کهف

کردم به صد تأمل بنیاد عجز محکم

کهف

کردم به صد تأمل بنیاد عجز محکم

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۰۴/۱۱/۱۳
    .
  • ۰۴/۰۹/۰۱
    .
  • ۰۴/۰۸/۲۵
    .
  • ۰۴/۰۸/۱۹
    .
  • ۰۴/۰۸/۱۶
    .

آخرین نظرات

.

يكشنبه, ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۲۳ ق.ظ

در این ایام نکبت‌زده بیشتر از همیشه تنهام. گمان می‌کنم که به درستی نتوانسته‌ام وحشتی را در طول زندگی و در سال‌های نوجوانی‌ام از سر گذرانده‌ام به دیگرانی که می‌بینندم مخابره کنم. من منزوی‌ام. سال‌هاست که در یک انزوای نزدیک به مطلق زندگی می‌کنم. بخش معنی‌دار عمرم را در یک جور سکوتی گذرانده‌ام که ظاهراً برای دیگران قابل تصور نیست. محض همین، حتی زیرترین و ملایم‌ترین صداها پریشانم می‌کنند. و نتوانسته‌ام معنی «حتی زیرترین و ملایم‌ترین صداها» را به درستی برای دیگران معلوم کنم. سال‌هاست در یک تاریکی نزدیک به مطلق زندگی می‌کنم و نتوانسته‌ام به دیگران توضیح بدهم که چراغ‌قوه توی چشمم نیندازند. ممکن است گاهی بیشتر به شوخی گفته‌ باشم از آدمیزاد بدم می‌آید. احتمالاً چیزی که همه شنیده‌اند چیزی غیر از آنچه گفته‌ام نبوده. با این وجود و گذشته از آن شوخی بسیار گنگ، من واقعاً و خیلی بی‌کنایه نمی‌توانم به آدمیزاد نزدیک باشم. هیچ ارتباط صادقانه و بی‌تکلفی نمی‌توانم با هیچ دوپایی داشته باشم. صدای حرف زدن، بوی بدن، گرمی نفس، خندهٔ بی‌جا، بی‌حرمتی، و میل و بی‌میلی، همهٔ این‌ها بسیار کلافه‌ام می‌‌‌کنند. می‌خواهم همه چیز را در یک فاصلهٔ امنی از خودم ثابت نگه دارم. از تکان خوردن چیزها و حرکت بیزارم. و همه چیز جلوی چشم من حرکت می‌کنند، و بدتر، به سمت من حرکت می‌کنند. 

کسانی بوده‌اند که وحشت آخرالزمان را نزدیک می‌دیدند و به دیگران هشدار می‌دادند. این کسان در مواجهه با این فکر که آخرالزمان نزدیک است گاه به یک جور جنون زهدآمیزی روی می‌آوردند. من گمان می‌کنم که سال‌هاست در یک چنین وضعیت ذهنی‌ای به سر می‌برم. و نتوانسته‌ام این را به دیگران مخابره کنم که «برای من» پایان دنیا فرارسیده است. 

وقتی که این نوشته را شروع کنم می‌خواستم چیز دیگری بنویسم که حواسم پرت شد. در این روزهایی که از سر گذراندم چند چیز را باز با خودم مرور کردم و سعی کردم که به یاد بیاورم که چه طور فکر می‌کنم:

 

از چیزهای نصفه و نیمه بیزارم.

تناقض برایم معنی‌دار است و اتفاقاً شکل متعالی معناست.

از نامهربانی در دوستی و نرمدلی در دشمنی بیزارم.

به هیچ اصل اخلاقی‌ای پایبند نیستم.

شعر جاهلی و جهان جاهلی را دوست دارم چون حس می‌کنم که به آن جهان متعلقم و همه چیز آن جهان را زیبا می‌دانم. 

من مهربان، مؤدب، نرم‌خو، و فروتنم و سعی می‌کنم که برخوردم با چیزها همراه با محبت و شفقت باشد. اما همهٔ این‌ها از آنجا که غیرطبیعی، مصنوعی، و زاهدانه‌اند، اتفاقاً تهدیدآمیزند. من بی‌آزارم و با بی‌آزاری‌ام همواره دیگران را تهدید می‌کنم. 

بی‌آزاری برای من روی دیگرش خشونتی است که تصور حدود آن برای بسیاری از آدم‌ها دشوار است. 

من بین خودم و جهان بیرون نوعی آتش‌بس فرض می‌کنم. من به دیگران آزار نمی‌رسانم و به این صورت از جهان می‌خواهم که تا زمانی که زنده‌ام به من آزار نرساند و انزوای مرا آشفته نکند. 

من در دشمنی به هیچ اصل اخلاقی‌ای پایبند نیستم چون هیچ‌وقت هیچ منازعه‌ای را شروع نمی‌کنم. اگر کسی مرا به هر شکلی آزار داد، چون من اول نمی‌خواسته‌ام آزارش بدهم، هیچ حدی در خشونت کردن به او برایم متصور نیست. 

معیار همه چیز منم. من خودم را مرکز چیزها می‌دانم و این فکر از من آدم بهتر و صلح‌جوتری می‌سازد. کسانی که معیارشان چیزی غیر از خودشان است نهایتاً به دیگران آزار می‌رسانند. آن چیزی را اخلاقی می‌دانم که به نفع من است. نفع من چیز کوچکی است. چون من انسانم و اتفاقاً انسان خوبی‌ام و مهم‌تر از آن، کم‌توقعم. برعکس، کسانی که نفع خودشان را نمی‌شناسند و یا کتمان می‌کنند، خودشان را نمی‌شناسند، میلی شلخته و نابسامان دارند و نهایتاً به دیگران آزار می‌رسانند. 

قصاص در نظر من یک ارزش بزرگ است. 

من در معلوم کردن اصول فکری خودم خلاقم چراکه خودم را می‌شناسم و هویت خودم را قطعه به قطعه خودم می‌سازم و از هیچ جمعی نمی‌گیرم. در نتیجه با هیچ چیزی به تمامی همسو نیستم. 

از شجاعت بیزارم. و از کسانی شجاعت را ستایش می‌کنند و جای زخم روی صورتشان نیست بیشتر بیزارم. از کسانی که جنگ به راه می‌اندازند ولی دیدن خون حالشان را بد می‌کند بیزارم. از کسانی که شجاعت را ستایش می‌کنند اما به شکستگان با تحقیر و ترحم نگاه می‌کنند بیزارم. 

هیچ جمله‌ای به تمامی درست نیست. همه چیز بستگی دارد به چیزی، و آن چیز همیشه منم. 

اخیراً یاد گرفته‌ام که جهان برای من جای امنی نیست و فقط با رعب و وحشت می‌توانم از خودم مراقبت کنم. من همیشه خودم را فقیر و بی‌چیز می‌دانسته‌ام. غالباً چیزی برای از دست دادن نداشته‌ام جز حرمتم، و برای حفظ همین یک چیز همیشه سپر به دست، و همیشه در حال دفاع و فرار بوده‌ام، و بسیار شده‌ است که همین فرار من شکارچی‌ام را حریص‌تر کرده است. اخیراً فکر می‌کنم که فقیری و بی‌چیزی من می‌تواند رعب‌آور باشد و اگر به دیگران حمله کنم می‌توانم بهتر از خودم مراقبت کنم. 

 

کدأبک من أم الحویرث قبلها

وجارتها أم الرباب بمأسل

۰۴/۱۱/۱۳
عرفان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی