کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

اگر کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مرادِ خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمی.اما تو صاحب مصیبت نیستی.
و مرا از آن غیرت آید که هرکسی در احوالِ مصیبت‌زدگان نگاه کند از راهِ تماشا.
مصیبت‌زده‌ای بایستی تا اندوهِ خود با او بگفتمی. تو را هنوز بوی شیر از دهان می‌آید. با تو چه توان گفت؟

(عین‌القضات)

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

گل داودی [داستان]

چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۴۲ ب.ظ
متن داستان را می توانید از اینجا دریافت کنید:



و این قطعه را هم بشنوید:

نظرات  (۴)

از کهف به بعد یک پیشرفتی در تمثیل ها دیده میشود. در گذشته نمادها و استعاره ها و تمثیل ها سخت فهم بودند. اما هم اینجا و هم تو کهف تمثیل ها ساده و عجیب هستند. اینکه میتونی از سادگی ، اعجاب بوجود بیاری کار ارزشمندی هست. البته هنوز هم یکسری نمادبازی ها هستند که نمیشه فهمیدشون مثل پیرمردی که تظاهر به نشنیدن میکنه. اگرچه این روحیه همیشگی رو داری که جهان رو در نگاه اول زیبا و معصوم میبینی اما ناگهان پرده برداشته میشه و بُعد خاکستری و تاریک زندگی رو درک میکنی.

در این داستان شاید برای اولین بار به طور نسبتا پخته تر از المان وحشت استفاده کردی. یکیش همین پیرمرده یا خونه قدیمی و فرسوده یا جسد و بوی تعفن و حتی چراغ اتاقی که روشن نمیشه.

خلا درام و دیالوگ . البته نمیدونم این خوبه یا نه .

مادر مرده ای که تنها چشمانش باز مانده به نوعی تنوع در ورود مفاهیم تازه هست. جا داشت که درباره رابطه مادر مرده و گل داودی بیشتر توضیح بدی‌ . مثلا میتونستی یک خاطره تعریف کنی از روزی که مادر گل داودی رو در گلدان کاشت و در همون جا درباره این رابطه توضیح بدی. چون حس میکنم فهم ماهیت گل داودی یک ربطی به مادر داره . اما چندان معلوم نیست.


این میل به تخریب اشیا همیشه هست. یکجا شاعری بود که مجسمه هاش رو میشکوند . یکجا خطاطی بود که کاغذهاش رو پاره میکرد. اینجا خانه ای هست که باید در آتش بسوزد‌. این میل به نابودی قابل فهم نیست. ( قابل فهم هست ولی پذیرفتنی نیست. )

نقطه ی اوج داستان دیالوگ های طبیعی و طرد شدن توسط آدم های شهر است. اینجا جا داشت که محیط تاریک شهر رو بیشتر توصیف میکردی و در واقع شاید میشد المان وحشت رو از خانه ی فرسوده تا خیابان ها ادامه بدی.

یک تناقضی هست بین برداشتن گل داودی از رستوران و خرد کردنش وسط خیابون . اگر دیگه مهم نبود پس چرا باید شخصیت خودش گلدان رو خرد میکرد میگذاشت همونجا تو رستوران بمونه . اگر براش مهم بود که چه بلایی سر گلدان می آید ، پس چرا خردش کرد؟ این هم باز مثالی از میل به تخریب اشیا هست.

هنوز هم روند روایت داستان ها کمی تند است. اتفاق ها سریع رخ میدهند و ابعادشان توضیح داده نمیشود.

باز هم  داستان ها رو با  کشتن شخصیت های اصلی یا از بین بردن هسته ی اصلی داستان ( گل داودی ) پایان میدی. ( رک : میل به نابودی اشیا و آدم ها. )

خلاصه داستان : جهان بزرگ و تاریک است. آخرین ذره های زیبایی و معصومیت بلعیده خواهند شد . اما این دلیل نمیشود که قهرمان داستان تلاش برای نجات آن نکند. 
پاسخ:
جدیدا درباره ی استعاره فکر می کنم. بعضی استعاره ها هستن مستعارشون رو فراموش می کنن و جایی نشون دادن معنا، خودشون معنا می گیرن. و شاید استعاره ی خوب استعاره ای هست که مستعار رو فراموش نکنه. بهش نزدیک بشه. با نورش روشنش کنه و به وضوح نشونش بده. اما اونجا نمونه و راهش رو توی تاریکی ادامه بده و ما رو دنبال خودش بکشونه. 
*
این که چرا گلدان میشکنه و خونه می سوزه و... سوالیه که کسی که می خونه باید بهش جواب و یا نده. 
نمی دونم. شاید جواب بچه گانه ایه به مرگ. یک جا یادمه نوشته بودم: حالا که زندگی را از من دریغ می کنند من نیز خودم را از مرگ دریغ می کنم. 
شاید شکوندن و تخریب چیزهای دیگه قایم شدن از مرگه.
و باز نمی دونم
*
درباره ی اون تناقض. فرقش فرق بین کشته شدن توسط یک کس دیگه و خودکشیه. و به این معنی نیست که گلدون دیگه مهم نبوده که شکسته شده. نه برعکس اونقدر مهم بوده که باید شکسته می شده.
*
خودم از تلخی این داستان خجالت می کشم. شاید این تلخ ترین چیزیه که نوشته م. شاید حتی ناشکری بوده باشه. چکارش ولی میشه کرد؟ من هنوز ضعیفم و دست و پام بسته است. خیالم به جایی بالاتر از این راه نمی بره. 


به عنوان یه خواننده، چشماتو همزمان با راوی، بعد از یه خواب طولانی و خوب و تو یه خونه ی تاریک، مثل همه ی خونه های بعد از خواب باز می کنی و بعد از دیدن یه جسد و یه گلدون داوودی  و یه تصویر مبهم تو آینه از خود راوی، هل داده میشی بیرون و همه چی فراموش میشه.
غیر از همه ی چیزایی که تو کامنت بالا خوندم، حس می کردم چیزی رو دیدم اول داستان که نباید و دارم گول زده میشم که بهش فکر نکنم. انقدر مبهم بود یعنی. چاله ای شاید حتی.
+تلخی آزاردهنده و بی خودی نبود ولی. تلخی عمیق و لازمی، شاید. 
++ من اولش فکر کردم پیرمرده به خاطر عطر گل داوودی تونسته حرف بزنه حتی یا مثلا نقش اول تونسته فکرشو بخونه :-"
 خیلی سوال باقی موند بعد از خوندنش، حتی به ریتم سیگار کشیدن سعی کردم توجه کنم و هیچ جوابی. مثلا مجسمه های بی صورت، یا خونه و آتیش و مادر و گل داوودی. چه کسی بیدارمون کرد اول داستان و برای چه رسالتی؟ 

خوندنش خوب بود اما و ممنون.

پاسخ:
ممنون که حوصله کردی و خوندی.
*
واقعا سختمه درباره ی کاری که تموم شده چیزی بگم. البته که هیچ کاری تموم نمیشه.
*
اون چیزی که گفتم فقط بحث تلخی نیست. وسعت دید منه که هنوز محدوده. تلخی هیچ وقت توی زندگی مطلق نیست و اگر من یکسره تلخ دیدم ماجرایی رو یعنی که من ناقص دیدم.
*
پیرمرد که بحثش جداست اصلا. شاید تنها تکه ی روشن داستانمه. تنها چیزی که یکم امیدوار نگهم می داره هنوز.
بر سر هر خوان که بنشستم خدا رزّاق بود
*
باز هم خوشحالم اگر که دوست داشته بوده باشی.
اصل این آدم پوچ از ابراهیم منصفیه باز ! و یه اسم نهنگ هم داره یا من اشتباه می کنم:)).
پاسخ:
اره. گشتم و اون کار رامی رو پیدا نکردم. دیگه همین رو گذاشتم.
۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۱۲ عرفان پاپری دیانت
چه کسی بیدارمون کرد اولِ داستان و برای چه رسالتی؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی