کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

اگر کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مرادِ خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمی.اما تو صاحب مصیبت نیستی.
و مرا از آن غیرت آید که هرکسی در احوالِ مصیبت‌زدگان نگاه کند از راهِ تماشا.
مصیبت‌زده‌ای بایستی تا اندوهِ خود با او بگفتمی. تو را هنوز بوی شیر از دهان می‌آید. با تو چه توان گفت؟

(عین‌القضات)

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

آوازهای سومری [یادداشت شخصی]

چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۲۵ ق.ظ


حرف بزنیم؟ با چه زبانی؟

~

این سیبِ سرخ اهلیِ من نیست

این سیبِ سرخ اهلیِ من نیست

وقتی که چشمِ تو

وقتی که چشمِ تو در خاک

~

من بیست سال‌ام شده. آن‌قدر پرماجرا زندگی کرده‌ام که دیگر مسئله مومِ دست‌ام باشد و از سؤالِ تو(درتو) نترسم اما می‌ترسم و مسئله در دست‌ام (یا دست‌ام در مسئله) می‌لرزد. همان قدر که پوستِ من کلفت شده در این چند ساله مسئله هم تند و تیز شده با من. یعنی که شکلِ کرگدن شده‌ام اما باز هم امروز که بیدار شدم پوستِ صورت‌ام به همان قدرِ قبلن‌ها نرم بود و مسئله‌ تیز می‌تابید و سرخ‌ام می‌کرد از ترس. 


تا عمقِ تن‌ام حسِ بکارت می‌کنم. انگار تازه پشتِ لب‌ام سبز شده و صورت‌ام هنوز همان صورتِ کج و معوجِ تیغ‌نخورده‌ست. من هیچ وقت این‌قدر باکره نبوده‌ام که حالا. 

من کی از این همه زنا غسل کردم؟

~

نحوِ پیوسته. پیوستگی. هر چیزِ پیوسته عذاب‌ام می‌دهد. بریده بیا. اول ببر بعد بیا. راست و حسینی اعتراف کنم که اعتماد ندارم به تو. می‌ترسم اگر لخت‌ات کنم بدن‌ات را پیوسته و سالم ببینم. بشکن. بشکن بعد بیا. من از هرچیزی که بوی سلامت بدهد بی‌زار ام. بوی مرض بده. 

~

من کی این‌همه لب‌ریز بوده‌ام از عشق؟ کی عشق از لبِ من ریخته این قدر؟

از بیست و پنجِ خرداد پنج روز گذشته و من هنوز زنده‌ام‌. شنید و جواب نداد. به قولِ ع همان نکرد که ما خواسته‌ایم (از کجا می‌دانم؟) و گفت خفه شو. خوب چشم. چشم. چشم عزیزِ دل

وقتی که چشمِ تو در خاک

وقتی که چشمِ تو در خاک ناگهان به خودش می‌تابد 

این سیبِ سرخ

این سیبِ سرخ اهلیِ من نیست. 

(سیبِ سرخ در این سطرها استعاره از دوم‌شخص نیست. از شخصِ سومی‌ست که می‌آید. از سمتِ سومی‌ست.)

هرچیزی که هلاکِ‌مان نکند را باید هلاک کنیم. 

بگذار سیبِ سرخ ببلعدت. بگذاریم ببلعدمان.

۹۷/۰۳/۳۰
عرفان پاپری دیانت

یادداشت

یادداشت شخصی

نظرات  (۲)

۰۲ تیر ۹۷ ، ۰۵:۵۰ عرفان پاپری دیانت
بابتِ این پرتی که نوشتم از خودم معذرت می‌خواهم.
بوی فسادِ زهد. بوی دروغ و کینه از تک تکِ کلمه‌های‌اش زده بیرون. من تا خرخره در کینه فرورفته‌ام. 
دام‌ای. دام‌ای. این هزار بار. رو لانه شو. رو لانه شو.
به خودت نگاه کن عرفان. تو از عالم و آدم متنفری. می‌دانی زبانِ تو مثلِ چی‌ست؟ مثلِ یک سگِ هار است. ول‌اش نمی‌کنی فقط (بس که می‌ترسی) اگر ول‌اش کنی حقیقتِ ذهن‌ات را دقیق معلوم می‌کند. تو سراپا کینه‌ای.
من که خوب می‌شناسم‌ات. استادِ رنگ‌بازی و توجیه‌ای. پلیدترینِ کلمه‌های‌ات را چنان رنگارنگ می‌کنی که راستی راستی خودت هم باورت می‌شود. یک صفت اگر داشته باشی «زبان‌باز» است‌. این چند وقته البته لال‌شده‌ای. هم با خودت هم با همه‌‌. این لال‌بودن هم بازیِ جدیدت است.
برو حرف بزن. این زخم را باز کن. برو حجامت کن. (چه‌طور؟ آن‌وقت با سر و لباسِ خونی چه‌طور برم بیرون؟)
برو دوست‌داشتن یاد بگیر. (از کجا؟ از کی؟)
۰۸ تیر ۹۷ ، ۰۱:۵۹ عرفان پاپری دیانت
نه آن می‌کند یار در شاهدی
که با او توان گفتن از زاهدی
(سعدی)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی