کهف

برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

برای دوباره نامیدن اشیاء

این را گفت و بعد از آن به ایشان فرمود: دوستِ ما ایلعازر در خواب است، اما می‌روم تا او را بیدار کنم.
شاگردان او را گفتند: ای آقا، اگر خوابیده است، شفا خواهد یافت.
امّا عیسی درباره‌ی مرگِ او سخن گفت، و ایشان گمان بردند که از آرامشِ خواب می‌گوید. آن‌گاه عیسی به‌طورِ واضح به ایشان گفت که ایلعازر مرده است.

(یوحنا ۱۴-۱۱:۱۱)

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۹/۰۷/۲۳
    .
  • ۹۹/۰۶/۰۴
    -
  • ۹۹/۰۴/۲۳
    .

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زمان» ثبت شده است

اصالتِ تاریخ امری متأخر است. ما به تاریخ اصالت می‌دهیم زیرا خود را مرکزِ جهان نمی‌دانیم. اما برای گذشتگان، تاریخ هیچ‌گاه اصالت نداشته. زیرا ذهنِ کهن خود را در مرکزیتِ جهان (و زمان) می‌بیند و به تبع پدیده‌ی تاریخی را، وقتی که می‌خواهد بشناسدش از ذهن و از زبانِ خود عبور می‌دهد. 

او -یعنی انسانِ کهن- در تاریخ فکر می‌کند نه به تاریخ. 


(شکلِ دقیقی از این جهان‌بینی را در دفترِ دومِ مثنوی می‌بینیم: قصه‌ی سجده‌کردنِ یحیی علیه‌السلام در شکمِ مادر مسیح را علیه‌السلام)

~

برای مثال ما امروز هیچ‌وقت به خودمان اجازه نمی‌دهیم که چیزی از خودمان به تخت‌جمشید اضافه کنیم یا مثلاً در مسجد جامع اصفهان صحن یا محرابِ جدیدی بسازیم. در حالی که این بناها در طولِ زمان مدام در تکوین بوده‌اند. بسیار دیده‌ایم که در یک بنا که متعلق به قرن‌های اولیه‌ی اسلامی‌ست -و گاهی حتی ریشه‌های بنا به عصرهای کهن‌تر می‌رسد- آثاری از سلسله‌های بعد مثلِ صفویه و سلجوقیه و... هست و این تکوین در بسیاری از بناها تا قاجار ادامه پیدا کرده و اسمِ فتحعلی‌شاه را مثلاً بر کتیبه‌ی این بناها می‌توان دید.

و این گسست از قاجار به بعد -برای ما- رخ می‌دهد. که ما خود را در تاریخ و از تاریخ نمی‌بینیم و می‌کوشیم شکلِ نهاییِ تاریخ را حفظ کنیم و نگه داریم. 

~

در ادبیات به همین نحو. در جهانِ کهن یک اثرِ ادبی با اتمامِ کارِ مولف به پایان نمی‌رسد و در دستِ کاتبان و نگارگران و راویان و... در جست‌وجوی شکلِ کامل‌ترِ خود به حیات‌اش ادامه می‌دهد. اما ما امروز در کارِ تصحیحِ متون، جلوی این رشد را می‌گیریم و می‌کوشیم شکلی قطعی و نهایی از متن به‌ دست بیاوریم. 

~

ما به خودمان اجازه نمی‌دهیم که بخشی از گذشته شویم و که گذشته شویم. چراکه از مرگ می‌ترسیم. و می‌خواهیم راهِ مرگ را سد کنیم. و به همین خاطر به آثارِ تاریخی دست نمی‌زنیم چراکه مرده‌اند و مرگ را سرایت می‌دهند. و می‌کوشیم تا با حفظ و مرمتِ این آثار جاودانه‌شان کنیم. اما مرگ با قدرتی بیشتر از همیشه بر ما و بر زمانه‌ی ما مسلط است.


یک پدیده تنها وقتی جاودانه می‌شود که مرگ را تا انتها به خود راه دهد و ما تمامِ منافذمان را به روی مرگ بسته‌ایم. 

۰ نظر ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۴۳
عرفان پاپری دیانت

بی‌زمانی. فشردگی و ایجاز. لمحگی. قطعه‌ بودن. 

فیزیکِ ذهن طوری‌ست که امتدادِ بی‌زمانی را نمی‌فهمد. شاید به این خاطر که برایِ لمسِ لحظه‌یِ بی‌زمان، ذهن مجبور است تمامِ انرژی‌اش را مصرف کند. و یا شاید هم به این دلیل که در مواجهه با بی‌زمان، ذهن شکلی فشرده به خودش می‌گیرد، قطعه می‌شود و اگر بی‌زمانی مطول شود، میانِ لحظه و ذهن ناهم‌خوانی پیش می‌آید و به نفس‌نفس می‌افتیم. 

مولوی می‌گوید که: آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۹:۱۹
عرفان پاپری دیانت

از دست دادن و به دست آوردن، در دوره ی میانسالی چه فرقی با دوره ی جوانی دارد؟ از خودم می پرسم. در جوانی، آدم پر از زندگی است هنوز. شوق  وخواستن در تنش زیاد است. و البته هنگامی که از دست می دهد، می تواند به زمان زیادی که در برابرش دارد نگاه کند. میانسال، بی اشتیاق است. نمی خواهد. یا حداقل به قدرِ جوان نمی خواهد. ولی از طرفی، زمانی که پیش روی خود دارد نیز اندک است. نمی دانم. این سوال را از خودم می پرسم.

پ.ن: منظور، جوانی و میانسالی ذهنی است.


اما اگر هیچ چیز
نتواند ما را از مرگ برهاند
لااقل عشق
از زندگی نجاتمان خواهد داد

"پابلو نرودا"

۵ نظر ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۲:۰۶
عرفان پاپری دیانت
قدرت...حسی است که حالا باید یادآوری اش کنم بر خود. قدر بودن. تنِ تحمل داشتن. و در برابر درد، درد نکشیدن. ناچارم و ناگزیر. اگرچه دوست نداشتم که حالا، در این برهه از زندگی ام این گونه حس کنم اما ناچارم و ناگزیر. باید ساعت هایم را بشکانم.و در برابر هر صفحه ی ساعت چشم ببندم. گمان می کنم که رنجِ حاصل از زمان، ناشی از خود زمان نیست بلکه ناشی از این است که ما زمان را می بینیم و محصور می خواهیم اش. ما زمان را حبس میکنیم در صورتی که زمان گریزپاست و سیال است و می رود. و دیدنِ زمان، گاهی وسوسه ی نگه داشتنش را در ما به وجود می آورد. وسوسه ی نگه داشتن و گاه حتی دیرپاییدن. درصورتی که هر لحظه، تنها یک لحظه ست. هیچ عقربه ای نمی تواند نگهش دارد تنها به من نشانش می دهد. چه باید کرد؟ _از خودم می پرسم_ چه باید بکنم؟ نبین. ساعت را نبین و زمان را نفهم. به هر لحظه چنان نگاه کن که انگار همه ی لحظه هاست. با هر لحظه ی شاد، به قدر تمام زندگی ات شاد شو و با یک لحظه ی اندوهگین، با تمام توانت رنج بکش. در خودم به شکل غمباری حس قدرت می کنم. شکم سیر و شاکرم. و نمی خواهم (حتی اگر این حرف دروغی بیش نباید). و این نخواستن، هیچ گاه به این معنی نیست که زندگی را و تو را دوست ندارم. نه...برعکس. حالا، در این لحظه ی غلیظ و رونده، بیشتر از هر لحظه دوست دارم و عشق می ورزم به همه چیز و تو. اما نمی خواهمت. و این نخواستن، قوی تر و عاشق ترم می کند. نمی خواهم. جهان را نمی خواهم. و گفتم که دوست می دارم و به خودم می گویم که نخواه. اگر به تو دادند، شاکر باش و اگر ندادندت، تو نخواسته ای. حالا هرچه گره بود را از تنم باز کرده ام. اگر جهان در حال رفتن است، من رفتنی ترم. بسته نیستم. عاشقم. و پر ام حالا از حسِ قدرت و زیبایی.
.
.
.
نوشتن به سان یک کولی است که با فواصل زمانی نامنظم نزد من اتراق می کند و بی خبر می رود. این حق اوست. این حق ابتدایی کسانی است که دوستشان می دارم که بی هیچ توضیحی مرا ترک گویند. بی آن که برای رفتنشان دلیل آورند. بی آن که در صدد تلطیف آن با دلایلی که همواره کاذب است برآیند. از کسانی که دوستشان دارم هیچ چیز نمی خواهم. عشق جز با آزادی همپا نمی شود. آزادی جز با عشق همپا نمی شود.

"فرسودگی، کریستین بوبن، ترجمه پیروز سیار"
۵ نظر ۰۵ تیر ۹۵ ، ۱۶:۵۵
عرفان پاپری دیانت

تمام رنجی که می بریم، ناشی از نابه هنگامی است. وگرنه هیچ رویدادی ،چه ذهنی و چه غیرذهنی، اگرکه به هنگام رخ دهد، رنج آور نیست.

پ.ن: و البته در این صورت، توفیقِ تلخِ رشددهندگی را با خود نخواهد داشت؟

این میلِ غریب به کمال از کجاست؟

۴ نظر ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۱۳
عرفان پاپری دیانت