید بیاید. نباید برود.

تنها باید ساخته، ستایش و بعد شکسته شود. (مطمئن نیستم کلمه ی آخر را)

شاید گناه تو نیست.

 

18

می بینی؟ دریا هم لجن مال می شود.

هنوز دریاست.

 

19

تنها می شوم. تها... مثل زمستان 92.

شاید دوباره به دنیا می آیم.

یادم هست وقتی دوباره بهار شد. تابستان را هم به یاد می آورم. آن بیابان را... پاییز را و پریشانی اش. و حالا که دوباره زمستان است.

20

میان همه، یکی هم تو. خاموش و بزرگ. می بینی چه طور خالی شده ام؟

از همه کس. از همه چیز.

ما به تو پرداختیم خانه و هرچ اندروست

دلم خالی تر از همیشه ست. باید خالی تر شود؟

دست توست.

آتشم بزن.

2 مهر 95

۴ نظر ۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۷
عرفان پاپری دیانت

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو ،
که روی شاخه ی نارنج
می شود خاموش
نه این صداقت حرفی ،
که در سکوت میان دو برگ
این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.


بشنوید


***

دلم تشنه ی هجوم است.

هر کس که می میرد. نه هر کس که هر چیز. در دلم گوری برایش می کنم. قبرستان وسیعی شده است حالا. هجده سالِ ناتمام... می روم سر میزنم به قبرها گاه گاهی. دلم گرفته امشب. درِ دلم باز است و گوش هایم بسته. سرد است و تن نیم زنده ی تو در اتاق است. گوری کنده ام برای تو. خالی هنوز. منتظرم تا بمیری و دفنت کنم. و تا همیشه به سنگ گورت نگاه کنم و دلم بلرزد. هنوز نفس می کشی. هنوز نفس هایت گرم است و اشک های من که گفتی نمی خواهی ببینی شان.

هجوم بیار. زنده کن. ویران کن. گرم کن دلم را.

۲ نظر ۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۷
عرفان پاپری دیانت
توده ای از سنگ در دلم دارم و هنوز چشمه ای جاری نیست از آن.
گفته بودم که لال می شوم.

۰ نظر ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۱۰
عرفان پاپری دیانت

برای محمد

آفتاب بر تنت می تابد. سایه ای از تو روی زمین می افتد. سایه ات را ذره ذره مصرف می کنی برای نوشتن. آن قدر می نویسی تا بی سایه شوی. سپس دوباره زیر آفتاب می ایستی به انتظار سایه ای دیگر.

۱ نظر ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۲۵
عرفان پاپری دیانت

غلغله است. زن های زیادی ایستاده و یا در رفت و آمدند. همه چادرهای سیاه به سر دارند. کودک در میان آن شلوغی به سمت زنی می رود. گوشه ی چادرش را می گیرد. زن سر برمی گرداند. مادرش نیست. چهره ای گنگ، خشن و ناآشنا. کودک اشتباه گرفته است. چادر زن را رها می کند و می رود.

۱ نظر ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۲۴
عرفان پاپری دیانت
پرسیدی: زیباترین کلمه ای که شنیده ای چه بوده؟
جواب دادم: "عاشق" خصوصاً اگر الفش را کوتاه تلفظ کنند. و زیباتر از آن واژه ی "مرد" زیباتر از "مرد" هیچ نیست.
۰ نظر ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۵۳
عرفان پاپری دیانت

کوتاه بیا  وتنها باش. به قدر خودت، اگر قرار باشد، خواهی درخشید. کم بخواه. پنجره را رها کن. نور، به قدر چشمانت، از روزنه های اتاق سراغت خواهد آمد.

۴ نظر ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۴۵
عرفان پاپری دیانت

شوریدگی، دومین کار بلند و احتمالاً جدیِ من است. فیلمنامه ایست برای یک فیلم بلند. شروعش ناگهانی بود اما فرسوده ام کرد تا تمام شد. برق‌آسا شروع شد و همان  چنان گرمم کرد که نوشتن یک کار جدی دیگر را برایش رها کردم. گمان می‌کردم سه یا چهار روز وقت می‌برد اما چهار‌ماه می‌برد. از فروردین تا تیر95 مرا به خود مشغول کرد. به هر‌حال، حالا تمام شده است. نه آن‌قدر دوستش دارم که دلم به دوباره خواندن و نوشتنش رضا دهد و آن‌قدر هنوز بیزارم از آن که برای همیشه رهایش کنم. ذهنم را تهی کرد. هر حرفی که تا به حال یاد‌گرفته بودم را در این متن زدم. تمام ایده‌هایم را خرجش کردم. اول قرار بود روایت خودم باشد. بعد دیگران نیز به متن اضاف شدند. آدم‌ای دیگری که کمتر می‌شناختمشان اما با آن‌ها درگیر بوده‌ام. این متن، برایم روایت هیجان و ناکامی است. به هر‌حال، نوشتنِ این کار احتمالاً برایم به معنی پایان یک دوره است. دوست دارم که با این متن به هیجان زدگی‌ام پایان داده باشم. در این متن هرچه دلم خواست داد زدم. هرچه خواستم نشان دادم و هرچه را خواستم عینی کردم. حالا دلم می‌خواهد از این عینیت فاصله بگیرم. یادم می‌آید یکبار به تو گفته بودم که : «عینی کردن همه چیز، کمی ابلهانه و بسیار هیجان انگیز است » به هرحال، دلم می‌خواهد آرام‌تر و شمرده‌تر حرف بزنم من‌بعد. درباره‌ی متن چیز بیشتری نمی‌گویم. یعنی چیز دیگری ندارم که بگویم احتمالاً.
۳ نظر ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۰۶:۰۸
عرفان پاپری دیانت
قاعده‌ی عشق این است. که هیچ‌گاه با تو قراری نمی‌گذارد. خبرت نمی‌کند از پیش. قولی نمی‌دهد به تو حتی. یک‌ آن سراغت می‌آید. و هیچ مهم نیست برایش که که تو کجایی و چگونه‌ای. تنها می‌آید. چون کارش تنها رفتن آمدن و البته رفتن است. می‌آید. و اگر در خانه ات باز نباشد، می رود و حتی روی دیوارت نمی‌نویسد که: آمدم نبودی.  پس چکار باید کرد؟ باید همیشه آماده بود. برای بارانِ نابه‌هنگام، حتی در خشکسالی که باید زمین را شخم زد. باید تمام وقتت را خالی نگه داری. به این امید که شاید او تنها به یکی از لحظه‌هایت چشم داشته باشد. باید دست‌هایت همیشه خالی نگه داری از کار. تا مبادا یک‌آن بیاید و نتوانی بگیری‌اش. باید رها بود و حاضر. تمامِ آن چیزها که هستند را رها کن و به انتظار آن‌چه نیست بنشین. و به این آگاه باش که او هیچ‌گاه قولی به تو نمی‌دهد.
۱ نظر ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۰۰
عرفان پاپری دیانت

از دست دادن و به دست آوردن، در دوره ی میانسالی چه فرقی با دوره ی جوانی دارد؟ از خودم می پرسم. در جوانی، آدم پر از زندگی است هنوز. شوق  وخواستن در تنش زیاد است. و البته هنگامی که از دست می دهد، می تواند به زمان زیادی که در برابرش دارد نگاه کند. میانسال، بی اشتیاق است. نمی خواهد. یا حداقل به قدرِ جوان نمی خواهد. ولی از طرفی، زمانی که پیش روی خود دارد نیز اندک است. نمی دانم. این سوال را از خودم می پرسم.

پ.ن: منظور، جوانی و میانسالی ذهنی است.


اما اگر هیچ چیز
نتواند ما را از مرگ برهاند
لااقل عشق
از زندگی نجاتمان خواهد داد

"پابلو نرودا"

۵ نظر ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۲:۰۶
عرفان پاپری دیانت

خواستن، آدم را کم می‌کند. مگر از کسی که جنبه دارد. جز از خداوند نباید خواست. در برابر دیگران و جهان باید مغرور و پرهیزکار و سرسخت بود. و دربرابر خداوند، رنجور و بچه‌سال. چراکه تنها خداوند است که همیشه تو را و همه چیز را می‌خواهد. همه چیز، معشوق خداوند است. پس خواستن از خدا، سوالِ عاشق نیست. ناز و کرشمه ی معشوق است.

گفتم که خواستن، کم می کند. می‌تراشد تن را. اما خداوند همه چیز را می‌خواهد؛ برای خود و به سوی خود. اما این خواستنِ بزرگ، چیزی از او کم نمی‌کند. چراکه تنش تمام شده. چراکه بی‌نهایت است. هرچه از او کاسته شود (که می‌شود هم) گویی نشده. چراکه او همه چیز را می‌خواهد اما به هیچ چیز احتیاجی ندارد. باید از او خواست. باید از او خواست. بیشتر نمی‌گویم. بیشتر نمی‌دانم.

 

۷ نظر ۱۶ تیر ۹۵ ، ۲۱:۱۳
عرفان پاپری دیانت


هیچ وقت تا این اندازه نوشتن را بی لزوم حس نکرده بوده ام. از آن چه بر من گذشته است و می گذرد، تنها باید نشانه ای جایی ثبت کنم. تنها خاطره ای. همین. وگرنه نوشتن و شکفتن بیهوده ست.

16تیر95

 

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۹:۵۶
عرفان پاپری دیانت

من مدتهاست با خودم و با درونِ خودم درگیر نبوده ام. یعنی اصلا نمی توانسته ام. فرصتش را نداشته ام که با خودم درگیر باشم. از آخرین باری که چیزی در خودم مرا آزار داد مدتها می گذرد. نمی فهمم. آن هایی که مشکلشان با خودشان است را نمی فهمم. یعنی آیا زندگی این قدر بر آن ها آسان گرفته؟ من همیشه چنان درگیر بوده ام با بیرون، و با دیگری، و با خارج از خودم چنان در کشمکش بوده ام که اصلا جایی برای مشکل درونی نداشته ام. مثل تشنه ای در بیابان، همیشه نگاهم به آسمان بوده. اصلا زندگی به من این اجازه را نداد که برایش ناز کنم. رفتارش با من خشن  و بزرگسالانه بود و من بچه بودم. زندگی در روزهای شروع جوانی ام چنان زهرچشمی از من گرفت و چنان سیلی محکمی در گوشم زد که تا همیشه ترسش در دلم خواهد ماند. من اصلا اجازه نداشتم با خودم درگیر باشم.

من همیشه، به شکل ناشیانه ای خوشبین بوده ام. یعنی اصلا نمی توانسته ام بدبین باشم. همیشه یک جلوه ی کوچک از مساعدتِ زندگی، یک لبخند بر لب تو، یک روزنه ی کوچک به سوی شادی مرا لبریز می کرده است از امید و شوق. کویر... کویر... من همیشه در کویر زندگی کرده ام. تشنه بوده ام همیشه. نمی فهمم. آن ها که در کنار چشمه اند و آب نمی نوشند را نمی فهمم. آن ها که وقتی همه چیز در بیرونشان به سامان است، بدبین اند و در کشاکشِ با خود اند را نمی فهمم. آن ها که نا امید اند را نمی فهمم. زندگی هیچ گاه با من مهربان و بخشنده نبوده. همیشه چنگ انداخته بوده ام به زندگی. همیشه تشنه بوده ام. و برای یک قطره آب که از آسمان می رسید، هزاران بار شکر می گفته ام.

۵ نظر ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۸:۴۲
عرفان پاپری دیانت
قدرت...حسی است که حالا باید یادآوری اش کنم بر خود. قدر بودن. تنِ تحمل داشتن. و در برابر درد، درد نکشیدن. ناچارم و ناگزیر. اگرچه دوست نداشتم که حالا، در این برهه از زندگی ام این گونه حس کنم اما ناچارم و ناگزیر. باید ساعت هایم را بشکانم.و در برابر هر صفحه ی ساعت چشم ببندم. گمان می کنم که رنجِ حاصل از زمان، ناشی از خود زمان نیست بلکه ناشی از این است که ما زمان را می بینیم و محصور می خواهیم اش. ما زمان را حبس میکنیم در صورتی که زمان گریزپاست و سیال است و می رود. و دیدنِ زمان، گاهی وسوسه ی نگه داشتنش را در ما به وجود می آورد. وسوسه ی نگه داشتن و گاه حتی دیرپاییدن. درصورتی که هر لحظه، تنها یک لحظه ست. هیچ عقربه ای نمی تواند نگهش دارد تنها به من نشانش می دهد. چه باید کرد؟ _از خودم می پرسم_ چه باید بکنم؟ نبین. ساعت را نبین و زمان را نفهم. به هر لحظه چنان نگاه کن که انگار همه ی لحظه هاست. با هر لحظه ی شاد، به قدر تمام زندگی ات شاد شو و با یک لحظه ی اندوهگین، با تمام توانت رنج بکش. در خودم به شکل غمباری حس قدرت می کنم. شکم سیر و شاکرم. و نمی خواهم (حتی اگر این حرف دروغی بیش نباید). و این نخواستن، هیچ گاه به این معنی نیست که زندگی را و تو را دوست ندارم. نه...برعکس. حالا، در این لحظه ی غلیظ و رونده، بیشتر از هر لحظه دوست دارم و عشق می ورزم به همه چیز و تو. اما نمی خواهمت. و این نخواستن، قوی تر و عاشق ترم می کند. نمی خواهم. جهان را نمی خواهم. و گفتم که دوست می دارم و به خودم می گویم که نخواه. اگر به تو دادند، شاکر باش و اگر ندادندت، تو نخواسته ای. حالا هرچه گره بود را از تنم باز کرده ام. اگر جهان در حال رفتن است، من رفتنی ترم. بسته نیستم. عاشقم. و پر ام حالا از حسِ قدرت و زیبایی.
.
.
.
نوشتن به سان یک کولی است که با فواصل زمانی نامنظم نزد من اتراق می کند و بی خبر می رود. این حق اوست. این حق ابتدایی کسانی است که دوستشان می دارم که بی هیچ توضیحی مرا ترک گویند. بی آن که برای رفتنشان دلیل آورند. بی آن که در صدد تلطیف آن با دلایلی که همواره کاذب است برآیند. از کسانی که دوستشان دارم هیچ چیز نمی خواهم. عشق جز با آزادی همپا نمی شود. آزادی جز با عشق همپا نمی شود.

"فرسودگی، کریستین بوبن، ترجمه پیروز سیار"
۵ نظر ۰۵ تیر ۹۵ ، ۱۶:۵۵
عرفان پاپری دیانت

من همیشه در طول زندگی ام، گمان می کرده ام که از مرگ نمی ترسم. و تنم را همیشه برای مرگ آماده نگه داشته بوده ام. اما حالا دارم فکر می کنم که برعکس. چطور می گویم که از مرگ نمی ترسم، ولی وقتی که صدای زنگ گوشی می آید و می روم و می بینم پیام ایرانسل است، اینگونه آشفته و اندوهگین می شوم؟ من از مرگ می ترسم. شاید چون بزرگتر شده ام و زنده تر.

۱۴ نظر ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۷
عرفان پاپری دیانت

مثل این که عاشق ابراهیم باشی. یا ابراهیم عاشقت باشد.

زیباست. شریف است. پاک است.

اما نمی توانی مطمئن باشی که یک آن قربانی ات نکند.

۱۴ نظر ۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۸:۵۴
عرفان پاپری دیانت

لحظه را جاودانه نخواه. شکر بگو و فراموش کن.

۱ نظر ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۵
عرفان پاپری دیانت

قمار، تصویری فشرده و موجز و البته دقیق و کامل از زندگیست. همان قدر پرهیجان و خواستنی. درست مثل زندگی، پر از شادی های کوچک و دردهای اندک و پراز لذت های همیق و تلخی های عمیق تر. توآنچه داری را وسط می گذاری و دیگر با جهان و گردونه است که یک لحظه تو را برمی کشند و چند برابرت می کنند یا یک لحظه تو را تهی می کنند و به قهقرا می فرستند. قمار شعر است. چراکه واقعیت است و واقعی نیست.

زیبا، شگفت، بی رحم، فریبا، بخشنده، سوزان. تو تنها مختاری که بازی کنی یا نکنی. در تنها چیزی که اختیار داری، خود بازیست ولی آن زمان که پشت میز نشستی دیگر گردونه برای تو تصمیم می گیرد. قمار، از هیچ منطقی پیروی نمی کند. هیچ ثباتی ندارد. بی رحم و مطلقا با تو عاقلانه رفتار نمی کند. زندگی نیز همین گونه است. اما... من فکر می کنم که قمارباز، برعکسِ قمار باید منطقی، با ثبات و عاقل باشد تا بتواند بازی کند. آن چه قمارباز را در قمار وآدمی را در زندگی موفق می کند(موفقیت در قمار و در زندگی اگرچه به شوخی شبیه است.) برخلاف گردونه چرخیدن است. جهان به کلی بی معناست. پس باید در آن به دنبال معنی بگردیم. نه... باید معنا بسازیم. برای قمار که هیچ قاعده ای سرش نمی شود، باید قواعدی شخصی تراشید و براساس آن بازی کرد وگرنه به راحتی برتو مسلط می شوند و در هم می شکنندت. من در طول زندگی ام همیشه به بازی قمار شدیدا علاقه داشته ام. یادم می آید بچه که بودم با ورق های بازی مقوایی، برد و باخت بازی می کردیم. بزرگتر که شدم، مدت زیادی پوکر بازی می کردم. و اخیراً با چیز شگفت انگیزی به نام رولت آشنا شده ام. در این یادداشت ایده هایی را برای خودم می نویسم که بدانم چطور باید بازی و زندگی کنم. اگرچه فهمیدنِ قلقِ قمار آرزویی ست دست نیافتنی به قدمتِ جهان. به هر حال:

- قمار، هیجان انگیز است. جذاب و رمزآلود. و تو را به دنبال خودش می کشد. و در تو میلی شدید به تجربه،کشف، و دانستن ایجاد می کند. دانستنِ ادامه. و زندگی میلِ به دانستن ادامه است. همیشه سرت را پر از شور می کند. دلیرت می کند که ادامه دهی. مشتاقت می کند که بفهمی و هیجان زده ات می کند تا هرچه داری روی میزبگذاری. و آن گاه بعد از چند بار کام دادن، گردونه را می چرخاند و روی مرگ نگه می دارد. و تو تهی می شوی. و می شکنی. و از تو هیج نمی ماند و گردونه دوباره می چرخد. زندگی، پر است از هیجان. اما نباید همراهش شوی. نباید مقهوری شوی. نباید مستش شوی. این کار تازه واردها و شکست نخورده هاست. که سرشان از سودای کامیابی پر است و داغند و هنوز سیلی سرد قمار به صورتشان نخورده. در برابر گردونه باید سنگین و موقر بود و تن به شور و غوغایش نداد.

-تنها راهی که برای پیروزی در بازی (پیروزی نه. تنها راهی که شاید جلوی برباد رفتنت را بگیرد.) وجود دارد این است که نخواهی. قمار، فریبنده است. اگر بداند که می خواهی، می فهمد که دیگر اسیرش شده ای و به تو نمی دهد. اما اگر فکر کند که نمی خواهی اش، دم به دم به تو بیشتر می دهد و بیشتر می دهد تا تو را به دنبال خودش بکشاند. پس نخواه تا به تو بدهد. زندگی زن است. احمق و زیبا. میز قمار نیز روحی زنانه دارد. بی منطق است. گرسنه است. پرشور و غوغاست. کم عقل است. و به طرز فجیعی تو را می خواهد. پس تو باید منطقی، سیر، آرام و عاقل باشی و را نخواهی تا دلش را ببری. زن، طبیعت است. خواهنده است. اگر تو نیز مثل او هیجان زندگی داشته باشی و بخواهی اش، از تو دلزده می شود. چراکه ذاتا کم عقل و ظاهر بین است. پس اگر می خوای تصاحبش کنی باید شبیه مرگ شوی. و نخواهی اش. چشم و دل سیر و باحیا باش. قید بردن را بزن. موقر باش. باخت را بی اهمیت و برد را بی ارزش بدان. سینه ات را صاف کن. و با چشمانی بی فروغ پشت میز رولت بنشین تا عاشقت شود و تنش را به تو بدهت.

- رنگت را پیدا کن. در قمار همیشه یک خانه وجود دارد که مال توست. گاهی اوجت می دهد و گاهی تا دم مرگ می بردت و به نفس نفس زدن می اندازدت. اما بدان که آن خانه، خانه ی توست. سیاه یا قرمز یا زوج یا فرد یا... یکی هست که مال توست. باید آن را پیدا کنی. شرلوک هولمز یکجا به واتسون می گوید: Find your own nature. در زندگی یک چیزی هست که به آن گره خورده ای. گرهی پنهان و البته بازنشدنی. پس گره پنهانت را پیدا کن. و به برد و باختش بساز و آن راضی باش چون چاره ی دیری نداری.

- هیچوقت نباید به صفر رسید. صفر مرگ است. و وقتی که به صفر رسیدی هیچ راه دیگری نیست مگر اینکه از پشت میز بلند شوی. پس هیچ گاه تهی نشو. همیشه ته قلبت چیزی باقی بگذار تا بتوانی دوباره شروع. کنی. این را می گویم چون به صفر رسیدن و باختن همه چیز و تهی شدن را تجربه کرده ام. من یک بار، یک جا و در یک لحظه، همه ی ذهنم را خرج کردم و تهی شدم. این حرف به این معنا نیست که باید خسیس باشی. ذاتِ زندگی دل دادن است. نمی توانی. نمی توانی ندهی. ذات قمار این است که پولی وسط بگذاری. اگر پولی وسط نباشد، گردونه نمی چرخد. اگر از دلت ندهی، واقعیت این است که زنده نیستی. یعنی کسی که چیزی روی میز نمی گذارد و منتظر برد یا باخت نمی شود. عملا فرقی نمی کند که در قمارخانه هست یا نه. برعکس باید داد. باید چیزی وسط گذاشت. اما تهی نباید شد. به صفر نباید رسید.

- قمارباز حرفه ای، هیچوقت همه چیزش را یکجا و یکهو شرط نمی بندد. شاید حتی در مواقعی همه چیز را روی یک خانه شرط بستن اشکالی نداشته باشد. اما یکهو نه. نباید جوگیر بود. باید سنجید و امتحان کرد. نباید در یک نگاه عاشق شد.

(البته این را هم می دانم که فرصت قمار بسیار کوتاه است. تو فرصت امتحان کردن نداری. عملا باید چشم بسته شرط ببندی. یک بار دو بار سه بار یک خانه نشان داد که برنده است. هیچ تضمینی نیست که بار چهارم هم ببرد.)

- قمار، یک جنگ تمام عیار است. می تواند به ثانیه ای خردت کند. چرا که او جنگنده است. جنگ آزموده است. کارکشته است. و تو تنها چشم باز کرده ای و خودت را پشت میز رولت، وسط میدان نبرد دیده ای. پس با چنین غول شاخ و دم داری، اگربجنگی قطعا شکست می خوری. پس تنها راه تو این است که با او نجنگی. در برابر رجزخوانی های او، تنها آرام باش. برقص. آری...با او برقص. او جنگنده است. رقاص نیست. باید ناز کنی مدام و عشوه بریزی. کمی جلو بیایی و سپس چند گام به عقب بروی. شیفته و فریفته نباید بشوی. اگرمثلا 50000 وسط می گذاری و می بری. دو برابرش نکن. دوباره روی همان خانه و با همان مبلغ شرط ببند. کم و زیاد کن اما نه ناشیانه. آرام تکان بخور. با ریتم بازی کن.

- مسخره است اگرکسی به فکر پیش بینی زندگی باشد. دیده ام کسانی را که ساعتها می نشینند و حساب و کتاب می کنند. تا برای حدس زدن حدس زدن رفتار گردونه، فرمولی بیابند. این احمقانه است. هیچ کس نمی تواند رولت را پیش بینی کند.

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

حافظ

پس آرام بگیر. بپذیر و مومن باش. تقوا پیشه کن. و این را بپذیر که هیچ گاه در نهایت نمی توانی بدانی گردونه ی بعدا کجا می ایستد. آرام بگیر. با وقار بنشین. و حس کن. باید حس کنی. بارها شده که روی عددی یا رنگی شرط بسته ام اما ته دلم کمی با آن نبوده و مطمئنم که حتی یک بار هم اتفاقی نبرده ام. باید آرام بگیری و گوش بدهی. زندگی خودش با تو حرف می زند. به دنبال حدس زدن نباش. حساب و کتاب نکن. تنها به صدای گردونه گوش بده. خودش به تو می گوید که روی چه خانه ای خواهد ایستاد.

 

این ها را نوشتم. اما در نهایت می دانم و بارها برایم ثابت شده که زندگی همیشه و همیشه قوی تر از من است. و تا جای سیلی اش خوب می شود و حواسم را جمع می کنم، از سویی دیگر که فکرش راهم نمی کنم سیلی محکم تری در گوشم می زند. دیگر به کتک خوردن های مداوم عادت کرده ام. و چه باک..!

هرکه درین بزم مقرب تر است

جام بلا بیشترش می دهند.

5خرداد94

15:15


از فیلم The Shining اثر استنلی کوبریک


۴ نظر ۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۷
عرفان پاپری دیانت


آن روز نوشتم که آنچه تلخ است، رنجِ بی ثمر است. رنجِ بی گنج. فکر می کنم که عشق گاهی می تواند یکی از مصداق های همین رنج بی ثمر باشد. وقتی که زوال عاشقانه از حد تعادلش خارج می شود و ضرباهنگش به شکلی غیر طبیعی شدت می گیرد ورنج عشق خاصیت ذهن پروری اش را از دست می دهد و تنها تن فرسایی اش می ماند. کشیدنِ چنین رنجی، جنبه می خواهد. جنون می خواهد. جنبه ای و جنونی فراتر از جنون و جنبه ی هنرمند. هنرمند اگرچه که صادقانه و شدید عشق می ورزد. اما باز هم فکر می کنم که در مرتبه ی عشق،تا کمال فاصله ای دارد اگرچه اندک. هنرمند همیشه سطلی در دست دارد. می خواهد آب بردارد از همه چیز. هنرمند اگرچه بسیار می دهد به جهان (تقریبا همه چیزش را) اما بازهم در نهایت خود را طلبکار جهان می داند. در عاشقی هم به همین شکل. هنرمند در برابر رنجی که از عشق تحمل می کند، نوشتن از عشق و بهره بردن از تجربه ی عاشقانه را کمترین حق خود می داند.

بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود

این  همه  قول و  غزل تعبیه در  منقارش

                                             حافظ

اما عاشقی که قلم برای نوشتن ندارد، می شود رنجبرِ بی مزد. و بالا می رود و بالا می رود و بالا می رود تا آن جا که به کلی نابوده شود و تنش متلاشی شود به تمامی. بی آن که از او هیچ اثری، نه خطی نه صدایی نه شکلی به جا بماند.

"گرفتاری عاشقان دیگر است و گفتار شاعران دیگر"

                     سوانح، احمد غزالی، نشرثالث، فصل 2، صفحه17

۳ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۱۳
عرفان پاپری دیانت

این یادداشت خیلی وقت پیش. بهمن ماه پارسال نوشته بودم.در یکی از بدترین لحظاتم. بعد از مدتها سراغش رفتم. بعد از مدتها که دورم از آن موقعم (چه دوری...). شاید برای باز یافت شوریدگی:

 

حالم بد نه. نامیزون است. دلم می لرزد. تعادل... دارم به تعادل فکر میکنم. که چقدر مفهوم عجیبی است. انسان،خروج از نظم است. هملت را تمام کردم الان.

"آری، من از اعمال شهوانی و خونین و خلاف طبیعت، از داوری های سرسری و کشتارهای تصادفی و مرگ هایی که به حیله سازی یا به علتی قهری صورت گرفت و از دسیسه های ناشینه که در این لحظه گره گشایی دامنگیر مبتکران آن گردید با شما سخن خواهم گفت."

هملت،شکسپیر،ترجمه به آذین، نشر دات، صفحه 152

پریشانم. پریشانم. زندگی ام چیست؟ دارم به کجا می روم؟ چه بلایی بود؟ چرا اینگونه فرورفتم در او.

۴ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۴۲
عرفان پاپری دیانت

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

"عطار"

 

بیزارم از ابتذال خودم. کوچکم در برابر بزرگان. خامم. چرا اینگونه زشت در دیگران گره خورده ام؟ باید پنهان شوم. باید فرار کنم دوباره.

 

۳ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۱۱
عرفان پاپری دیانت


این که بخش زیادی از ادبیات عاشقانه کلاسیک همجنس خواهانه است حرف جدیدی نیست. اما دارم به این فکر می کنم که چرا؟ علاوه بر شاعران کلاسیک بسیاری دیگر از هنرمندان گرایش به همجنسگرایی داشته اند. به این فکر میکنم که قضیه به هیج وجه به آن سادگی که فکر می کنیم نبوده و نیست. ماجرا به یک تمایل ساده شهوانی محدود نمی شود. مسلما یک وضعیت روانی پیچیده منجر به گرایش هنرمند به همجنس خواهی می شود.

نمی دانم. هنوز ایده ی مشخصی در این باره ندارم.  اما تجربه هایم در زندگی عاطفی ام باعث شده که جدی تر و عمیق تر به این مسئله فکر کنم.

چیزی در هنر هست که ارتباط هنرمند را با دنیای زنانه قطع می کند. و آن گرایش به مرگ است. از لحاظ لغوی، زن با واژه هایی چون زمین، زندگی و... هم ریشه است. و مرد با واژه ی مرگ. لغت مرد، به معنی میراست. هنرمند، به مرگ زنده است و اصولا فکر می کنم گرایش به مرگ است که هنر را به وجود می آورد.

زندگی، زمان است. در زمین، زمان حاکم است. اما خلق هنر با توقف زمان همراه است. و تنها هنگام مرگ است که زمان متوقف می شود.  زندگی واقعی، خارج از کاغذ جریان دارد. و هنرمند زندگی واقعی را می میرد و روی کاغذ زندگی دیگری را بنا می گذارد.

پس فکر می کنم که هنرمند وقتی به خلق می رسد که (حداقل از جهاتی) مرده باشد.  امیرالمونین جمله ای دارد که می گوید : موتوا قبل أن تموتوا (بمیرید پیش از آنکه بمیرید.) و من فکر میکنم که یکی از مصداق های مردن پیش از مردن، خلق هنر است. (درباره این موضوع قبلا در یادداشت دیگری با عنوان "ان فی قتلی حیاتا" مفصل تر نوشته ام)

به هر حال... زن زندگی است. رنگ و بو و طعم است. و هنرمند نمی تواند و نباید این دنیای زنده ی خارج از کاغذ را بفهمد.

زنانگی سطح است. شادیِ رویه است. و سطح برای ذهن هنرمند سمی است مهلک. هنرمند به سمت مرگ می رود. ارتباط با جهانِ ذهنی زنانه کندش می کند و بازش می دارد از مرگ. و این پیوند زمینی، پابندی به این شادی رویه ای_که زن است_ برای او سم مهلکی است.  در نتیجه این نگاه گرایش به مرگ- برزندگی عاشقانه هنرمند هم تاثیر می گذارد و باعث می شود که او کسی را دوست بدارد که به مرگ شبیه است.

پ.ن : این ایده کاملا شخصی است. به هیچ وجه درباره هیچ چیز نظر کلی ندارم.

پ.ن:  این حرف ناشی از نگاه جنسیتی نیست. زنانگی و مردانگی را با معیارهای عرفی و اجتماعی مد نظر داشته ام.

 

۱۷ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۱۰
عرفان پاپری دیانت

این یادداشت را خیلی وقت پیش نوشته ام. حوصله تایپ و انتشارش را نداشتم. حالا کمی تاریخ گذشته به نظر می رسد. به هر حال :


امروز روز اول سال 95 است. چقدر 95 برایم مبهم است هنوز. رنگش آبی است و کمی هم شاید سبز. خدا کند سبزآبی بماند. سبزآبی (این کلمه بوی زوال میدهد).

حالا که نگاه می کند میبینم نود و چهار چقدر سال عجیبی بود. شاید بی ربط نباشد اگر بگویم مهمترین سال زندگی ام بوده. تصویرش جلوی چشمم واضح است. دقیقا پارسال همین موقع. اولین لحظات سال. نود و چهار عجیب شروع شد.

۵ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۴
عرفان پاپری دیانت

هیچ چیز کریه تر از تپش های کوتاه و احمقانه ی زندگی به نظر نمی رسد وقتی که از دور به آن نگاه کنی و دهان مرگ را برای بلعیدنش باز ببینی.

دارم تاوان خنده هایمان را پس می دهم.

۳ نظر ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۳۳
عرفان پاپری دیانت


"مواجهه و تجربه. در جهانی که هیچ چیز معنی نمی دهد بجز عشق"

نه لزوما عشق بلکه: جهانی که بجز مفاهیم شخصی هیچ چیز همه چیز در آن بی معناست.

 

جهان را کوچک کرده ام، تا به اندازه ی خودم بزرگ باشد. خزیده ام در لاک خودم. مدتهاست. به چیزهایی مثل خدا، اخلاق،فلسفه، سیاست، مذهب، اجتماع و حتی ادبیات... خیلی وقت است که فکر نکرده ام. در صورتی که این مزخرفات برای مدت زیادی دغدغه های اصلی ام بوده اند. این ها مفاهیم انسانی اند. انسان به من چه؟

۱ نظر ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۴۳
عرفان پاپری دیانت

حالا فکر می کنم به جایی رسیده ام که هویت خودم را، در مرگ پیدا کرده ام. "به سوی مرگ رفتن" شاید کیفیت وجودی من است. به نوعی هویت من شده است. و باید هویت خودم را حفظ کنم تا معنا داشته باشم. مرگ، زمینی است که تنها در آن می توانم رشد کنم و جوانه بزنم. اگرچه رشد کردن و جوانه زدن، از زندگی است. نمی دانم. اما آنچه می دانم این است که تنها در مرگ تکثیر می شوم. یک بار خ قبل از آن که برود (و حالا که فکر می کنم می بینم رفتنش چقدر تلخ بود برایم و نمی فهمیدم. شاید آن موقع سرم شلوغ بود. اما حالا می بینم چقدر رفتنش تنهایم کرده است.) جایی برایم نوشت: اشتباهی عامیانه است که پرواز را مصادف صعود می دانند. من کسی را می شناسم که در سقوط پرواز می کند 14 مهرماه94  

۱ نظر ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۴۳
عرفان پاپری دیانت

بوسه، بوسه بود

و شاید چیزی فراتر

۳ نظر ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۳۸
عرفان پاپری دیانت

حالا که نگاه می کنم میبینم که چقدر همیشه رفته ام. همیشه در رفتن بوده ام. به چیز هایی که نوشته ام نگاه می کنم. می بینم که در تمام نوشته هایم که حالت روائی داشته اند، همیشه کسی بوده که به جایی نا معلوم می رفته. روایت هایم همیشه روایت رفتن بوده اند.

نمی گویم که مقصد برایم مهم نبوده. اما هیچ گاه مقصد را نمی دانسته ام. همیشه رفته ام و بعد دانسته ام به کجا.

نمی دانم. شاید هم جایی میان این رفتن ها، مانده ام و حواسم نیست. شاید همیشه می رفته ام که به او برسم. به خودم برسم. خودم را و او را پیدا کنم. به او رسیدم. خودم را در او و یا با او یافتم. و حالا که می روم، از او می روم. از خودم می روم. دارم دور می شوم. دارم کِش می آیم. رفتنم فرق کرده است. حالا مانده ام و باز می روم. پیش تر، می رفتم که برسم. حالا می روم که رفته باشم.

۱ نظر ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۳۲
عرفان پاپری دیانت

میل شدیدی به گریز دارم. گریز از شهر. گریز از شلوغی. گریز از حرف و کلمه حتی.

اخیراً چند ایده داستانی نوشتم که از جهاتی به هم شبیه اند: «مردی تنها در شهر راه می رود و با تعجب به همه چیز نگاه می کند. در نهایت به دشت می رود و اتفاقی عجیب و شاید شاعرانه برایش می افتد.»

چرا شخصیت ها را فراری می دهم؟ چرا هیچ کس حرفی نمی زند؟ چرا از دیالوگ بیزارم؟ چرا سینمای کم حرف و شهرگریز و به قولی دهاتی پازولینی را دوست دارم؟ این سکوت قدرتمندی که مرا استحاله کرده از کجاست؟ چرا تمام سه شنبه 7بهمن ام در سکوت و خاموشی سپری شد؟

۱ نظر ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۰۶
عرفان پاپری دیانت