کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

اگر کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مرادِ خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمی.اما تو صاحب مصیبت نیستی.
و مرا از آن غیرت آید که هرکسی در احوالِ مصیبت‌زدگان نگاه کند از راهِ تماشا.
مصیبت‌زده‌ای بایستی تا اندوهِ خود با او بگفتمی. تو را هنوز بوی شیر از دهان می‌آید. با تو چه توان گفت؟

(عین‌القضات)

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

سوادِ صورت[نوشته‌ای برای اعتراف]

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۵ ب.ظ

فقر سلاح خطرناکی‌ست. فقر چیزِ خطرناکی‌ست. من چه قدر بی‌احتیاطی کردم. من دقت نکردم که چه کی‌کنم. من از شاکله افتادم.

تمام رذایل اخلاقی دارند از توی چهره‌ی من سر می‌زنند. 

الفقرُ سواد الوجه

من اشتباه کردم. من دیگر هیچ‌کسی را ندارم توی این زندگی. من دیگر هیچ دوستی ندارم. و از همه‌ی دوستانی که یک زمان فکر می‌کردم که داشته‌ام گله دارم.

دیروز عصر که سیاه‌پا آمد من فهمیدم که اشتباه می‌کرده‌ام و بارِ سنگین‌تر از دوش‌ام برداشته‌ام و البته دیگر چون من عینِ بار شده‌ام نمی‌توانم بگذارم اش زمین چون اگر بخواهم بار را بگذارم زمین باید خودم را بگذارم زمین‌. دیروز که سیاه‌پا خفت‌ام کرده بود این را فهمیدم. از پشت گلوی‌ام را گرفت. وقتی که برگشتم نگاه‌اش کردم دلِ سیری خندید به من. حیفِ عمرم به خدا. 

حالا لابد توی تنهایی بنشینم از خودم هم انتقام بگیرم. انتقامِ این‌که فکر می‌کردم با غذا

اوه. نا ندارم به خدا. شده‌ام کمپوتِ عقده. زیرِ چربی و تاریکی تلنبارم. 


روی سخن‌ام از این جا به بعد با کسی‌ست که این نوشته را می‌خواند:

من نسبت به تو ممکن است سه وضعیت داشته باشم:

۱. به تخم‌ام هستی و بود و نبودت توی این دنیا هیچ فرقی برای‌ام ندارد.

۲. من به تو حسادت می‌کنم. 

۳. من از تو متنفرم. 

۴. من از تو دلخورم. 


الفقرُ سواد الوجه. 

من این همه تاریکی را روی زانوی کی گریه کنم؟


آن‌قدر طول کشید. آن‌قدر که

من چه بگویم. باران یک لحظه بند نمی‌آید از تهِ اسفند. 

کافی‌ست یک نفر به من دست بزند تا یک لحظه نیست و ناپدید شوم.


تو اگر فکر می‌کنی پشتِ این نوشته چیزی هست و توی ذهنِ شرم‌آورت داری سعی می‌کنی از چیزی سر در بیاوری، این را هم بدان که من حال‌ام از تو به هم می‌خورد. اگر فکر می‌کنی در این حرف‌ها چیزِ جالبی یا چیز شگفت‌آوری یا باشکوهی هست، دل‌ام می‌خواهد همه‌ی ناسزاهای عالم را نثار جداندرجدت کنم. اگر دنبالِ چیزِ زیبایی هستی در من خواهش می‌کنم که برو گم شو. اگر فکر می‌کنی چیزِ زیبایی در وجودِ خودت هست، برو. برو جندگی‌‌ات را کن.من دیگر جانِ نگاه کردن ندارم.  

این‌جا هیچ چیزِ جالبی نیست. 

می‌بینی؟ من از همه‌جا و از همه کس خودم را طرد کرده‌ام. تو هم یک نگاهی می‌اندازی به این گدای گرسنه‌ای که تنها نشسته دمِ درِ رستوران و می‌روی. یا شاید هم نمی‌روی. با خودت خیال می‌کنی که عه من هم گرسنه‌ام بروم پیش‌اش بنشینم. و این‌طوری مزاحم وقت من می‌شوی. اگر بیایی کنارم بنشینی مطمئن باش که مکدرم کرده‌ای. اگر نیایی هم همین‌طور. اصلاً همین‌که چشم‌ات به من افتاده یعنی که من از تو متنفرم. و اگر چشم‌ات به من نمی‌افتاد هم از تو متنفر بودم. 


«من به سیاهیِ پوست‌ام بد کردم که بوسه پذیرفتم»

(دیدن)


۹۷/۰۴/۲۲
عرفان پاپری دیانت

نظرات  (۵)

۲۵ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۴ اشک مهتاب
بوی نفرتی که آزارتون میده همه ی متن رو گرفته...
یادمه یه بارگفتید از متن میشه هم خواننده رو درک کرد که میاد و اون متن رو میخونه و هم نویسنده ای که اون رو به قلم میاره
من توی این متن اثری از هیچکدوم ندیدم .تنها حس کردم :
مرا ز روی قیامت غمی که هست این است
که روی مردم  عالم  دوباره باید دید

پاسخ:
قضیه واقعاً این نیست.
۲۶ تیر ۹۷ ، ۰۵:۰۹ از نام دل زدوده‌ام
چه تفریح هیجان انگیزیه خوندن خط به خط کلماتی که زاده‌‌ای!
پاسخ:
تفریحات خیلی بهتری هم هست.
و به نظرم واقعاً زشته که ما با دیدن فلاکت و بی چارگی یه نفر تفریح کنیم و سرگرم بشیم. 
۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۲:۲۹ اشک مهتاب
شاید از کج فهمی من بود ....
به هر حال اگر ناراحتتون کردم عذر میخوام اما نمیدونم چرا با این حال که دوباره متن رو خوندم همون حس قبلی رو داشتم
متن خیلی عجیبیه یه چیزی درونشه که احساسش میکنم اما نمیفهممش
به هر حال ممنون که مینویسین ...
پاسخ:
ممنون که می خونید نوشته های منُ اولاً. 
_
مرا ز روی قیامت غمی که هست این است
که روی مردم  عالم  دوباره باید دید

من واقعاً هیچ مشکلی با دیدنِ مردمِ عالم ندارم که هیچ تشنه ی دیدنِ آدم هام. من عاشقِ آدم هام هرچند که همیشه طرد شده م.
چیزی که هست نفرت از دیگران نیست. طرد شدنِ من از اجتماع هم تقصیرِ کسی نیست. به خاطرِ اختلالیه که در نظامِ زبانیِ من به وجود اومده. یه حفره ای توی زبانِ من به وجود اومده، مثلِ کرم های بدنِ ایوب، که هم بقیه رُ ازم فراری می ده و هم خودمُ به وحشت می ندازه.
خلاصه که آدمِ جزامی نه تنها گله ای از دیدنِ بقیه نداره بلکه از خداش هم هست که یکی بیاد پیشش بشینه و به صورتش نگاه کنه. اما ملاقاتِ جزامی با دیگران همیشه در نهایت تبدیل می شه به یادآوری و بازتابِ صورتِ زشتِ خودش.

مهم نیست به هر حال. 
۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۲:۴۱ از نام دل زدوده‌ام
با دیدن فلاکت و بیچارگی نبود، با دیدن این بود که حتی حال‌های ناخوش هم میتونن کلمات ماندگار بسازن!
پاسخ:
بله. 
ممنون به هر حال.
هرچند که هیچ چیزِ ماندگاری نمی بینم این جا.
۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۶ اشک مهتاب
شاید اولین باریه که خوشحالم از اینکه اشتباه فکر میکردم:)
هیچوقت دلم نمیخواست نویسنده و شاعر وبلاگ مورد علاقم از مردم عالم که شامل من هم میشه بیزار باشه اما طرد شدن گاهی اوقات یه حس درونیه که نباید بذاری پر بگیره و رویای از بودن با دیگری«حتی یک غریبه » لذت بردن رو با خودش ببره .
 شاید اینو ندونید اما من در حال حاظر سه ساله که شمارو میشناسم ٬نظاره کردن شما از دور یا نزدیک هر دو زیباست شما از جامعه طرد نشدید نظر من به عنوان شاید بشه گفت یه خواننده اینه که شما خودتونو از دیگران محروم میکنید ...
به هر حال بابت همه چیز ممنونم:)
پاسخ:
خدا رُ شکر که یک کسی می‌خونه این‌جا رُ‌ 
هزار بار ممنون‌ام. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی