کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

اگر کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مرادِ خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمی.اما تو صاحب مصیبت نیستی.
و مرا از آن غیرت آید که هرکسی در احوالِ مصیبت‌زدگان نگاه کند از راهِ تماشا.
مصیبت‌زده‌ای بایستی تا اندوهِ خود با او بگفتمی. تو را هنوز بوی شیر از دهان می‌آید. با تو چه توان گفت؟

(عین‌القضات)

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است


حس می‌کنم شاید بدحالیِ این روزهایم حاصل میل من به مختصر کردن و قاب گرفتن باشد.

از شب تنها ستاره‌ها را دیدن و تنها ستاره‌ها را خواستن. امّا ندیدنِ سیاهیِ شب خسته‌ات می‌کند. سخت‌ات می‌کند. تو تنها ستاره‌ می‌خواهی امّا آسوده نمی‌شوی. شب و ستاره به هم تنه می‌زنند. یک چشم‌ات را بسته‌ای برای ندیدن شب، یک چشم دیگرت برای ستاره باز است. آن چشم بسته بی‌قرار است. می‌خواهد ستاره‌ها را ببیند. و آن چشم باز هم بی‌قرار است، زیرا به ناچار شب را هم می‌بیند. تو هم بی‌قرار می‌شوی چون چشمان‌ات بی‌قرارند.

سنگی سقوط کرد. داشت می‌افتاد روی یکی. داشت له‌ش می‌کرد. او دست‌اش را روی سرش گرفته بود. پاهایش را در بغلش جمع کرده بود. تمام ماهیچه‌هایش را منقبض کرده بود. سخت شده بود. راهی نداشت. تن‌اش را سفت گرفته بود که له نشود. در آخر سنگ به او نخورد امّا او خودش سنگ شد.


ادامه: رها کن. آرام بگیر. زندگی مهم است. خودت را از بار متن‌ها و فکرها و آرزوهای مرده و سخت رها کن.

زان که عشق مردگان پاینده نیست

زان‌ که مرده سوی ما آینده نیست

۰ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۱
عرفان پاپری دیانت

۱

آویخته بر چوب لباسی

این پیرهن

کجای سفر مانده؟


۲

یک چشمش به کوه

یک چشمش به دریا

رودخانه امّا

به دریا می ریخت


۳

نگاه ام افتاد

به سایه ام

در دست چپش

عصایی بود


۴

دیگر این آینه

دریا نیست

دیواری ست فقط

که صیقلش داده اند


۵

نشسته بودند بر نیمکتی

هردو غرق سکوت

امّا

سایه هایشان به هم

چه می گفتند؟


۶

می کوشید 

چهره اش را دوباره

کدر کند

آینه

ناگهان شکست


۷

مسافر چشم بست

تا جاده را نبیند

در سرش

هزار کوره راه

لب گشودند


۸

نگاه تو 

ای شعر

در پیچ و تاب خود

فرورفته


بیرون از تو ام

یا ته چاه؟

که نگاه ام نمی کنی.


۹

این شعر

به هزار شکل

می توانست نوشته شود

اما

جز این شکلی نداشت


۱۰

یکسو تو ایستاده بودی

یکسو آینه

به هم رسیدید و

شکل راه شدید

راهی که پیش نمی رفت


۱۱

در خیابان 

ورطه ی چشم عابری


هر آن چه نیست

دورتر می ایستد

برای یک لحظه فقط


۱۲

چشم و لب فروبسته

چهره می تابانی

که بگویندت.


شاعران می گذرند

دست هایشان

از راز صورت تو تهی.

۳ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۱۳
عرفان پاپری دیانت


ز ترکان پریچهره یکی را دوست تر دارم

که از بیداد گیسویش دل خون چشم تر دارم


اگرچه کوه بودم من کنون در بوته ی هجران

ز پیچ و تاب موی او دلی زیر و زبر دارم


ز دوری جان به جان آمد دل و جان در فغان آمد

کنون تا از در آید جان نگه دائم به در دارم


خیالی نو مرا در دل ز عشق آن پری آمد

غم کهنه ز جان شستم که سودای دگر دارم


به صحراهای عشق خود مرا می خواند آن لیلی

چو مجنون رخش گشتم همه پا در سفر دارم


مرا تا پیر میخانه مدامم می دهد جامی

چه باک از حیله ی شیطان و طعن بی بصر دارم


مرا گفت آینه بشکن که تا از خود رها گردی

چه گویی کاندر آیینه رخ او در نظر دارم


ز پیله ی تنگ این عالم برون جستم چو پروانه

مرا بالی ست بر شانه که سودایی به سر دارم


مرا در قعر این دریا بجویید این غرقان من

لب از گفتار می بندم که در سینه گهر دارم

۱ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۲
عرفان پاپری دیانت

شخصی یکی از ولگردان شهر ما را دیده بود که در دل سرمای یخ بندان فقط با یک پیراهن ساده پرسه می زد، و با این حال همان قدر شاد و سرخوش بود که مردی خود را تا بناگوش با لباس های گرم می پوشاند. مرد از او پرسید چگونه می تواند این چنین طاقت بیاورد؟ او پاسخ داد، و شما آقای محترم، مگر چهره تان را به تمامی برهنه نگه نداشته اید؟ این گونه تصور کنید که من به تمامی چهره ام.


از پاورقی کتاب "یادداشت هایی برای سینماتوگرافی"، روبر برسون، ترجمه علی اکبر علیزاد، نشر بیدگل، صفحه ۴۷

۰ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۲۵
عرفان پاپری دیانت

مانند امر مقدّس، چیزهای پوچ نیز ما را از این که درباره شان سخن بگوییم بر حذر می دارند. اولی از آن می ترسد که رازش آشکار شود دومی از آن که دروغش بر ملا.

از این رو در زبان تو نوعی کرختی و تنبلی ایجاد می کند.

هر دو تو را از غذا خوردن باز می دارند. اولی روزه دارت می کند، دومی کم اشتها.

۰ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۳۹
عرفان پاپری دیانت

درخت خشک

در آرزوی بهار بود

امّا درختان سبز

در آرزوی چه بودند؟

۲ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۵
عرفان پاپری دیانت


و رسیدند به آن دشت جادو. و چوپان گله را از در دشت گذرداد. در گستره ی دشت، گوسفندان یکی یکی از زمین جدا شدند. معلق در هوا-چون کلمات- پرواز می کردند و در آسمان گرم جست و خیز بودند.

چوپان بر زمین ایستاده بود. گریه کنان به گلایه گفت «امّا من این ها را از کوره راه ها گذر دادم و تا این جا آوردم شان» و صدایش در صدای بع بع گوسفندان گم شد.

۳ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۱۸
عرفان پاپری دیانت