کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

اگر کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مرادِ خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمی.اما تو صاحب مصیبت نیستی.
و مرا از آن غیرت آید که هرکسی در احوالِ مصیبت‌زدگان نگاه کند از راهِ تماشا.
مصیبت‌زده‌ای بایستی تا اندوهِ خود با او بگفتمی. تو را هنوز بوی شیر از دهان می‌آید. با تو چه توان گفت؟

(عین‌القضات)

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

  • ۱۹ اسفند ۹۷، ۰۵:۴۵ - لوستر دیواری
    عاااالی

مجسمه [فیلمنامه]

يكشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۱۳ ب.ظ

مجسمه [فیلمنامه]

 

1. بیرونی- صبح- کوچه

از صدای بوق ماشین ها که بسیار ضعیف به گوش می رسد می شود فهمید که کوچه در جایی پرت و دور خیابان های پر رفت وآمد شهر قرار گرفته است. کوچه ی عریض و خلوتی است. ظهر است و آفتاب، شدید می تابد و فضای کوچه روشن است. دوربین جلو تر می رود. کوچه ای فرعی پیدا می شود. که بسیار تنگ و باریک است. کوچه ی فرعی بر خلاف کوچه اصلی، شدیدا تاریک است. خانه هایی بلند در اطراف آن هست که سایه دیوارهاشان، کوچه را تاریک کرده است تا حدی که نمی شود داخل آن را دید. جلوی کوچه، تلی از لباس قرار گرفته است. لباس ها روی هم تلنبار شده اند و کوهی از لباس های گوناگون به وجود آمده است. دوربین وارد کوچه می شود. در کوچه، آدمهایی را می بینیم که کاملا لخت و برهنه اند و مثل مجسمه در جای خود خشک شده اند. هیچ تکان نمیخورند. و چشمهایشان باز است.

 

2.بیرونی- روبروی در یک آپارتمان

در خانه باز می شود. پسری نسبتا جوان از خانه بیرون می آید.

 

3.بیرونی- خیابان

در پیاده رو راه می رود. با دقت و تعجب به همه چیز نگاه می کند. به مردم و دست فروش ها و ماشین ها و... نگاه می کند.

 

4.بیرونی- ادامه

از عرض خیابان رد می شود. پسری نوجوان نیز کمی جلوتر از او در حال عبور از خیابان است.

ماشینی با سرعت می آید و پسر نوجوان را نقش بر زمین می کند. خون روی زمین جاری می شود. ماشین می ایستد و راننده پیاده می شود. مردم جمع می شوند. جوان اما بی توجه به سراسیمگی مردم، آرام و بی سکون ایستاده و به اتفاقات نگاه می کند. سپس نزدیک تر می رود. خم می شود. صورتش را نزدیک صورت خون آلود جنازه می برد. بو می کشد. سپس از جمعیت دور می شود و به راهش ادامه می دهد.

5.بیرونی- پیاده رو

در پیاده رو قدم می زند. وبه اطراف نگاه می کند. به مغازه ای می رسد که لوازم تزیینی و... می فروشد. می ایستد. به ویترین مغازه نگاه می کند.

 

6.درونی- مغازه

مغازه شلوغ است. مشتریان مشغول انتخاب و خرید اند. او نیز با دقت و تعجب به اشیاء گوناگون تزیینی نگاه می کند.

در میان مشتریان توجهش به دختری نوجوان جلب می شود. دختر در حال برانداز کردن اجناس مغازه است. پسر او را زیر نظر میگیرد. مدام به او نگاه می کند. دختر مجسمه ای را برمی دارد و نزد صندوقدار می رود. مجسمه، تندیسی مردی است بی لباس، شبیه پیکره خدایان یونانی. پول را پرداخت می کند. فروشنده مجسمه را در جعبه ای می گذارد و به او می دهد.

پسر دورتر ایستاده و به آنها نگاه می کند. دختر، جعبه را در پلاستیکی می گذارد و از مغازه خارج می شود. پسر نیز به دنبال او از مغازه بیرون می آید.

 

7. بیرونی- پیاده رو

دختر در پیاده رو راه می رود. پسر با فاصله ای نه چندان زیاد، پشت سر او می رود.

 

8.درونی- هتل

دختر وارد ساختمال هتلی چند طبقه می شود. پسر به دنبال او. دختر وارد آسانسور می شود. پسر به دنبال او.

 

9. درونی-آسانسور

پسر، با چهره ای نسبتا اندوهگین و بی تحرک و کمی رعب انگیز به دختر زل زده است. دختر معذب به نظر می رسد.  آسانسور از حرکت می ایستد. در باز می شود. دختر بیرن می رود. پسر هم.

وارد رستوران می شوند.

 

10.درونی- رستوران

رستوران بزرگ و خلوت است. پسر می رود و پشت یکی از میزها می نشیند. دختر نیز جلوتر می رود و پشت یکی از میزها می نشیند. کمی بعد مرد جوانی وارد رستوران می شود و روبروی دختر می نشیند.گرم بگو بخند می شوند. مرد، کمی از پسر مسن تر به نظر می رسد. دختر جعبه را از پلاستیکش بیرون می آورد و به مرد می دهد. مرد شگفت زده و خوشحال می شود. در جعبه را باز می کند مجسمه را بیرون می آورد. دست یکدیگر را می گیرند و گرم بگوبخند می شوند.

تمام این مدت، پسر با چهره ای عبوث و اندوهگین و نگاهی بی تحرک به آن ها زل زده است.

گارسون برای دختر و مرد، دفترچه منو را می آورد. کمی بعد، پسر برمی خیزد و به سمت آسانسور می رود. سوار می شود. و از داخل آسانسور به میزی که دختر پشت آن نشسته نگاه می کند. دختر و مرد، مجسمه را روی میز گذاشته اند و با آن بازی می کنند و آن را برای همدیگر پرتاب می کنند.

درِ آسانسور بسته می شود.

 

11.بیرونی- کوچه

تصویر همان کوچه عریض و آفتاب گرفته صحنه اول را می بینیم. پسر وارد کوچه می شود. جلوتر می رود و به کوچه تنگ و تاریک می رسد. لباس هایش را در می آورد و روی کوه لباس ها می اندازد. کاملا لخت می شود.

وارد کوچه ی تاریک می شود. کوچه پر از آدمهای لختی است که مانند مجسمه در جای خود ایستاده اند، بی هیچ حرکتی. همه نوع آدمی در میان مجسمه ها دیده می شود.  پیر، کودک،جوان، مرد، زن و... .پسر از کنار مجسمه ها رد می شود. می رود و در جایی خالی بین آن ها، بی حرکت می ایستد و مانند مجسمه ای خشک می شود.

پایان


پ.ن1 : اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست "حافظ"

پ.ن2: هرچه بیشتر تنها شویم، عشق و مرگ بیشتر به هم نزدیک می شوند. "راینر ماریا ریلکه"

 

۹۴/۱۱/۱۱

نظرات  (۳)

۱۱ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۲۸ صآب خونـه
سلام اگه دوست داشتید خبر بدید وبلاگ های هم رو دنبال کنیم :)
+ امضا صآب خونه
غریبه! خوب وحشتناکی. ولی هنوز شعرهات بهتره. 
پاسخ:
مرسی
بلد نیستم داستان تعریف کنم.شاید ضعفه. شایدم ویژگی ذهنمه. نمی دونم

دلتنگ به هر حال...
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۱۴ عرفان پاپری دیانت
این نقلِ قولِ ریلکه دیگر چی ست؟
چه قدر مهلک است.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی