کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

اگر کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مرادِ خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمی.اما تو صاحب مصیبت نیستی.
و مرا از آن غیرت آید که هرکسی در احوالِ مصیبت‌زدگان نگاه کند از راهِ تماشا.
مصیبت‌زده‌ای بایستی تا اندوهِ خود با او بگفتمی. تو را هنوز بوی شیر از دهان می‌آید. با تو چه توان گفت؟

(عین‌القضات)

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

شاعر و درخت کوچک اش [یادداشتی برای داستان درخت ها]

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۰۲ ق.ظ

داستان "درخت ها"

نوشته ابراهیم گلستان

اردیبهشت ۴۵، خرداد ۹۶


دانلود داستان درخت ها 


۱.

داستان روایت ریشه هاست. ریشه ام را کجا بدوانم؟ داستان روایت شاعر است و ریشه های ذهن اش در خاک.


درخت کاج، بزرگ و مستحکم، جایی در کنار جوی آب خودنمایی می کند. سال های سال از عمر اش گذشته و در گذر سال ها این گونه زیبا و پابرجا شده است. داستان روایت دانه ی کوچکی است -دانه ی ذهن شاعر- و تمسک اش به ریشه های کاج کهنسال.


"کسی که میوه را چشیده بود، خورده بود، هسته را همین کنار جوی یا نه دورتر تا سر قنات پرت کرده بود. و آب هسته را کشانده بود تا رسانده بود لای پونه ها. بعد هسته رفته بود زیر خاک، یا همان میان پونه ها شکاف خورده بود، جوانه داده بود، ریشه کرده بود و بعد برف روی سال مرده ریخت."


دانه را دست طبیعت می آورد و در دل خاک، کنار کاج می کارد. ذهن شاعر این گونه سالم و طبیعی می شکافد و ریشه می دواند.


تمثیل خوب از برملا شدن تن می زند. معنا کردن تمثیل ها و فاش کردن راز آن ها با نوعی شک و ابهام همراه است. و تمثیل خوب نمی خواهد سادگی و صراحت اش را از دست بدهد. تمثیل خوب همواره مخاطب را به پیش خود بازمی گرداند. و هرچقدر هم که دور شده باشد و به لایه های عمیق تر معنا فرورفته باشد، باز هم مخاطب را بازمی گرداند و روبروی خود می نشاند. روبروی همان تصویر ساده و صریح و سوزان نخستین. سؤال خوب جواب ها را پس می زند. تمثیل خوب ذهن هوشمندترین مخاطب ها را هم شکست می دهد.-چه مغازله ای!- درخت ها نمونه ی بی نظیر یک تمثیل است و من پیشاپیش در نوشتن این یادداشت شکست خورده ام. اما به هر حال به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل.


کاج چیست؟ هر چیز بزرگ و زیبایی که بتوان در سایه اش بالید. عشق، خداوند، اندیشه ی کهن، سنّت کهن و هر چیز دیگری.

با توجه به کارهای دیگر گلستان نظیر "اسرار گنج درّه ی جنّی" تأکید من بیشتر بر مسئله ی سنت، هنر و اندیشه ی کهن است. اگرچه مشت نمونه ی خروار است و امیدوارم این تأکید چیزی از بزرگی تمثیل کم نکند.


گنجی در دل بیابان، کاجی کنج باغ. هردو تنها و بکر و دست نخورده در گذر سال ها مانده اند و داستان "اسرار گنج" و "درخت ها" روایت مواجه ی ما آدمیان امروز با این گنجینه های کهن اند.


نکته ی جالب توجه برای من سطرهای آغازین داستان است. ذهن شاعر هنوز دانه است. سطرهای اول داستان بدون جزئیات و معرفی راوی و دیگر عناصر معمول داستان نویسی طی می شوند. و شاعر-راوی برای نخستین بار چند پاراگراف بعد، وقتی که دانه ی کوچک تبدیل به نهالی شده و شکوفه داده است، وارد داستان می شود. نهال شکوفه می دهد و راوی لب به سخن باز می کند. اولین حضور "من" در داستان این گونه است:


"شکوفه ها هنوز بسته بود. ولی به بستگی نشان زنده بودن نهال بود. و من به جلوه ی درخت بودن نهال جذب می شدم. درخت بودن درخت تمام راز بود. اگرچه برف و صبح و سبزه و بخار، و خاک و بوی صمغ، و دانه های طیف ساز آب روی برگ ها مرا به آن رسانده بود. "


و بعد از این جمع سبز شاخه ها به آفتاب و وقت و رشد سپرده می شود. درخت سال به سال می بالد و میوه می دهد. و شاعر از میوه ی درخت اش می خورد. میوه ای که "یک نگاه آشناست. جسم محض نیست." میوه ای که "در کنار چکه های صمغ و لای بوی کاج" می رسد. میوه ی درختی که هم ریشه ی کاج است.


"میوه ی رسیده لای شاخه های کاج مثل شعله بود در چراغدان. میوه ی رسیده را که در دهان گذاشتم، تمام آفتاب بود و خاک و بوی زندگی."


و یکی دیگه از رموز شگفت انگیز متن این جمله است: "آخر آبان که برگ ها تکید. چند میوه ی نچیده لای کاج مانده بود. میوه ی نچیده خشک بود. میوه های خشک را کلاغ کند. کاج سبز بود. کار کاج سبز ماندن بود."


کاج منبع الهام شاعر است. تکیه گاه درخت ذهن اوست. امّا کاج خودش میوه نمی دهد. کار کاج سبز ماندن است فقط. و درخت از زنده بودن و سبزی کاج میوه می دهد و ذهن شاعر را سیر می کند. و البته تصویر بی نظیری که در متن می بینم تصویر در درخت است که چنان در هم رفته اند که گویی کاج شکوفه و میوه می دهد.  و این تصویر سالم ترین شکل مرابطه ی هنرمند است با گذشته و فرهنگ و سرچشمه های الهام اش.


۲.

امّا سطرهای سرخوش متن به انتها می رسند. با فرا رسیدن آبان ماه و تصویر کنده شدن میوه ها ی خشک با منقار کلاغ.

نظم متن به هم می خورد. سلامت طبیعی داستان خراش برمی دارد. دیوارهای خلوت شاعر فرومی ریزد. در ابتدای داستان درخت کاج هست و خلوت اش. بعد دانه می آید و نهال می شود. و بعد از چند پاراگراف شاعر وارد می شود و بعد باغبان و در آخر هم بچه ها. داستان سطر به سطر به سمت شلوغی و پریشانی پیش می رود.

باغبان چون عذابی ناگزیر وارد متن می شود. و صدای بیل بلند می شود. و گودالی می کند و این گودال چون زخمی سیاه در متن سر باز می کند. و این آغاز فاجعه است. 

"و گود مثل چشم کور خیره بود."


حضور تلخ و حق به جانب باغبان همه چیز را نابود می کند.

باغبان کیست؟ کسی که خود را پاسبان باغ می داند. خود را صاحب و متولی کاج می داند. خود را نگهبان آن مفهوم والا و آن اندیشه ی زندگی بخش می داند. از بیل اش امّا جز مرگ نمی ریزد.

باغبان کیست؟ کسی که خود را مالک ادبیات، وارث خداوند و پاسبان فرهنگ و... می داند. امّا مگر صاحب فرهنگ کیست جز آن که به درستی از آن تغذیه می کند؟ وارث خداوند کیست به جز آن کسی که صدایش را می شنود؟ و مالک راستین ادبیات کیست به جز کسی که به بار می نشاند اش؟


"من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی

از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس"

حافظ شیرازی


مواجه ی شاعر با باغبان و دیالوگ هایشان بی نظیر است.


"باغبان: برای هردو بهتره که دورشون کنم. هم برای اون درخت و هم برای کاج. 


شاعر: جدا کنیم؟ ریشه زخم می خوره.


باغبان: ریشه خواب هس. ماه دی درخت خواب خواب هس.


شاعر: خواب چکار داره به زخم. ریشه ریشه هس. زخم می خوره."


باغبان شاخ و برگ را می بیند و شاعر ریشه را. شاعر می ترسد که از زخم خوردن ریشه اش و البته از زخم خوردن ریشه ی کاج. امّا باغبان فقط به شاخ و برگ درخت فکر می کند. میوه ها را نمی خواهد و نمی بیند. چرا؟ شاید گرسنه نیست.


" شاعر: مگر که رشد یعنی شاخ و برگ، گندگی؟ ندیدی میوه ها چی بود؟


باغبان: تو جای تنگ ریشه ها به هم فشار می دن.


شاعر: ریشه ها با هم صلاح می رن. چکار داری به ریشه ها. خاک آشتی شون می ده."


و بعد دیالوگ درخشان شاعر:


"کاج از برکت سر درخت بود که مثل این که کاج بود که میوه داد. ریشه ها با هم رفیق شده ن. ریشه ها دیگه تو هم فرورفته ن. دسشون نزن. چه می دونی که زیر خاک ریشه ها چه طور با هم رفیق شده ن. یکی شده ن. دسشون نزن. "

باغبان می رود امّا زخمی که به پیکر متن زده می ماند. گودال می ماند و مرگی پنهان کنار درخت شاعر لانه می کند. زمستان می رسد و سپیدی برف سیاهی گودال را پنهان می کند امّا دهان زخم بسته نمی شود. فراموش می شود و پنهان می شود از چشم ها فقط.


"چند هفته برف ماند. چند بار برف ریخت. برف نگاه مستمر گود را گرفت. گود زیربرف بود و برف سفید و یکنواخت، به چشم اعتیاد داد و چشم گود را ندیده می گرفت. و گود هم چنان هنوز بود. "


۳.

سطرهای پایانی داستان تلخ اند. زهر گودال اثر می کند. شومی گودال متن را به انتها می رساند.


"یک روز، روزهای آخر بهمن بچه های همسایه آمده بودند در حیاط ما بازی کنند نزدیک بود بیفتند توی گود. دست انداخته بودند درخت مرا به کمک بگیرند. درخت مرا شکستند. وقتی که من رسیدم جای پاهای کوچک شان بود روی برف و تنه ی نازک نازنین درخت من، شکسته افتاده بر کناره ی گود و گود که فروکشیده بود. "


این کلمات شرمنده ام می کنند. شرمنده حتی از نوشتن این یادداشت.

بچه ها کیستند؟

بچه ها ماییم. بچه ها من ام. بچه ها نزدیک بوده بیفتند توی گود. گودی که باغبان کنده است. بچه ها نزدیک بود سقوط کنند و برای نجات خود چنگ می اندازند به درخت شاعر و درخت می شکند. بچه ها چه حضور اندوهباری دارند در داستان. و درخت شاعر می شکند تا گودال باغبان بچه ها را نبلعد. 


"ریشه های ساقه ی شکسته ی جوان میان خاک مانده بود لای ریشه های کاج.

باغبان که ایستاده بود گفت ریشه های کاج حتم زخم خورده است. کاج کاج پیش نیست. رفتنی ست."


بعد از خواندن داستان این کلمات را مدام در ذهنم زمزمه می کنم:


"نازک آرای تن ساق گلی

که به جان اش کشتم

و به جان دادم اش آب

ای دریغا به برم می شکند."


درختی که دیگر شکسته. کاجی که زخم خورده و رفتنی است.

شاعر بدون درخت اش چه می کند؟



پ.ن: ابراهیم گلستان در سال ۱۳۵۴ برای همیشه مهاجرت کرد و با تصمیمی خودخواسته به فعالیت های هنری اش در ایران پایان داد.


عرفان پاپری دیانت

زمستان ۹۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی