کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

اگر کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مرادِ خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمی.اما تو صاحب مصیبت نیستی.
و مرا از آن غیرت آید که هرکسی در احوالِ مصیبت‌زدگان نگاه کند از راهِ تماشا.
مصیبت‌زده‌ای بایستی تا اندوهِ خود با او بگفتمی. تو را هنوز بوی شیر از دهان می‌آید. با تو چه توان گفت؟

(عین‌القضات)

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

جنبه [یادداشت شخصی]

چهارشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۱۳ ب.ظ

خواستن، آدم را کم می‌کند. مگر از کسی که جنبه دارد. جز از خداوند نباید خواست. در برابر دیگران و جهان باید مغرور و پرهیزکار و سرسخت بود. و دربرابر خداوند، رنجور و بچه‌سال. چراکه تنها خداوند است که همیشه تو را و همه چیز را می‌خواهد. همه چیز، معشوق خداوند است. پس خواستن از خدا، سوالِ عاشق نیست. ناز و کرشمه ی معشوق است.

گفتم که خواستن، کم می کند. می‌تراشد تن را. اما خداوند همه چیز را می‌خواهد؛ برای خود و به سوی خود. اما این خواستنِ بزرگ، چیزی از او کم نمی‌کند. چراکه تنش تمام شده. چراکه بی‌نهایت است. هرچه از او کاسته شود (که می‌شود هم) گویی نشده. چراکه او همه چیز را می‌خواهد اما به هیچ چیز احتیاجی ندارد. باید از او خواست. باید از او خواست. بیشتر نمی‌گویم. بیشتر نمی‌دانم.

 

۹۵/۰۴/۱۶

نظرات  (۷)

"هرچه از او کاسته شود (که می شود) گویی نشده" 
کاسته شدن خدا یعنی چی؟
پاسخ:
"وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ ۚ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ"
مدام در حال شکست عشقی خوردنه خدا. چون همه چیز رو می خواد. و همه چیز اما نمی خوانش همیشه. و خواستن و خواسته نشدن باعث میشه که تن فروبریزه. مثل اینکه یه تانکر آبه. خواستن مثل یه شیره که آب رو از تانکر بیرون میریزه. و خواسته شدن یه شیر دیگس که تانکر رو پر میکنه. و خواستن و خواسته نشدن، باعث میشه آب از تانکر بره  و بره تا خالی بشه. این از (که میشود).
اما هرچه از او کاسته شود گویی نشده :
چون خداوند بی نهایته. یعنی تانکرش محدود نیست. در نتیجه خواسته نشدن در نهایت چیزی ازش کم نمی کنه. چون بی نهایته. چون تنی نداره که فروبریزه.
یه پارادوکس جالبی تو این قضیه هس
خدا عاشقه، اما زمانی که معشوق ناز و عشوه می کنه و میگه خدا رو نمی خوام، خود معشوق فرو می ریزه. و از ماهیت عشق تهی میشه.
پارادوکس دوم این که معشوق گرچه فرو میریزه اما پر میشه از عصیان.
این جاست که معشوق اولیه، عاشق خودش میشه. انسان عاصی، عاشق و معشوق خودشه...
البته معشوق هیچ وقت از عشق اولیه تهی نمیشه، چون چیزی که از عشق ازلی خالی شه، وجودشو از دست میده.

دور باد!
پاسخ:
"کرشمه ی معشوقی را نظاره ی نیاز عاشقی می باید. چون نباشد او برهنه بماند."
سوانح، احمد غزالی،فصل 12
.
دقیقا. جدیدا دارم به این فکر می کنم که عاشق، بر خلافِ شکلِ رنجور و ضعیفش یک روی خیلی قَدَر هم داره. چون عشق بهش بسته ست. جلوه ی معشوقی معشوق به قولی بسته به نیاز عاشقه. عاشق کافیه چشمشو ببنده تا همه چی از بین بره. و این که رنجِ چشم باز بودن و دیدنِ زیبایی رو تحمل میکنه ازش یه موجود قدرتمند میسازه.
.
درباره خط آخر : یه اندک چیزی هست به هر حال. همون میل به زندگی یا هرچی. اول خوندمش  عاشق. معنی ش برام فرق کرد.
.
خط سه و چهار رو بیشتر بگو منظورت چیه. حس میکنم اینکه کسی عاشق خودش باشه خیلی واقعیت نداره. نهایتا تو کلمست. یا شاید من نمی فهممش. فک کنم اینکه کسی عاشق خودشه رو بشه مترادف این دونست که عشقی درش نیست. چون عشق ذاتا یعنی دیگری. خارج از خود.
شگفت انگیز اینه که عاشق به خاطر نیاز، به معشوق عشق نمی ورزه. از سر لطف، منت سر معشوق میذاره و عاشقش میشه.
در معاشقه زمینی، معشوق اگر ناز و عشوه کنه عاشق می بازه، اما تو این رابطه، معشوق اگه ناز کنه خودش می بازه.
معشوق برای این که همچنان معشوق بمونه باید مطیع عاشق باشه، اما اگه عصیان کنه، عاشق آروم آروم چشماشو می بنده و معشوق هبوط می کنه.
اما معشوق وجودش وابسته به عشقه. پس وقتی علیه عاشق عصیان می کنه و از نگاهش سقوط می کنه، برای جبران خلع عشق، مشغول معاشقه با تمام اون چیزهایی میشه که به نظرش شایسته معاشقه میاد. معاشقه با هنر، وطن، انسان، طبیعت... همون طور که سلیمان عاشق اسب شده بود:

وَوَهَبْنَا لِدَاوُودَ سُلَیْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ
 ﻭ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﻭﻭﺩ ﺑﺨﺸﻴﺪﻳﻢ. ﭼﻪ ﻧﻴﻜﻮ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻯ! ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﻰ ﺍﻭ ﺗﻮﺑﻪﻛﺎﺭ [ﻭ ﺳﺘﺎﻳﺸﮕﺮ] ﺑﻮﺩ.(30)

إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِنَاتُ الْجِیَادُ
 ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ [ﻃﺮﻑ ] ﻏﺮﻭﺏ، ﺍﺳﺒﻬﺎﻯ ﺍﺻﻴﻞ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻋﺮﺿﻪ ﻛﺮﺩﻧﺪ،(31)

فَقَالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَن ذِکْرِ رَبِّی حَتَّىٰ تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ
 [ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ] ﮔﻔﺖ: ﻭﺍﻗﻌﺎً ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺘﻰِ ﺍﺳﺒﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻳﺎﺩ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭم ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺩﺍﺩم ﺗﺎ [ﻫﻨﮕﺎم ﻧﻤﺎﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ] ﺩﺭ ﭘﺲ ﺣﺠﺎﺏِ ﻇﻠﻤﺖ ﺷﺪ. (32)

رُدُّوهَا عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ
 [ﮔﻔﺖ: ﺍﺳﺒﻬﺎ] ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﺁﻭﺭﻳﺪ. ﭘﺲ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﺑﺮ ﺳﺎﻗﻬﺎ ﻭ ﮔﺮﺩﻥ ﺁﻧﻬﺎ [ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎم ﻭﻗﻒ ﻛﺮﺩﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ].(33)

[سوره ص - ترجمه فولادوند]

گفتم انسان عاصی عاشق و معشوق خودشه. چون هنر و وطن و ... تنها درون انسان حیات دارن. اگه انسان تصمیم بگیره دیگه عاشق اینا نباشه، وجودشونو از دست میدن. به خاطر همینه که برای عده ای، هنر و وطن وجود نداره. چون هیچ وقت معاشقه ای باش نداشته ن و ندارن، نمی فهمنش. همون طور که خیلیا شکوه اسب رو نمی فهمن و براشون چنین وجهی از اسب، ماهیت نداره. [گفتم اسب، یاد فیلم (آندری ربلوف) تارکفسکی افتادم. ببین چه معاشقه ای با اسب می کنه! ]
پس معشوق -انسان- مادامی که با جهان معاشقه می کنه داره به خودش عشق می ورزه. و عاشق نخستین، اینو ناشی از تکبر معشوق می دونه:

قَالَ مَا مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ
 ﻓﺮﻣﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺠﺪﻩ ﺍﻣﺮ ﻛﺮﺩم ﭼﻪ ﭼﻴﺰ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺳﺠﺪﻩ ﻛﻨﻰ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﻬﺘﺮم ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺁﺗﺸﻰ ﺁﻓﺮﻳﺪﻯ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺁﻓﺮﻳﺪﻯ(12)

قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یَکُونُ لَکَ أَن تَتَکَبَّرَ فِیهَا فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصَّاغِرِینَ
 ﻓﺮﻣﻮﺩ ﺍﺯ ﺁﻥ [ﻣﻘﺎم] ﻓﺮﻭ ﺷﻮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺮﺳﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ [ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ] ﺗﻜﺒﺮ ﻧﻤﺎﻳﻰ ﭘﺲ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺷﻮ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺭﺷﺪﮔﺎﻧﻰ(13)

[سوره اعراف - ترجمه فولادوند]

اما همون طور که گفتم، معشوق هیچ وقت وجودش به طور کامل از عشق عاشق تهی نمیشه. برای این که دوباره عروج کنه، باید مث سلیمان اسب هاش رو وقف عاشق کنه.
باید هنر و وطن و طبیعت و انسان... رو وقف خدا کرد، عاشق زیست و عاشق مرد.

[بحث خیلی خوبیه. مرسی...]  
پاسخ:
1. دقیقا. از نیاز به معشوق آخرین چیزیه که برای عاشق مطرحه. بستگیِ به عشقه. بارِ خودِ عشقه.
2. کلمه هایی مثل اطاعت و عصیان و... رو واقعا نمی فهمم. یعنی اصلا نمی فهمم.
3. با این ایده که X معشوق اصلی و حقیقیه و هر عشقی غیر از اون دروغینه و از درونِ خودِ فرد میاد و عشق محسوب نمیشه، موافق نیستم. اینو قبول دارم که بحث ارزش مطرحه و جدا هم مطرحه. و این که آره، کیفیت عشق فرق میکنه. اما میگم که ذاتا همه ی اینا عشقن. تو ماهیتشون فرقی نیست. هیچ عشقی نیست که حقیقی نباشه. اصلا حس میکنم خیلی واژه ی بی معناییه "عشقِ دروغین". اصلا مگه میشه عشق دروغین باشه؟ شدید ترین حسِ ذهن. همونقدر که تشنگی میتونه غیرواقعی باشه عشق هم میتونه. عشق به خدا همونقدر واقعی و حقیقیه به نظرم که عشق به یه سنگ یا دخترهمسایه. اگرچه. این کجا و آن کجا (همون درجه بندی کیفیت)
4.گفتی معشوقی (انسانی) که از خدا رو میگیره، برای ارضایِ نیازش به عشق دست به دامن چیزهای دیگه ای میشه که درونِ خودشن و عشق واقعی محسوب نمیشه. مثالی که زدی خوب نبود. وطن و هنر چیزهای درونی هستن. مفهومن. ولی کسی که عاشقِ چیزی بیرون از خودش میشه چطور؟ عاشقِ کسِ دیگه. دیگری. و بعد هم اگر بگیم که عشقِ به چیزِ بیرونی هم باز ناشی از فرآیند درونی و ذهنیه و اینا. این حرف رو درباره ی خدا هم میشه زد. و بعدش هم، هیچ عشقی به هر چیزی که باشه، چون ناشی از میلِ به زنده بودنه، حقیقیه.
5. حس میکنم. چیزی که داری ازش صحبت میکنی یک ترکیبیه از عابد/معبودی و عاشق/معشوقی. عشقِ صرف نیست. من واقعا از اون جنبه ی عبادی قضیه هیچی سردرنمیارم.
6. "گفتم انسان عاصی عاشق و معشوق خودشه". این انسانِ عاصی به نظر من بیشتر از عبادتِ خدا سرپیچی کرده تا عشقش. اگرکه از عشق سرپیچی کنه، دیگه نمی تونه عاشق باشه. عاشقِ چیز دیگه. پس اگرکه بگیم از عشقِ خدا سرپیچی کرده، لزومی نداره که عاشق و معشوق خودش باشه. احتمالا دارم بد میگم. خیلی مفهوم شاید نباشه حرفم. حرف اینه که اینقد مطلق نیست به نظر من که یک طرف خدا قرار بگیره و یک طرف بقیه ی چیز ها. عشقه. سیال. جاری. همه جا. توی همه چیز. همونقدر که زندگی توی چیزهای مختلف با نسبت های مختلف جریان داره عشق هم داره. ما نمی تونیم سنگ رو با درخت مقایسه کنیم و بگیم که سنگ زنده نیست. اره. درخت زنده تر از سنگه اما زندگی تو هردوشون هست به نسبت. عشق هم همینطوری.
7. " اگه انسان تصمیم بگیره دیگه عاشق اینا نباشه، وجودشونو از دست میدن" آیا اگه انسان تصمیم بگیره عاشقِ خدا نباشه، خدا وجودشو از دست میده؟ احتمالا نمیده. من فکر میکنم که واقعا نمیشه گفت که خدا، خارج از ماست و زیست میکنه ولی وطن و اسب و معشوقِ انسانی و... در درونِ ما هستن و اگرکه نادیده شون بگیریم از بین میرن.
8."عشوق هیچ وقت وجودش به طور کامل از عشق عاشق تهی نمیشه." اره. حداقل تا وقتی که زنده ست و نفس میکشه و ادرار میکنه.
[اره. بحث خوبیه. احتمالا چون زبونش زبونِ خودمه. می فهممش :)) ]
خلاء *
سرم خیلی شلوغه. به زودی پاسخ میدم.
3و6: نه، عشق دروغینی وجود نداره. عشق شدت و ضعف داره، فراز و فرود داره، اما راست و دروغ نداره. [اتفاقا در حال حاضر برای من همچنان عشق به زمین خیلی واقعی تره. چون حسش می کنم. هنر فعلا داره بام معاشقه می کنه. سینمای کاروای-ونگ ریخته روم، و هنوز رنگ تن مسیح و طعم شکلات دیوونه م میکنه.]
اما مسئله چیز دیگه س. بذار یکم کلی تر به قضیه نگاه کنیم. یادمه چند سال پیش تذکره یکی از عرفا رو از دوستی می شنیدم. می گفت فلانی وقتی یه سیب از درخت می چید، قبل از این که گاز بزنه، مدت ها اون سیبو میذاشت رو چشماش، می بوییدش، می بوسیدش، لمسش می کرد، باش حرف میزد، و با تمام روحش باش همآمیزی می کرد...
عبدالکریم سروش همیشه یه تعریفی از "عرفان" می کنه، می گه: عرفان یعنی در پس این جهان، جهان دیگری را به چشم دل دیدن. [به مضمون]
ببین منظور از این که باید عاشق خدا بود این نیست که تنها عشق حقیقی، عشق خداست و بقیه عشقا همه دروغن. اون چیزی که دغدغه کنونی منه اینه که باید عاشق جهان بود، عاشق سیب و اسب و هنر بود، اما در پس تمام این عشق ها، عشق خدا رو به چشم دل دید. یعنی با جهان معاشقه کرد اما همواره متوجه بود که مقصود اصلی از ای معاشقه ها چیه. باید همیشه آگاه بود که اون طعمی که می چشیم، اون لبی که می بوسیم، اون شعری که می خونیم، همگی تماثیلی ان از یک هویت یگانه.

چه حیف که انسان مدرن، عشقو نه تنها نمی فهمه، که تلاش بی وقفه ای در جهت نابودیش می کنه. انسان مدرن عشق به انسانو از دست داد، اسلحه سازی شد پول سازترین صنعت جهان. عشق به طبیعتو فراموش کرد، گند زد به چهره زمین. عشق به حیوانو از یاد برد، یکی یکی منقرضشون کرد. عشقش به زیبایی تن زن از کف رفت، پورن توی هرنقطه ای از جهان لونه کرد.
باید عاشق همه اینا بود، اما آگاهانه عاشق بود. باید عاشق بود و بایستگی عشق رو دونست.

2و5: این مشخصا همون موضوعیه که ادیان ابراهیمی رو از آیین های شرقی مث تائو و یوگا متمایز می کنه. وجه مشترک این ها عشقه. با این تفاوت که ابراهیمی ها میگن رابطه انسان و جهان بر مبنای فرامین خدا تعریف و جهت دهی میشه. یعنی همون طور که گفتی رابطه عاشق/معشوق رو با عابد/معبود ترکیب می کنن. البته آیین های شرقی هم دستورات دارن اما نمیگن مستقیما از خدا رسیده. انبیا مدعی ان بواسطه "وحی"، با هویت یگانه جهان صحبت می کنن و حرف هاشو می شنون. و بر مبنای همون مکالمات، انسان رو به بایدها و نبایدهایی امر می کنن.
ببین من دلایل نسبتا محکمی دارم که اثبات کنم کتب موسی و محمد حقیقتا کلام وحی ان. اما چون می دونم تو از به کارگیری فلسفه بیزاری، [که نمی دونم چرا!] مجبورم از زبان تمثیل و اشاره کمک بگیرم تا بتونم مفهوم مورد نظرمو برسونم. اول اینو بگم که برای ادراک این که آیا این کتب واقعا کلمات وحی ان یا نه، باید شروع کنی خوندنشون. یکی از اهداف این کتب دقیقا همینه که به انسان بفهمونه اطاعت و عصیان یعنی چی.
متاسفانه مولفان کتب دینی لعنتی ما، قرآن رو مثله کردن و فقط هر اون چیزی که دلشون خواست ازش کشیدن بیرون. این سیستم قرآن رو گذاشت کنار و جزوه های ناقص و مسخره خودشو بین ملت پخش کرد. [آخرین نمونه تضادی که بین دینی و قرآن دیدم این بود: توی دینی دبیرستان یه آیه ای از سوره ممتحنه درباره ابراهیم آورده که درباره رابطه ش با دشمناش توضیح میده. و بعد با استناد به همین آیه، به شیوه خودش نتیجه گیری کرده. اما کافیه بری قرآنو باز کنی و کل سوره رو بخونی. می بینی که معنی ش کلا برعکس چیزیه که دینی میگه.] و متاسفانه، یک فضای گسترده ای از قرآن ستیزی در سطح جامعه فعلی ایران رخ داده.  دقیقا به خاطر همین، احتمالا بخشی عظیمی از مخاطبای وبلاگ تو، زمانی که می بینن من دائما به آیه های قرآن استناد میکنم، پیش خودشون میگن فلانی یا نفهمه یا عقب مونده ذهنی! بگذریم... به قول حافظ:
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد.

اما بازم جهت القای فهم اطاعت و عصیان، به چند تا تمثیل متوسل میشم:
1. توی فیلم "بهار، تابستان، پاییز..." کیم کی دوک، در یه قسمتی از داستان پسره عاشق میشه. پدر معنوی ش بهش میگه به دنبال این عشق نرو، چون تو رو به خشونت می کشونه. این یک نمونه از فرمانه. فرمانی که به انسان داده میشه تا با پذیرشش بتونه تعادل زیستی خودشو حفظ کنه. حالا انسان می تونه از این فرمان اطاعت کنه، می تونه نپذیره. که عدم پذیرش فرمان همون عصیانه. تو این مورد، شخصیت عصیان می کنه و نهایتا نتیجه کارشو هم می بینه.
2. ماجرای فیلم "ایثار" تارکفسکی، اینه که در آستانه جنگ جهانی سوم، یک فیلسوف ناخداباور از سر استیصال به خدا متوسل میشه و ازش میخواد تا جلوی این جنگ رو بگیره. از طرف خدا بهش خطاب میشه که اگه میخوای این اتقاق نیافته، باید بری خونه ت رو آتیش بزنی. شخصیت میتونه از این خطابه اطاعت کنه یا نسبت بهش عاصی باشه. ادامه شو ببین.. [چه فیلمی... چه فیلمی...!]
3. شخصیت اصلی فیلم "استاکر" تارکفسکی کسیه که ملتو می بره توی یه منطقه ای تا عمیق ترین آرزوهاشون برآورده شه. در طول این راه دائما بهشون دستورالعمل میده تا اجرا کنن تا نهایتا به اون چیزی که میخوان برسن. و اینا گاهی اطاعت می کنن و گاهی سرباز میزنن. با هر بار سرباز زدن، خطری جدی تهدیدشون می کنه... ادامه شو خودت ببین چه اتفاقی میافته.

4و7: من معتقدم جهان و هر چه در او می بینیم، اعم از واقعیت و حقیقت، درون انسان وجود داره و خارج از انسان عدمه. به این معنی که همه ما موجودات، در جهان درون داریم زندگی می کنیم. یک درون واحد و یگانه. [در اثبات این مسئله ادله متعددی وجود داره که نیازمند بحث مفصله. پیشنهاد می کنم درباره ش با خشایار بحث کنی. اون روی این مسئله بیشتر از من کار کرده و احتمالا بهنر می تونه توضیح بده.]
اما درباره وجود، حرف قبلی م رو تصحیح می کنم: انسان اگه تصمیم بگیره با هنر و وطن معاشقه نکنه، ماهیت شون رو از دست نمیدن. بلکه معنی شون رو برای اون فرد از دست میدن. منی که تصمیم گرفتم وطن برام مهم نباشه، دیگه احساسات وطن دوستی برام معنی نداره. خدا هم از این موضوع مستثنی نیست. اما تفاوت اسب و خدا اینه که اسب موجوده و خدا وجود اصالت بخش به ماهیت اسبه. همون بحث اولویت... [خوندن آخرین بحثی که درباره ماهیت و معنی و ارزش با توفیق تو وبلاگش کردیم میتونه مفید باشه.]

8. این عشق همیشگیه. چون زندگی تا ابد ادامه داره. توی پرانتز: من باور نمی کنم کیارستمی به مرگ رسیده باشه. اون همچنان داره نفس می کشه.

[دقیقا. من دارم تلاش می کنم با زبان تو حرف بزنم. زبان من زبان "ضرورته" و زبان تو زبان "تداعی".[احتمالا.] من به دنبال ایکسی ام که ضرورتا به ایگرگ مشخصی می رسه. و تو به دنبال ایکسی که وجود ایگرگی رو -هر چند به طور مبهم- برات تداعی می کنه. برام راحت تره که با زبان خودم صحبت کنم اما حرف زدن با زبان تداعی هم کار سختی نیست. خصوصا این که به مدت چند سال با همین زبان حرف می زدم. به نظرم باید به کمک هر دو زبان به یک زبان کامل تری دست پیدا کرد - راسی پاسخ نامه ای که برام نوشته بودی رو فرسادم ایمیلت.]  
پاسخ:
عذر میخوام بابت تاخیر. اینجا نبودم.
1. درباره ی پارگراف اول و دومش حرفی ندارم. کاملا موافقم باهاش. البته پارگراف دومشو از دور می فهمم. من هیچوقت آدمِ مدرنی نبودم. درگیر نبودم با صنعت و وابسته هاش. همیشه ولی درگیرِ درگیریِ دیگران با این مفاهیم بودم. از دور دیدم و چشیدمشون فقط. بگذریم.
2. جا داره الان یه تفاوتی قائل شیم بین چند کلمه که بار معنایی متفاوت دارن : "مذهب" "دین" "آیین". اون بخشِ تقلیل دهنده و سطحی و اجتماعیِ قضیه مذهبه. که در واقع داره دین رو کوچیک میکنه و قد دهنِ همه میکنه تا همه بتونن استفاده کنن. من حس میکنم بخشِ عظیمی از مفاهیم عبودی و عصیان و طاعت و... توی اون بخش مذهب قرار میگیرن. البته گفتم که بخشِ زیادی نه همه. این جور مفاهیم توی دین هم هستن. (من بر خلاف مذهب با دین هیچ مشکلی ندارم)اگرچه که حس میکنم طاعت و عصیانِ دینی با طاعت و عصیانِ مذهبی فرق داره.
3. درباره ی وحی. وحی ارتباطِ ذهن خودآگاهِ انسانه با بعدِ ناپیدای جهان. وحی یک حالتِ طبیعی برای ذهن انسانه. همونقدر که غذا خوردن و آمیزش جنسی و رفع عطش برای تن طبیعیه. در وحی بودن کتب آسمانی مطلقا شکی نیست. همونطور که در وحی بودن همین کلماتی که الان من دارم می نویسم هم شکی نیست. البته که این کجا و آن کجا. قطعا کم و کیف ها متفاوته. اما ذاتِ همه ی وحی ها از یک جاست. از ناخودآگاهِ بیکران یا همون خدا. اون چیزی که از اون ور پرده میرسه، بخشنامه اداری نیست که ابلاغ و اجرا بشه. صدایِ موسیقیه. همین.
4. این که چرااز به کارگیری فلسفه بیزارم رو پایین تر میگم. از به کارگیری فلسفه بیزار نیستم. از یک چیزِ دیگه بیزارم که فلسفه هم خیلی اوقات مصداقش محسوب میشه. این رو ببین. البته مال خیلی وقت پیشه. با بخش هاییش موافق نیستم الان.
5. مثالی که زدی مثالِ خوبی بود. من توی فیلم کیم کایدوک کاملا رفتارِِ پسره رو تایید می کنم. چون رفتار سالم و طبیعی بود. مذهب خیلی وقت ها جلوی ِ روند طبیعی و سالمِ زندگی رو میگیره. برای نمونه بعضی رفتار های اون استاد توی فیلم رفتار های مذهبی محسوب میشدن. اگرکه پسره به دستور استاد عمل میکرد، عشق رو تجربه نمی کرد خشونت رو تجربه نمی کرد. و بخشی از حقیقت که حقیقتِ عشق و حقیقتِ خشونته رو نمی فهمید. تجربه... تجربه... هیچ حقیقتی خارج از تجربه های شخصی ما وجود نداره. یا بهتر بگم تا تجربه ش نکنیم برای ما وجود نداره. مذهب (نه دین)خیلی وقتا مانعِ رسیدن نور حقیقت به انسان میشه.و بعد، پسره برگشت. این رو هم درنظر داشته باش.
6. "من معتقدم جهان و هر چه در او می بینیم، اعم از واقعیت و حقیقت، درون انسان وجود داره و خارج از انسان عدمه." حتی خدا؟
من یادمه با این ایده یه زمان مخالف بودی کاملا. من الان فکر میکنم جهانِ بیرون کاملا وجود داره. و به شدت روی ما تاثیر میذاره. و این رو هم قبول دارم که " همه ما موجودات، در جهان درون داریم زندگی می کنیم." کشاکشه. درگیریه.
7. زندگی... واقعا چیزهایی که از عینِ متنِ زندگی واقعی و حتی روزمره دور هستن رو نمی فهمم. خدا و مفاهیمی ازین دست رو تا حدی میفهمم که زندگیشون میکنم. تجربه. باید تجربه کرد. هیچ حرفی روی کاغذ ارزشی نداره. حتی اگه با دقیق ترین فرمول ها هم محاسبه  واثبات بشه. تقلیل نباید داد. باید مواجه شد. با واقعیتِ زندگی. من مدتهاست از ایده های عجیب غریبی که توی تنهاییم درباره ی همه چیز داشتم دور شدم. چون واقعی نبودن. چون دور بودن از زندگی. باید زندگی کرد. سالم و طبیعی. خود زندگی ذره ذره آدم رو آگاه میکنه از حقیقت. و این حقیقتی که مستقیم و بی واسطه از خود زندگی میاد خیلی سالم تر و واقعی تره به نظرم. به نظرت این که دنبال ایکسی باشیم که ضرورتا به ایگرگِ مشخصی برسه، غیرواقعی نیست؟ باید موجه شد. باید تن داد به اتفاق ها. و این رو هم باید در نظر داشت که هیچ چیزی ضرورت و الزام نداره.
یک متنی رو از وبلاگِ اونوری کپی می کنم :

و به عبارتِ دیگر، هیچ‌چیزی شروع و تمام نمی‌شود؛ بلکه فقط هست. در زمانِ دایره‌ای، علّیت وجود ندارد. نمی‌توانی چیزی را علتِ چیزی دیگر بدانی؛ چون در سیرِ بی‌نهایتِ دایره، هر چیزی هم قبل از خودش است هم بعد از خودش ،و هم علتِ خودش است هم معلولِ خودش ؛و این از علیتِ منطقی بیرون است. می‌پرسی پس در جایی که علیت وجود ندارد، چگونه می‌توان به معرفت رسید؟ می‌گویم با نگاه‌کردنِ همه‌جانبه و با قدرت، معطوف به توصیف و تحلیل. فقط می‌توانی چیزها را توصیف کنی و توصیف‌های متعدد را تحلیل کنی تا جنبه‌های متعددِ هر چیزی را بشناسی؛ اما می‌دانی که در این شیوه، هیچ‌وقت چیزی را نخواهی شناخت. چاره‌ای نیست.
.
و یک چیزی. یکی از مصداق های تنبلی، به نظرم میتونن چیزهایی مثل ریاضیات و مذهب باشن.
بچه ی سه ساله شمردن بلد نیست.
ترجیحا بحث رو با ایمیل، یا حضوری ادامه میدم.
پاسخ:
ok

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی