کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

اگر کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مرادِ خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمی.اما تو صاحب مصیبت نیستی.
و مرا از آن غیرت آید که هرکسی در احوالِ مصیبت‌زدگان نگاه کند از راهِ تماشا.
مصیبت‌زده‌ای بایستی تا اندوهِ خود با او بگفتمی. تو را هنوز بوی شیر از دهان می‌آید. با تو چه توان گفت؟

(عین‌القضات)

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

  • ۱۹ اسفند ۹۷، ۰۵:۴۵ - لوستر دیواری
    عاااالی
  • ۱۲ اسفند ۹۷، ۱۱:۵۷ - سراسر گنگ
    عجب

Pixelation [یادداشت]

سه شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۳۱ ب.ظ

سکس به مثابه تجربه‌ی رنگ‌باختگی.
زیباییِ زیباترینِ زن‌ها نیز حتی توی بستر بی‌هوده می‌شود. چراکه نزدیکی همه چیز را از شاکله می‌اندازد. تنها فاصله‌ست که زیبایی را در خود محفوظ نگه می‌دارد و به زیبایی محدوده‌ی حضور می‌دهد.
به تابلوی نقاشی، وقتی که صورت‌مان را می‌چسبانیم، دیگر نمی‌بینیم اش. 
۹۷/۰۶/۲۷
عرفان پاپری دیانت

اندیشه

فکر

یادداشت

نظرات  (۳)

۰۵ بهمن ۹۷ ، ۰۲:۰۲ عرفان پاپری دیانت
دوستی بی‌نام برای این یادداشتِ قدیمی‌ام کامنت گذاشته و خواستم این‌جا را اگر می‌خواند هنوز چیزکی نوشته باشم من‌بابِ جواب.

دوستِ عزیز، من می‌توانم بگویم که نه. این‌طور نیست. و بگویم این چیزی که نوشتم به عینه مشاهده‌ای بود که هربار برای‌ام شدیدتر رخ داد: درخت هربار نیمی از برگ‌های اش را از دست می‌دهد.
می‌توانم بگویم چیزی را که نمی‌دانی نگو (هرچند ممنون ام از تو بابتِ گفتن‌اش)
اما اگر این جواب‌ها را به تو بدهم، در واقع بخشی از سوالِ تو شده‌ام و این خطرناک‌ترین گودالی‌‌ست که یک کسی مثل من می‌تواند در آن سقوط کند. درست‌ترین جوابِ من به سوالِ تو نابودکردنِ سوالِ توست، از بیخ و بن. من به سوال تو هرجوابی که بدهم باخته‌ام. چون سوالِ تو از قدرت می‌آید و من از هر شکلِ قدرت بیزارم، مگر قدرتی که خودم کشف‌اش کنم. تو گفتی که این مشاهده‌ی تو از سرِ ضعف‌ است. و من اگر بخواهم بیایم بگویم که نه، یعنی از قبلی قدرتِ تو را به عنوان یک گفتمان مسلط پذیرفته‌ام.
«نرِ غالب» این کلمه چندش‌آور است. معلوم است که من نمی‌خواهم نرِ غالبِ گله باشم. این عنوانِ افتخارآمیز مفتِ چنگِ برادرم هابیل باشد.
~
دوستِ من، بگذارید حرف‌ام را به شکلِ یک تمثیل بزنم
یک میزِ ناهارخوری را تجسم کنید که یک نمکدانِ کوچک سرِ میز گذاشته و جماعتی مشغولِ غذا خوردن اند و هی و هر از چند وقت، نمکدان را برمی‌دارند و روی غذاهای‌شان نمک می‌پاشند. یک نمکدانِ کوچک. به ظاهر چیزِ پیش پا افتاده‌ای‌ست. اما آن‌ورِ میز، یک گوشه‌ی میز، مردی نشسته. با گونه‌های فرورفته و چشم‌های عجیب. این مردِ هم‌قبیله‌ی من آن‌جا نشسته، در تمامِ مدتی که هم‌نژاد‌های تو مشغولِ غذاخوردن‌اند، این مردِ هم سرنوشتِ من فقط به نمکدان خیره است! او تا خرخره حیرت کرده. از نمکدانِ به این سادگی. او غرق حیرت است. با خودش فکر می‌کند که چیزی توی این دنیا از نمکدان عجیب‌تر نیست. برای این برادرِ حیرانِ من این که یک دانه‌ی نمک راه‌اش را از سوراخ‌های نمکدان پیدا کند و بیاید بیرون چیزی شبیهِ معجزه‌ست. تمامِ عقل و هوشِ در این نمکدان می‌سوزد و نابود می‌شود. چیزی از این نمکدان عجیب‌تر نیست. برای او نمکدان حالا بزرگترینِ معماهاست. حالا شما انتظار دارید که او به راحتی دست به سمت نمکدان دراز کند و برای خودش نمک بریزد؟ معلوم است که نمی‌تواند. به قولِ سعدی: چنان مستِ ساقی که می ریخته!
ممکن است سال‌ها و وقت‌های زیادی طول بکشد تا این برادرِ من بتواند بر معمای نمکدان چیره شود. تازه آن وقت می‌تواند روی غذای‌اش نمک بریزد. همان کاری که هم نژادهای تو از همان اول، به سادگی و بی هیچ حیرتی می‌کردند. اما سرِ این میز چه کسی باخته و چه کسی برنده است؟ من هنوز نمی‌دانم. 
۰۵ بهمن ۹۷ ، ۰۲:۲۱ عرفان پاپری دیانت
در متنِ پیامِ شما یک کلمه توجهِ مرا به خودش جلب کرد: دلیل‌تراشی!
دلیل‌تراشی برای چه؟ چه نیازی به دلیل‌تراشی هست؟
جواب‌‌اش معلوم است. چون آن جماعت میزِ ناهار را به محکمه تبدیل کرده‌اند.
چرا نمک نمی‌ریزی؟ هان؟ بگو. یک دلیل بیار. نکند کار با نمکدان را بلد نیستی! خوب برای‌ات توضیح می‌دهیم. ساده‌ست. نمکدان را برمی‌داری و وارونه می‌کنی و تمام!
اما بگذارید حرف‌ام را باز پیش‌تر ببرم. این هول و ولای برای چیست؟ من به شما می‌گویم. آن‌ها از برادر من می‌ترسند. از چشم‌ها‌ی تیز و از گونه‌های فرورفته‌اش می‌ترسند. چرا؟ چون رفتارِ عجیبِ او با نمکدان حسِ حماقت را در آن‌ها بیدار می‌کند. آن‌ها هیچ شکلی از اقلیت را تاب نمی‌آورند. برعکسِ فکرِ مرسوم، من می‌گویم که همیشه اکثریت بیشتر از اقلیت‌ها می‌ترسد زیرا اقلیت را تهدیدی برای هویتِ جعلیِ خود تلقی می‌کند. چرا نمک نمی‌ریزی؟ نکند در نمکدان چیزی دیده‌ای و به ما نمی‌گویی؟ این سکه‌های عهدِ دقیانوس در دستِ تو چه می‌کنند؟ نکند گنجی پیدا کرده‌ای و نشان نمی‌دهی؟
همیشه همین‌طور بوده. این گفت‌و‌گوی میانِ من و تو را پیشتر هزار بار کرده‌اند. برادرِ من از دستِ شما فرار کرد و سال‌ها در خواب بود و حالا برگشته و از این افسوسِ مسخره‌ی‌تان فرقِ تعجب است. او از شما حیرت کرده و شما از او می‌ترسید. او دنبالِ راز است. او از هر چیزِ پیش پا افتاده‌ای برای خودش رازی بزرگ می‌سازد و برعکسِ او شما حتی یک رازِ کوچک را هم تاب نمی‌آورید. شما جهان را بی‌راز می‌خواهید. چرا؟ یا تحملِ گرسنگی ندارید یا جانِ مواجهه با راز.
علی ای حال، در طول تاریخ شما بیشتر از ما دلیل‌ تراشیده‌اید! کارِ شما همیشه سبب‌تراشی بوده و کارِ ما همیشه سبب‌سوزی.
مکانیسمِ دفاعی؟ معلوم است. در برابرِ دنیای شما با هر مکانیسمی که شده باید دفاع کرد. 
۰۵ بهمن ۹۷ ، ۰۴:۰۷ عرفان پاپری دیانت
* و حالا برگشته و از این اِفِسوسِ مسخره‌ی‌تان غرقِ تعجب است.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی