کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

اگر کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مرادِ خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمی.اما تو صاحب مصیبت نیستی.
و مرا از آن غیرت آید که هرکسی در احوالِ مصیبت‌زدگان نگاه کند از راهِ تماشا.
مصیبت‌زده‌ای بایستی تا اندوهِ خود با او بگفتمی. تو را هنوز بوی شیر از دهان می‌آید. با تو چه توان گفت؟

(عین‌القضات)

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

زین العابدین [داستان کوتاه]

چهارشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۴، ۰۷:۲۹ ب.ظ

ما فراموش نمی کنیم. تنها چیزی خالی در ما آرام می گیرد

رولان بارت، خاطرات سوگواری،صفحه235

 


وقتی که عمویم پا در رکاب اسب می گذاشت، من در خیمه بودم و از دریچه به بیرون نگاه می کردم. بچه ها دور اسبش حلقه زده بودند. و او پیشانی شان را می بوسید و برای آن ها حرف های کودکانه می زد. یادم می آید. تصویرش هنوز در ذهنم واضح است. یک لحظه، عمویم سر بلند کرد. به اطراف نگریست. به خیمه نگاه کرد. نگاه گریزانش به نگاه خیره ام گره خورد. تلخ بود. صدای همهمه ی بچه ها می آمد. همه چیز را به یاد می آورم. همه چیز در ذهنم روشن است. همه تصویرها برایم واضح است. به یاد می آورم. نگاه آخر عمو را، پیش از آن که برود و با تنی خون آلود و بی دست باز گردد، به یاد می آورم. به یاد می آورم که سریع گره نگاهمان را باز کرد. درد کشیدیم آن لحظه.هردو با هم. صدای همهمه بچه ها می آمد. تشنه بودند. به یاد می آورم.

امروز عید قربان است. دکان را به عبدالله سپردم. به مسجد رفتم و نماز ظهر را همانجا خواندم. حالا می خواهم به خانه ابوحارث بروم. معمولا عید قربان خانه اش شلوغ می شود. خانه اش در محله یمنی هاست.

صدای زنگ شترها در گوشم است. غروب بود. تازیانه بود که پیاپی فرود می آمد. سوزش زخم شلاق، تشنگی را از یاد بچه ها برده بود. گریه می کردند. به یاد می آورم. گریه هاشان را به یاد می آورم. چهره ها، اشک آلود و خاک گرفته و اندوهگین بودند. ردی را که اشک بر چهره های خاک گرفته به جا می گذاشت، به یاد می آورم.

آن ها را به یاد می آورم. شلاق هاشان را در هوا تکان می دادند. پریشان بودند و خطوط چهره شان می گفت که کیفور لذتی عظیم اند. من به یاد می آورم. لذت و پریشانی شان را به یاد می آورم. شلاق هاشان را به یاد می آورم.

صدای زنگ شتر ها در گوشم است. هرکس به سویی می دوید. صدای گریه می آمد. آتش خیمه ها، جهنمی ساخته بود. رقیه، در گوشه ای آرام ایستاده بود. نمی دوید. گریه نمی کرد. هنوز نمی دانست. هنوز نشنیده بود. از دور به او نگاه می کردم. سر برگرداند. نگاهمان در هم گره خورد. نگاهش بهت آلود بود. تلخ بود. رقیه گریه نمی کرد. هنوز نمی دانست. هنوز نشنیده بود.

از بازار خرمافروشان می گذرم. خانه ابوحارث در یکی از کوچه های همین بازار است. وارد کوچه می شوم. در خانه اش باز است. در حیاط خانه، زن ها زیر سایه درخت نشسته اند. مردها در کناری ایستاده گرم صحبت اند. بچه ها دور گوسفند قربانی حلقه زده اند و با آن بازی می کنند. وارد جمع مردها می شوم و سلام می کنم.

تاریکی آن شب را به یاد می آورم. پدرم گفت: «آتش ها را خاموش کنید تا رفتنی ها بروند.» و به من نگاه کرد. نگاهمان گره خورد. نگاه من بی قرار و پرتشویش بود. نگاه او آرام و اندوهگین. مشعل ها را خاموش کردند. همه جا تاریک شد. صدای پای روندگان به گوش می رسید که می رفتند.صدای سم اسب ها به گوش می رسید که به تاخت می رفتند. و من بی قرار بودم. دلم می لرزید. به یاد می آورم. هیچ کس هیچ نمی گفت. خاموشی بود و تاریکی بود و من بی قرار بودم. صدای پای که قطع شد. مشعل ها را روشن کردند. خیره به پدرم نگریستم و او به من. تبسم محوی بر لب داشت ونگاهش تلخ بود. دیگر نمی لرزیدم. آرام شده بودم. نگاه پدرم، آرام و اندوهگین بود، نگاه من نیز.

ابوحارث به اندرونی خانه اش می رود و با کاردی تیز بازمی گردد. به سمت درختی که گوسفند را به آن بسته بودند می رود. بچه ها از گوسفند فاصله می گیرند. در گوشه ای جمع می شوند تا تماشا کنند. ابوحارث گره طناب را باز می کند و گوسفند را به کوچه می برد. مردان و زنان و کودکان به دنبال او به کوچه می روند. همه دور گوسفند قربانی حلقه می زنند.

از دریچه ی خیمه به بیرون نگاه می کردم. آن روز ها بیماری ام شدیدتر شده بود. تب داشتم. تنم داغ بود. تشنه بودم. از دریچه نگاه می کردم. پدرم از خیمه ی رباب بیرون آمد. علی اصغر را در آغوش گرفته بود. به خیمه ما، نزد من و عمه آمد. نشست. گفت که می خواهد با علی اصغر به میدان برود. عمه جا خورد. من هیچ نگفتم. پدرم نوزاد را به عمه داد. عمه او را بوسید و نوازش کرد. سپس نوزاد را به من داد. به او نگاه کردم. لب هایش خشک بود و چهره اش رنگ پریده. تشنه بود. بی تابی می کرد. عمه از خیمه بیرون رفته بود تا ما گریه اش را نبینیم. اما صدای گریه اش به گوش شنیده می شد. پدرم هیچ نمی گفت. ساکت بود و به ما زل زده بود. به چشم های علی اصغر نگاه کردم. درشت و باز بودند و خیره به من می نگریستند. نگاهمان به هم گره خورد. تلخی نگاهش را تاب نیاوردم.  پیشانی اش را بوسیدم و او را به پدرم دادم. پدر با علی اصغر از خیمه بیرون رفت.

ساعتی نگذشته بود که صدای جیغ شنیدم. و بعد صدای فریاد و بعد صدای گریه. به سختی از بستر برخاستم و از خیمه بیرون رفتم. پدر، با جسد خون آلود علی اصغر بازگشته بود. زن ها گریه می کردند. رباب جیغ می کشید.  پدرم جنازه علی اصغر را در آغوش گرفته بود . به پدرم نگاه کردم. بغض گلویش را گرفته بود. به صورتش فشار می آورد تا اشک نریزد. هیچ نگفت.  تنها جنازه نوزاد را به من داد و با سرعت به سوی خیمه اش دوید. زن ها گریه می کردند. به علی اصغر نگاه کردم. به چشمهایش زل زدم. چشمانش بی فروغ بودند. چشمانش بی نگاه بودند. او به من نگاه نمی کرد. گلویش پاره پاره بود. لب هایش خشک بود و چهره اش رنگ پریده. تشنه بود. اما بی تابی نمی کرد.

ابوحارث به پسرش زید می گوید: برو برای قربانی کمی آب بیاور.

زید به خانه می رود و با ظرفی پر از آب بازمی گردد. ابوحارث گوسفند را سوی قبله می خواباند. ظرف آب را جلویش و کارد را بر گلویش می گذارد. گوسفند شروع به نوشیدن آب می کند.

ناگهان از میان جمعیت یکی فریاد می زند : درود بر پسر پیامبر.

همه چیز جلوی چشمم است. همه چیز دارد به یادم می آید. گاهی وقت ها حس می کنم تشنه ام و هیچ گاه سیراب نخواهم شد. گاهی وقت ها حس می کنم هنوز تب دارم. حرارت تب آن روز را دوباره در بدنم حس می کنم.به یاد می آورم. با پای برهنه از میان جنازه ها می گذشتیم.

صدا ها رهایم نمی کنند. در سرم می پیچند. تصویرها رهایم نمی کنند. هنوز جلوی چشمم اند. بوی خون رهایم نمی کند. هنوز در مشامم است. به یاد می آورم که تشنه بودیم. بچه ها تشنه بودند. مردها تشنه بودند. اسب ها تشنه بودند. بچه ها ناله می کردند. مردها و اسب ها نه.

به یاد می آورم  صندوقی را که سر پدرم در آن بود، بر پشت شتری گذاشته بودند که درست جلوی شتر من می رفت. به یاد می آورم. ظرف های آب همه خالی بودند. مردان تشنه به میدان می رفتند و بازنمی گشتند. همه چیز دارد به یادم می آید.

شلاق هوا را شکافت و بر تن عمه فرود آمد. من فریاد کشیدم. سرم گیج می رفت. تب داشتم. تنم می سوخت. هنوز از خاطرم نرفته است.

عمو از اسب افتاد. از مشک پاره اش، آب بر زمین جاری شد.به یاد می آورم. از اسب افتاد.تنش زخم آلود بود. از زخم هایش خون می ریخت. خون بر زمین جاری شد و با آب مشک در آمیخت. تشنه بودیم. عطش بود. و خون بود. و اندوه بود. سرم گیج می رفت. پریشان بودم. حالا هم سرم گیج می رود. پریشانم. همه چیز دارد به یادم می آید. هیچ چیز از یادم نرفته است. همه چیز جلوی چشمم است. تشنه بودند. کاسه های آب خالی بود. همه تشنه بودند.

ابوحارث با صدای بلند می گوید: درود بر تو ای پسر پیامبر.

زین العابدین از انتهای کوچه به سمت ما می آید. چهره اش گرفته و اندوهگین است. انگار صدای ما را نمی شنود. سرش پایین است و با خود حرف می زند.

-یابن رسول الله

-یا ابامحمد

سر بلند می کند. ما را که می بیند سراسیمه می شود. سریع تر گام بر می دارد. به سوی ما می دود. مردم به او سلام می کنند و او نمی شنود. حالا جلوی خانه رسیده است.  ابوحارث با کاردی درست کنار گوسفند قربانی ایستاده است. زین العابدین نزدیک او می رود. کارد را از دست او می گیرد و به سویی پرتاب می کند. مردم را کنار می زند. می رود. کنار گوسفند قربانی می نشیند. سر گوسفند را در آغوش می گیرد. و آهسته گریه می کند.

ما ایستاده ایم و خیره به او نگاه می کنیم.

۹۴/۱۱/۱۴

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی