گل داودی [داستان]
چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ب.ظ
دختر بچه :مامان خما میخام.
مامان: خامه میخای دخترم ؟
دختر بچه : نه مامان ، خما
دختر بچه در یخچال رو باز کرد و به مادرش خرما رو نشون داد.
کاش فقط یبار دیگه یادم بیاد پیرمرد کلاه سبز چه شعری برام خوند ؛
جایی تو قصه هات خوندم کسی هست آرزو کنه من زنده بمونم یا حداقل من اینطور یادمه ؛ و من به پیرمرد کلاه سبز تو خیالم گفتم من میخام این پسره زنده بمونه.
تلخی این قصه فقط برای من اینه که ترسناک ترین کاراکتر قصه من شدم .چه غم انگیز
و یک پیام دیگه برای تو نویسنده با استعداد
ما حشره نیستیم ؛ ما minion هم نیستیم ؛ حیوون هم نیستیم ؛
ما هم مثه تو آدمیم و حداقل نمونه ایی مثه من به تو ثابت کرد که این مسیره میتونه تولد مجدد رو باعث بشه نه هویت هایی که با خودمون به ارث میبریم ؛
در این داستان شاید برای اولین بار به طور نسبتا پخته تر از المان وحشت استفاده کردی. یکیش همین پیرمرده یا خونه قدیمی و فرسوده یا جسد و بوی تعفن و حتی چراغ اتاقی که روشن نمیشه.
خلا درام و دیالوگ . البته نمیدونم این خوبه یا نه .
مادر مرده ای که تنها چشمانش باز مانده به نوعی تنوع در ورود مفاهیم تازه هست. جا داشت که درباره رابطه مادر مرده و گل داودی بیشتر توضیح بدی . مثلا میتونستی یک خاطره تعریف کنی از روزی که مادر گل داودی رو در گلدان کاشت و در همون جا درباره این رابطه توضیح بدی. چون حس میکنم فهم ماهیت گل داودی یک ربطی به مادر داره . اما چندان معلوم نیست.
این میل به تخریب اشیا همیشه هست. یکجا شاعری بود که مجسمه هاش رو میشکوند . یکجا خطاطی بود که کاغذهاش رو پاره میکرد. اینجا خانه ای هست که باید در آتش بسوزد. این میل به نابودی قابل فهم نیست. ( قابل فهم هست ولی پذیرفتنی نیست. )
نقطه ی اوج داستان دیالوگ های طبیعی و طرد شدن توسط آدم های شهر است. اینجا جا داشت که محیط تاریک شهر رو بیشتر توصیف میکردی و در واقع شاید میشد المان وحشت رو از خانه ی فرسوده تا خیابان ها ادامه بدی.
یک تناقضی هست بین برداشتن گل داودی از رستوران و خرد کردنش وسط خیابون . اگر دیگه مهم نبود پس چرا باید شخصیت خودش گلدان رو خرد میکرد میگذاشت همونجا تو رستوران بمونه . اگر براش مهم بود که چه بلایی سر گلدان می آید ، پس چرا خردش کرد؟ این هم باز مثالی از میل به تخریب اشیا هست.
هنوز هم روند روایت داستان ها کمی تند است. اتفاق ها سریع رخ میدهند و ابعادشان توضیح داده نمیشود.
باز هم داستان ها رو با کشتن شخصیت های اصلی یا از بین بردن هسته ی اصلی داستان ( گل داودی ) پایان میدی. ( رک : میل به نابودی اشیا و آدم ها. )
خلاصه داستان : جهان بزرگ و تاریک است. آخرین ذره های زیبایی و معصومیت بلعیده خواهند شد . اما این دلیل نمیشود که قهرمان داستان تلاش برای نجات آن نکند.