کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

این را گفت و بعد از آن به ایشان فرمود: دوستِ ما ایلعازر در خواب است، اما می‌روم تا او را بیدار کنم.
شاگردان او را گفتند: ای آقا، اگر خوابیده است، شفا خواهد یافت.
امّا عیسی درباره‌ی مرگِ او سخن گفت، و ایشان گمان بردند که از آرامشِ خواب می‌گوید. آن‌گاه عیسی به‌طورِ واضح به ایشان گفت که ایلعازر مرده است.

(یوحنا ۱۴-۱۱:۱۱)

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

وین پیرِ سالخورده [داستان کوتاه]

پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۵۵ ب.ظ
سنگ سنگ. از آن روزهای دور کیسه‌ای پر از سنگ را بر دوشم حمل کرده ام. آن‌قدر  رفتم و بی‌احتیاط که دیگر سنگی بر دوشم نیست. سنگ شده‌ام. امید دارم که با نوشتن این داستان، سنگی که به دور خود تنیده‌ام قدری ترک بخورد.

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب
گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب
زنهار از آن عبارت...


نظرات  (۱)

فرم داستان ستودنی بود. طبق معمول تصویری ساخته بودی که به سختی میشود درباره ی آن گفت و ترجیحا باید بیشتر به آن نگاه کرد. در این تصویر ذات طبیعت نشان داده میشود. اینکه چگونه مفاهیم متضاد از دل یکدیگر ظهور میکنند و چیزها در چرخش هستند. آنچه محتوای تمام داستان هات رو جذاب میکنه "شور عرفانی" هست که شخصیت هات دارن. وقتی یک شخصیت از حضور شخصیت دیگری به شور و ذوق میاد‌ واقعا القای یک حس دینی و عرفانی رو میکنه. عنصر غافلگیری‌ در این داستان هم نقش مهمی داره و به خوبی میان احساساتی مانند "شوق" ، "هیجان" و "وحشت" پل میزند.  اما از قوت های داستان که بگذریم داستان دو ضعف داشت. اول ضعف در فرم : توصیف وقایع یکم سریع صورت گرفت. میشد که روند پیر شدن یکی و جوان شدن دیگری مفصل تر و با جزییات بیشتری توضیح داده شود و در این میان بر بی توجهی شخصیت اصلی نیز بر این تعییرات تاکید بیشتری شود تا وقتی نوبت به حضور پستچی میرسد ، ضربه ی نهایی موثر تر و عمیق تر باشد. دوم محتوا : احتمالا داستان با انگیزه های شخصی نوشته شده. یعنی در زندگی شخصی نویسنده یا زندگی شخصی یکی از کسانی که نویسنده میشناخته اتفاقی رخ داده و آن اتفاق به نوعی مبدل به الهام گر این داستان شده. مشکل این جاست که خواننده داستان آن اتفاق را نمیداند و انگیزه های نویسنده را درک نمیکند. از این رو داستان کمی گنگ است و انگار شروع و پایان ندارد. بهتر میشد اگر انگیزه شخصیت های داستان خصوصا اون فرد لال رو کمی بیشتر توضیح میدادی‌. وقتی داری شعر منثور مینویسی ، اینجور چیزها اشکالی نداره اما وقتی بحث از داستان کوتاه میشه باید در نظر بگیریم که نوشتن داستان کوتاه مستلزم یکسری استانداردهای روایی هست که رعایتشون داستان را قوی تر میکنه. در مورد پایان هم تبریک میگم که شخصیت اصلی رو نکشتی و داستان رو به سرانجام رسوندی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی