کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

این را گفت و بعد از آن به ایشان فرمود: دوستِ ما ایلعازر در خواب است، اما می‌روم تا او را بیدار کنم.
شاگردان او را گفتند: ای آقا، اگر خوابیده است، شفا خواهد یافت.
امّا عیسی درباره‌ی مرگِ او سخن گفت، و ایشان گمان بردند که از آرامشِ خواب می‌گوید. آن‌گاه عیسی به‌طورِ واضح به ایشان گفت که ایلعازر مرده است.

(یوحنا ۱۴-۱۱:۱۱)

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یادداشت های مسافر» ثبت شده است

نمی‌دانم که دیشبِ من چه‌قدرش خودِ برآمده‌ی من بود و چه‌قدرش جلوه‌‌نماییِ دوزخ.


در این سه بار دوبارش منجر به ژستی اصیل و نهایی شد. (اصیل؟)

~

بارِ اول: ژستِ مواجهه با مرکز و کنترلِ جزئیات در بسط و قبضِ دایره.

مشاهدات‌ام را از حضور در آن الگو در قطعه‌ای به اسمِ «طواف» نوشته‌ام.

~

بارِ دوم:

~

بارِ سوم: شیطان. من از کالبدِ خودم کش می‌آمدم و عقب می‌رفتم اما ردِ کش‌آمدن‌ام پیدا بود. (شبیهِ وقت‌هایی که ویندوزِ XP  هنگ می‌کند.) و در پشتِ من، نسخه‌ای از من حاضر بود و دست‌ام را گرفته‌بود و داشت به کندی می‌نوشت. و نمی‌دانم چرا آن لحظه ناگهان اسمِ آن نسخه‌ی دیگرِ خودم را شیطان گذاشتم. 

و بعد دیگر نتوانستم چیزی بنویسم. شتاب افتاده بود در تن‌ام که هرچه تندتر دفترم را ببندم و به رختِ‌خواب بروم. شاید چون داغیِ دستِ شیطان دست‌ام را داشت می‌سوزاند و آن خنکیِ زیرِ بینی‌ام آزارم می‌داد. 

به هر حال، دیگر ننوشتم و رفتم در تاریکی دراز کشیدم. اما روندِ نوشتن قطع نمی‌شد. دستِ چپ‌ام دستِ راست‌ام را گرفته‌بود‌ اما دستِ سومی داشت در تاریکی متنِ مفصلی را تایپ می‌کرد. من تمامِ جمله‌ها را به دقت می‌دیدم و وقتی که تأییدشان می‌کردم آن دستِ سوم تایپ‌شان می‌کرد اما من اجازه‌ی هیچ‌گونه تغییر و اصلاحی در جمله‌ها نداشتم. من تنها می‌توانستم بهشان اجازه‌ی حضور بدهم یا ندهم. اما حتی یک کلمه را نمی‌توانستم پیش و پس کنم.

من نمی‌توانم درباره‌ی آن متن توضیحِ بیشتری بدهم زیرا به کلی از دست رفته. و شما نیز حقِ طبیعی‌تان است که مرا باور کنید یا نکنید. اما من شهادت می‌دهم که به راستی متنی در کار بود. و نه فقط یک «متن» که استعاره‌ای باشد از خودِ استعاره. آن متن واقعاً وجود داشت و من تک‌تکِ جملات‌اش را به دقت خواندم. اگرچه حالا نیست و نابود شده است.

~

«آن متن چه‌گونه نابود شد؟»


دو دلیلِ عمده داشت. یکی ضعفِ شدیدِ بدنِ من. و این ضعف هم انگار سلاحی بود که بدن‌ام علیهِ من به کار می‌برد. در برابرِ هر بی‌حرمتی‌ای که من نسبت به قوانینِ متن می‌کردم، بدن‌ام با حالتِ تهوع از من انتقام می‌گرفت.

و دلیلِ دیگر، ترسِ من از ازدست‌دادن بود که داشت همه‌چیز را از دستِ من می‌برد. هر جمله به شکلِ یک مراسمِ کامل پیشِ چشمِ من اجرا می‌شد. و بعد که وقتِ جمله‌ی بعد می‌رسید، از جمله‌ی قبل چیزی باقی نمانده‌بود و دقیق‌تر اگر بگویم، هرجمله تنها وقتی پیدا می‌شود که جمله‌ی قبل کاملاً نابود شده باشد. و من هربار که به سرم می‌زد که دوباره پشتِ میز برگردم و تکه‌هایی از متن را بنویسم، می‌دیدم که از جمله‌های قبل حتی یک کلمه هم در خاطرم نیست و حس می‌کردم که باز کردنِ دفترم، خشمِ شیطان را برمی‌انگیزد. به همین خاطر چیزی ننوشتم.

~

یک عنصرِ تکرار شونده: بیضه‌ی چپِ من. به مثابهِ زنگِ ورود به دوزخ. بیضه‌ی چپِ من هربار به شکلِ یک آونگ حرکت می‌کند. و در هجمه‌ی نورهای بنفش می‌ترکد. بیضه‌ی چپِ من شبیهِ یک ستاره‌ی بنفشِ شش‌پر سقوط می‌کند به دهلیزی از لامپ‌های نئونی که بینِ پاهای‌ام دهن باز می‌کند.

~

آرزوی دیرینِ من همیشه این بوده که خودم را و جست‌و‌خیزهای باطنی‌ام را با قواعدِ هندسه هم‌آهنگ کنم. و این آرزو در دوزخ تمام و کمال برآورده می‌شود. هیچ حرکتِ ناجوری از من سرنمی‌زند و من بر مساحتِ خودم واقف می‌شوم.

۰ نظر ۳۰ بهمن ۹۷ ، ۱۵:۵۱
عرفان پاپری دیانت

بالاخره پیدایش شد. عصرِ دم‌کرده‌ی تابستان. بیست و یک تیرِ امسال. سیاه‌پا آمد. 

۰ نظر ۲۱ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۰
عرفان پاپری دیانت

شنیدنِ این قطعه‌یِ کاندینسکی. قطعه. با همانِ بارِ معنایی‌‌ای که در موسیقی و شعر دارد. نگاه‌اش می‌کنم و زبان بریده‌‌و‌بسته‌ام مقابل اش بس که زیباست. 

_

انتزاع کردن آغازِ کار است. کار اما در گرداندنِ انتزاع است. در ترجمه‌یِ ذهن. 


سفرِ حقیقی در بازگشتن است. جاده وقتی هولناک است که در آن بازمی‌گردیم. 

ما «الف» را انتزاع می‌کنیم. در راهی که از الف کشیده‌ایم به خود آن‌قدر دور می‌رویم که در روندِ مکالمه‌یِ پاهایِ‌مان با راه، الف فراموش می‌شود. 

لحظه‌یِ فراموشیِ الف (موضوع) لحظه‌یِ آگاهی‌ است و مکاشفه‌یِ در خود. 


حمال بار را حمل می‌کند. تمامِ قوه‌یِ جسم و ذهنِ او صرفِ بار است و او نیست. او در این ریاضت -حملِ بار- سوال می‌پرسد و در این سوال باید خود‌اش را گم کند.

و خوداش را درست لحظه‌ای بازمی‌یابد که بار را زمین گذاشته‌باشد. قوایِ جسمیِ او از بار به تن برمی‌گردند و او حالا در تن، در تنِ آسوده مکاشفه می‌کند. و این آسودگی جوابِ سوالی‌ست که حینِ حملِ بار می‌پرسید. 

پس ما بار را زمین می‌گذاریم، الف را فراموش می‌کنیم و

این پرده‌یِ اول بود. 

_

لحظه‌یِ افتادنِ پرده لحظه‌یِ کشف است. لحظه‌یِ فراموشی‌ست و البته مرگ.


اما رستاخیز کجاست؟ چه‌گونه می‌توان الف را بازیافت؟

دستی که روحِ مجرد بر یک شئ می‌کشد، آن لمسِ دوباره، چه معنی‌ای دارد؟

نمی‌دانم. اما جوابِ آن باید جایی در این قطعه‌یِ کاندینسکی پنهان باشد. 


مشاهده‌یِ تصویر

۰ نظر ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۰
عرفان پاپری دیانت

در ردّ‌ِ پایِ آهو

هواست که می‌سوزد

تا پدرانِ سنگی‌اش را که دید

از راهی مذاب برگردد.

۱ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۵
عرفان پاپری دیانت

برای جلال‌الدین


سوار. سوار.

کی‌ست که خود را پیاده نداند؟ کی‌ست که روحش لگدکوبِ اسب‌ها نباشد؟ کدام پیاده سوار نیست؟

اما صدای پای سواران سنگین است. تیز می‌دوند و

سه دهلیز. من در صرباهنگِ دویدنِ تو ضرب گرفتم. اما دهلیز. دویدن در دهلیز. دهلیز پیاده را خفیف می‌کند. خود را خفیف کرده‌ام. نفس بکش پدر برایم نفس بکش. 


در غمِ هجرِ رویِ تو رفته ز کف قرارِ دل

گر ننمایی‌ام تو رخ وای به حال زارِ دل

نیست شبی که تا سحر خون نفشانم از بصر

زان‌که غمِ فراقِ تو کرده‌ تمام کارِ دل


از مردان تاریکیِ چشم‌هایشان را دیدم و صخره‌یِ صورت‌هایشان را. اما تاریکیِ چشم را عوضِ اشک می‌دهند. من گریه‌نکرده کور شدم. 

آب هست. از گریه‌هایِ شما دریا مانده برایِ ما. اما ظهرِ ظرف‌های شکسته‌ست. عادت‌کرده‌ام به قدرِ تشنگی چشیدن. در شهرِ ما چشمه‌ها همه سیراب می‌کنند. دروغ می‌گویند که خشک‌سالی آمده. به‌عکس، وفورِ آب و گنداب است. اما آن‌ها تشنگی را می‌خشکانند. آن‌ها اشک را می‌خشکانند. 


تو مرا باور مکن کز آفتاب

سیر گردم من و یا ماهی ز آب

ور شوم نومید نومیدیِ من

عینِ صنعِ آفتاب است ای حسن


گوش نمی‌دهی. اشاره به خود می‌کنی فقط. رسمِ سواران است شاید که نمی‌ایستند. می‌گویی که سرّ سوار در صدایِ سمِ اسب است. اما مرا صدایِ سمِ

اسب ویران کرده. چیزی بگو فقط چیزی بگو. گوش بده به من. گرمِ صحبت‌اید باهم صدایِ مرا نمی‌شنوید. می‌گویی بیا، بدو، بتاز. اما این آمدن و نشنیدن فرسوده‌ام کرده. این هول‌ و‌ ولا نمی‌گذارد ببینم. شیهه‌ی اسب‌ها نمی‌گذارد که بشنوم. بایست. یک‌لحظه بایست. من نمی‌رسم به شما. 


گر ندیدی عشق رنگ‌آمیز را

رنگِ رویِ عاشق زارش نگر


سنگ و آبگینه. لال و گویا. کلاغ و کبوتر.

از این چاه بیرون نمی‌آیم. در و پنجره را هم نمی‌شکنم. اما نفس بکش. همه چیز را غبار گرفته. 

«بلبل را همیشه برایِ خواندنِ همان آواز ستایش می‌کنند.»۱ آواز جدید نمی‌خواهد دلم اما همان آواز را به من بیاموز. 


تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب


درگیر. همیشه در  گیریم.

 اما با تمامِ جان با تمامِ جهان مواجه‌شدن.

کودک ده‌ساله هنوز گوشه‌ی اتاق، روبروی قفسه‌ی کتاب‌ها نشسته، هنوز سخت‌اش است خطِ نستعلیق بخواند. هنوز گرمِ آتش آن‌ چند صفحه است. هنوز از اتاق بیرون نیامده، منتظر است کسی صدایش کند. 

تمام حفره‌های روح چفتِ اتاق می‌شود. تمام جهان چفتِ اتاق.

اما شهسوار... شهسوارِ شکستن...


این زمان جان دامنم برتافته است

بویِ پیراهانِ یوسف یافته است

کز برایِ حقِ صحبت سال‌ها

بازگو حالی از آن خوش‌حال‌ها

تا زمین و آسمان خندان شود

عقل و روح و دیده صد‌چندان شود



پ.ن: جمله‌یِ «بلبل را همیشه‌...» را روبر برسون نوشته، در کتابِ یادداشت‌هایی در بابِ سینماتوگرافی‌

۰ نظر ۰۷ تیر ۹۶ ، ۲۱:۴۸
عرفان پاپری دیانت

۱

درخت خشک من

یک روز به راه افتاد و

رفت

رفت از پیش ام

تا تماشاگر درختان سبز باشد

تا مسافر بهار باشد.


۲

- نه دست نکش

بر تن تندیس

از سنگ نیست که

از رویاست.

۰ نظر ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۹
عرفان پاپری دیانت


کوهی هست. کوه پرندگان سنگی. با آوازهای شگفت شان.

مرد مسافر ، بی کوله بار و بی توشه، زخمی اما سرزنده می رود به سوی کوه. به جست و جوی پرنده ای.

می رود و می رسد. روزها و شب های بسیار در دره ها و شکاف کوه ها می نشیند به انتظار. جز آفتاب و ماه با کسی سخن نمی گوید. جز آفتاب و ماه کسی با او نیست.


شبی صدای پرنده بیدار اش می کند. از چرت نرم شبانه بیرون اش می کشد و مرد می رود به سوی صدا. آهسته می رود. می داند که صدای پاهایش نباید به گوش برسد.

می رود و برشاخه ی درختی شعله ور، پرنده ی کوچک سنگی اش را می یابد.

شگفت است. چنین پرنده ای که دیده؟ تراشیده از سنگی سیاه و درخشان. پرنده ی کوچک رازی بزرگ به منقار دارد. پر می گشاید و بر شانه ی مسافر می نشیند و آوازهایش را در گوش او می خواند. چه عشق بکری ست در صدای پرنده. خوشا به حال داماد. و چه نوری تابیده بر حجله گاه.


صبح سر می زند. مسافر مست رازهای شبانه. پایین می آید از کوه و راه رفته را باز می گردد. اهل قبیله بی گمان از دیدن پرنده شاد خواهند شد. و مسافر پیشاپیش از شادی آنان شاد است. 


زنان و کودکان و پیرمردان ایستاده اند گرد مسافر و پرنده اش. غرق اند در جذبه ی جادو. چه پر و بالی. چه سنگ درخشانی.

 اما تنها مسافر می داند که پرنده خاموش است. تنها او می داند که پرنده آواز می خواند و دیگر نمی خواند.

عروس، بی تاب و شرمگین. خاموش می ماند با اهل قبیله. او عاشق مسافر شده بود و آواز اش را جز در خلوت حجله گاه و جز برای مسافر نمی خواند. و حالا برهنه نشسته پیش چشم هایی گرسنه. گرسنه و معصوم.


اهل قبیله دست های مسافر را می بوسند. و می گویند: از این قبیله مردان بسیاری به کوه پرندگان سنگی رفتند. اما هیچ کدام بازنگشتند. تنها مسافر برگشت. تنها او بود که پرنده را یافت. خستگی از پاهایش به دور باد.

۰ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۱۹
عرفان پاپری دیانت


پس به هیچ وجه نباید از حدود اخلاق فراتر رفت یا بهتر بگویم تجاوز کرد. مگر این که خداوند صدایت بزند.


فرض کنیم عده ای در یک اتاقک نشسته اند. بدون هیچ روزنی. این اتاق فقط یک در دارد که همیشه قفل است.

کلید در قفل می چرخد. در باز می شود و دربان یک نفر -ابراهیم- را صدا می کند و از اتاق بیرون می برد. بیرون اتاق چیست؟ نمی دانم. امّا گمان می کنم که همه آن سوی اتاق را به یک شکل نبینند. عده ی دیگری در اتاق مانده اند. کسی صدایشان نمی کند. آن ها دیوارها را می شکانند و به بیرون می گریزند. آری می گریزند نه هیچ چیز دیگر. 


پس به دو صورت می توان از حدود اخلاق فراتر رفت. یکی با کلید دربان و دیگر با شکستن دیوارها. اولی ایمان است و دومی سرکشی و کم مایگی.


شما را کسی صدا نکرده. دیوارها را شکسته اید و در آن سوی دیوار آواره شده اید. این آوارگی را به فال نیک نگیرید. هیچ کس به نجاتتان نخواهد آمد. مگر این که بازگردید به همان اتاقک -که حالا خرابه ای ست- و با دست های ضعیفتان، با مشقّت و دشواری، آجر بر آجر بچینید و اتاقک را دوباره بسازید.

و بی گمان دوباره ساختن دیوار از فروریختن آن دشوارتر است.

۱ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۶:۵۳
عرفان پاپری دیانت