کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

*إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا ﴿۱۰﴾
*فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَدًا ﴿۱۱﴾
*وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا ﴿۱۸﴾
_____
*آن‌گاه جوانان به سوىِ غار پناه جستند و گفتند: ای پروردگارِ ما از جانبِ خود به ما رحمتى بخش و کارِ مان را براى ما به سامان رسان (۱۰)
*پس در آن غار سالیانى چند بر گوش‌هایِ‌شان پرده زدیم. (۱۱)
*و مى‌‏پندارى که ایشان بیداراند درحالى که خفته‌اند و آن‌ها را به پهلوىِ راست و چپ مى‌گردانیم و سگِ‌شان بر آستانه‌ی غار، دو دستِ ‏خود را دراز کرده‌بود. اگر بر حالِ آنان آگاه می‌شدی؛ گریزان روى از آنها برمى‌تافتى و دیدنِ‌شان غرقِ هراس‌ات می‌کرد.(۱۸)

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

  • ۱۵ ارديبهشت ۹۷، ۱۸:۵۵ - عرفان پاپری دیانت
    در نیومد.

۱۸ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

آسمان و زمین
چگونه به هم نگاه می کنند؟

بر زمین راه می رویم و
بر آسمان گریه می کنیم
از زمین گلی در دست داریم
و از آسمان باد می وزد

آسمان و زمین
چگونه به ما نگاه می کنند؟
۱ نظر ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۱
عرفان پاپری دیانت

در سرخوشی شب فردا

جایی میان آسمان

پنهان شده ای

تاریک تر از همیشه

۱ نظر ۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۳:۰۲
عرفان پاپری دیانت

هیچ گاه

بی سبب گریه نکرده ام

هیچ گاه

نلرزیده ام ناگهان


هیچ گاه

تو را ندیده ام 

۰ نظر ۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۶
عرفان پاپری دیانت

آیا هر تلاش ذهنی نشان از حقیقتی دارد؟ هرجا که ذهن گره بخورد آیا حقیقت جرقه می زند؟

پیشتر این گونه می اندیشیدم. اما حالا فکر می کنم که هرجا ذهن گره خورد، یعنی گره خورده است و حقیقت جاری نیست در آن که مجراهایش بسته اند.

آدم میان مایه ای مثل من که این را می داند چه باید کند؟ این را می دانم و دوباره ذهنم را گره می زنم. چون چاره ی دیگری نمانده و نیست. من جوی آب نیستم که تو بگذری. تنها گاه گاه دیده ام ات. در فاصله ی میان گره هام. من جوی آب نیستم. حفره ام. کهفم. گودالم. تنها گاهی در من جمع شده ای و بعد نیست شده ای دوباره. تو را محصور لحظه هایم خواسته ام. محصور لحظه هایم شده ای و خندیده ای به من که رود نیستم. گره هایم را اگر باز کنم وا می روم. یادم هست که گفتم همه ی ما بسته ایم به تو حتی اگر به نخی؟ یادت هست که گفتم نخم را سفت تر کن که اگر بازش کنی سقوط می کنم به قهقرا؟ همین نخ بلای جانم می شود یک روز.

آن ها بدون هیچ نخی و ریسمانی به تو بسته اند و رهایند از تو. آن ها رودند. جوی آب اند. نه تشنه می شوند و نه سیراب.

نوشتار ناب. نیایش. یادت هست؟ آخرین باری که از نخ و ریسمان با تو حرف زدم و آن نوشتار ناب آن شب. می توانم این یادداشت را تا همیشه ادامه دهم. چون نه تو تمام می شوی و نه من و این کلمات. از بزدلی من است که تمامش می کنم اینجا. از میانمایگی من است.

مگر نه ترک خوردم؟ مگر نه شکستم؟

۰ نظر ۲۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۹
عرفان پاپری دیانت

اگر همیشه در طول زندگی یک میل و یک آرزو همراه من بوده باشد، آن آرزوی مردن بوده است. از اولین روزهایی که خودم را شناختم، از روزهای دور کودکی ام، همیشه این میل به مردن را به عنوان نهایت آرزوهایم در خودم حس مب کرده ام. یادم می آید خیلی وقت پیش، کلاس اول که بودم، با خط خرچنگ قورباغه ام یک یادداشت توی کیفم گذاشته بودم که : او خودش را کشت. ناراحت نشید.  و رفته بودم که خودم را از سکوی سخنرانی توی حیاط مدرسه بیندازم پایین. بعد یادم هست که راننده سرویس مان از همان پایین با لحن تندی صدایم کرد که: بدو بیا. دیر شده. ولت می کنیم می ریما.  و من هم سریع خودم را به ماشین رساندم و رفتیم و خلاصه قضیه ی خودکشی کنسل شد. بعدتر، مادرم آن یادداشت را توی کیفم پیدا کرد و کلی دعوا کرد که: دیگه نبینم ازین چرت و پرتا بنویسی برا من.

البته درآن روزها اصلاً نمی دانستم که قضیه چی به چی ست. اما دقیق می دانم که حسم در گذر سال ها هیچ تغییری نکرد. میل مردن در من به همان شکل بود. حس می کردم که مردن ذهنم را به تمامی ارضا خواهد کرد. و از چیز نامعلومی که آزارم می داد، آسوده خواهم شد. و این میل تنها چیزی است که همیشه در طول زندگی ام ثابت ماند. فرقی نمی کرد و ربطی نداشت به بدحالی و خوش حالی و هرچه که بودم. و بعد از آن ماجرا و آن ظهر نکبت بار، این میل به مردن زیادتر می شد و شدت می گرفت و جدّی تر و صریح تر می شد در من. اما شکلش فرق کرده بود. رنگش و کارکردش فرق کرده بود. خون... هیچ گاه آروزی همیشگی ام رنگ خون نداشت. اما بعد از آن ماجرا، میل به آرام مردن، رنگ خون گرفت و شد میل به کشتن و کشته شدن. دیگر تمام رنج های همیشگی ام بیهوده به نظر می رسید. چراکه مرگ، صریح و واقعی به چشمانم خیره شده بود. و زمان می گذشت و آن ماجرا نه. فقط رنگ عوض می کرد و شکل. و هربار به شکلی دیگر مرا به راهی می برد. التهاب فروکش می کرد و جایش را می داد به دلتنگی. دلتنگی می رفت و نیاز می آمد. نیاز می شد تنهایی و چه و چه. سرخ می رفت و آبی می شدم. سیاه می شدم. و هربار به رنگی خودم را در آینه می دیدم. 

اما حالا بعد از آن همه وقت که از آن ظهر زخم آلود می گذرد، به خودم نگاه می کنم و می بینم مدتی است که میل به مردن دیگر در من نیست. آرزوی مرگ ندارم و حس می کنم مردن من هیچ تغییری در زندگی ام نخواهد داد. و آن آسودگی و رهایی، دیگر نه با مرگ من که با مردن تو به دست می آید. آرزوی مرگ خودم جایش را به آرزوی مرگ تو داده است. که اگر تو بمیری پلشتی جسم از میان ما برخواهد خواست. 

و به این فکر می کنم که چه اتفاقی افتاده است؟ و چرا نمی خواهم بمیرم؟ آن حس همیشگی من از کجا بود و حالا به کجا رفته است؟ مرگ برای من همیشه به شکل نوعی تطهیر بوده است. من در تمام طول زندگی ام، چیزی را در خودم حس می کردم. توده ای از آلودگی. که مرگ آن را از میان می برد و مرا تطهیر می کرد. و حالا دیگر دلم نمی خواهد که بمیرم. می دانی چرا؟ چون آن توده ی آلوده دیگر در من نیست. به وجود تو رفته است. آن آلودگی که همیشه مرا می آزرد، حالا در توست و به همین خاطر است که نه مرگ خودم که مرگ تو مرا آسوده خواهد کرد. 

می بینی؟ من هنوز زنده ام همیشه آرزوی مرگ می کردم تا پاک شوم با آب تاریک مرگ. اما نمردم و حالا آن توده ی آلوده دیگر در دلم نیست. با اشک هایم شسته شد. من یکبار مردم و حالا هنوز نفس می کشم. مرگ به شکل تو درآمد و خودش را نشانم داد. مرگ، که آرزوی دیرین من بود. نمی دیدی که چقدر دوستت داشتم؟ چون تو شکل مرگ بودی. 

یادم به جمله ی امیرالمونین می افتد که : موتوا قبل ان تموتوا.

تو یکبار مرا کشتی. آتش نبودن تو مرا تطهیر کرد. و حالا پاک شده ام از مرگی که همیشه در من بود.


ناقه ی صالح چو جسم صالحان

شد کمینی در هلاک طالحان

مثنوی مولوی


۰ نظر ۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۸:۳۲
عرفان پاپری دیانت


خاطره ی آن کوچ

آن کوچ ناگهان

نه حرفی نه صدای لرزشی

_تو بیدار بودی و ما بیهوش_


صف مردان بود

چهره ی های ترکیده به نجوا 

با تو چیزی می گفتند

شقایقی در دل هرکدام کاشتی

_من در میانشان بودم_

و صدای روییدنش به گوش می رسد هنوز

حالا که صف به صف دوباره بی هوش اند و

تو بیدار


از آن کوچ به یکباره

صدای رویین گلی مانده

فقط

۰ نظر ۲۵ آذر ۹۵ ، ۰۱:۲۰
عرفان پاپری دیانت

به دو گونه می توان نوشت و نوشتن می تواند دو کارکرد داشته باشد. یکی خطاب به خود و یکی خطاب به دیگری. خطاب که نه، بیشتر برای خود و برای دیگری.
در حالت اول، نوشتن ابزار شناخت است و در حالت دوم، ثمره ی شناخت.
در حالت اول نویسنده کور است و نوشتن عصا و این عصا کور را از هلاک نجات می دهد. نویسنده نمی داند و کلمات چراغ راهش می شوند و او را به خودآگاهی و جهان آگاهی می رسانند. اما در حالت دوم نوشتن شکل و انگیزه ی متفاوتی دارد. نویسنده نه با نوشتن که از جایی دیگر و به گونه ای دیگر آگاه می شود. به نوشتن احتیاجی ندارد. یعنی برخلاف نویسنده ی اول، او با چشم باز می نویسد. یعنی در مسیر نوشتن آگاه نمی شود. که قبل از نوشتن آگاه بوده است.
نوشتن در حالت دوم، پیشکشی است که نویسنده به جهان می دهد و به صاحب کلمات. نوشتن در این حالت، کارکردی شبیه به عبادت کردن دارد. باری در دل نه، نوشتن در این حالت باری بر دوش نویسنده است. نویسنده برای درمان خود نمی نویسد بلکه وظیفه ای دارد. واجب است بر او که بنویسد و اتمام اثر برای او همان حس خوشایند بعد از ادای فریضه را دارد.
۰ نظر ۲۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۶
عرفان پاپری دیانت

شب است و

نور چراغ

بر تن زخمی ات


_ در آرزوی چه ای؟

_ آن سرو

_ مگر نسوخت؟

_ ندیدم. خاموش بود چراغ

_ حالا روشن است و

بر زخم تو می تابد


شب است

و ستاره ها می لرزند

۰ نظر ۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۶:۵۵
عرفان پاپری دیانت

بعد از مدت ها فرصتی شد کارهای سال ۹۴ را دوباره بخوانم. حالا بیشتر از آن چه هستند قدیمی به نظر می رسند. شعرها را بازخوانی و گاهی بازنویسی کردم و از میان انبوه شعرهای بی در و پیکر چند تایی را برگزیدم. ملاکم در این انتخاب نه خوب یا بد بودن شعرها، که نزدیکی شان به امروزم بود. به هر حال، حاصلش شد دفتر کوچکی به نام "دوباره نامیدن اشیاء" که میتوانید از این جا دانلود کنید.


دوباره نامیدن اشیاء _ مجموعه شعر

۰ نظر ۲۱ آذر ۹۵ ، ۰۳:۳۹
عرفان پاپری دیانت

گلی 

که نبوییدی را

گرفته ام در دست

بویش جهان را پر کرده و

خارهایش

دستم را می آزارند

۱ نظر ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۰
عرفان پاپری دیانت

چهره ی مخدوش تو و

زخم سروها

که ثمری شده اند

و نمی بینی

از صدای خود 

تو بی بهره مانده ای و

صدایت زخم سروهاست


چه بوی آتشی می آید

چه بوی آتش دوری

دوری

دوری

دور

۰ نظر ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۸:۳۰
عرفان پاپری دیانت

ما طایفه ی رندان مست نفس یاریم

ما بار نهادستیم چون باد سبکباریم


از خانه گریزانیم وز خلق بپرهیزیم

از هر دو جهان رسته در خانه ی خماریم


سودای تو آتش زد بر خرمن دل هامان

سودایی آن آتش وآن نرگس بیماریم


هر لحظه جنونی نو زاید ز خیال تو

آشفته تر از دیروز ویرانه تر از پاریم


مستیم و پریشان گو زان رو خمشی خوش تر

ورنه ز لب لعلت صدمایه سخن داریم

آذر۹۵

۲ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۸:۲۳
عرفان پاپری دیانت

روزی مردی

بود

که به عابران نگاه می کرد

و چشمانش می خندید

دلش در انتظار

و لبش هم


حالا هنوز

از خیابان می گذرد

سر به می گذرد

و نگاه نمی کند به عابران

چرا که می داند دیگر

تو در میانشان نیستی

۰ نظر ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۴:۲۲
عرفان پاپری دیانت

این آرامش و این پریشانی و این تنیدگی غریبشان از کجاست این روزها؟ مگر نه هر بار که می دیدمت دلم آشوب می شد؟ حالا چرا بدحالم و دلم دلم تکان نمی خورد هیچ؟ نه... بیشتر از همیشه حس می کنم جریان تو را در خودم. اما دلم تکان نمی خورد. نه... تمام که نه شده و نه می شود. محکوم که نه ناگزیرم. چه سفری ست. و چه تنها رفته ام درین راه. چقدر تشنه هستم چقدر بی میلم به آب حضور تو دیگر. حضور تو آرامم نمی کند دیگر فقط شاد می شوم از تو.

آن سوترم نشسته ای حالا. و چه کلمات دوری که میان ما نیست.

لالم کرده ای.

بی کس ام. و این شکل خوب بی کسی نیست. کاش که تو بی کسی ام بودی و آن وقت لبم می جنبید به بوسه و کلمه. اما نه دیگر. چنان تنهایم کرده ای که طناب هیچ کدام از کلماتت دیگر بیرونم نمی آورد از این چاه. چاه گل آلود. چاه خشک تو. که لال شده ام دیگر.

دیگر دلم نمی لرزد. حتی حالا که نشسته ای و نمی دانم کجا. چه کنم؟ این هم منزلی است. پا گذاشته ام در این جاده و هر بار منزلی و اتراقگاهی و... ناگزیرم. هر بار به شکلی... هر بار به گونه ای... فقط میدانم که هیچ گاه تمام نمی شود این راه.

۱ نظر ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۳:۵۲
عرفان پاپری دیانت

چشمش به ساحلی نیفتاد

هیچ

شناگر خسته

ماهی شد

و تا همیشه در آب ماند

۱ نظر ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۰
عرفان پاپری دیانت
داستان بلند کهف
میتوانید فایل پی دی اف داستان را از اینجا دانلود کنید.

۲ نظر ۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۰:۲۰
عرفان پاپری دیانت

با این همه تصویر در دلم چه کنم؟ حالا که تنهایم گذاشته اید و نگذاشته اید.

روی درخت روبرو کلاغی نشست. عکسش را گرفتم. پرید. من کلاغ را دوست دارم یا درخت؟ هر دو را اگرچه درختم.

آیا خدای صدای آدم مست را می شنود؟

گریه نکن. دلم ریش می شود.

هوا خنک است و هردو فرو ریخته ایم.


۱۰ آذر

گویم

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۰:۵۳
عرفان پاپری دیانت

ستاره سر زده ست و

هیاهو

برافروخته سیمای زنی

و کبوتران بی قرار

بر بام خانه


آن سوتر

سایه ای می گرید

۰ نظر ۱۱ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۱
عرفان پاپری دیانت