کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

*إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا ﴿۱۰﴾
*فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَدًا ﴿۱۱﴾
*وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا ﴿۱۸﴾
_____
*آن‌گاه جوانان به سوىِ غار پناه جستند و گفتند: ای پروردگارِ ما از جانبِ خود به ما رحمتى بخش و کارِ مان را براى ما به سامان رسان (۱۰)
*پس در آن غار سالیانى چند بر گوش‌هایِ‌شان پرده زدیم. (۱۱)
*و مى‌‏پندارى که ایشان بیداراند درحالى که خفته‌اند و آن‌ها را به پهلوىِ راست و چپ مى‌گردانیم و سگِ‌شان بر آستانه‌ی غار، دو دستِ ‏خود را دراز کرده‌بود. اگر بر حالِ آنان آگاه می‌شدی؛ گریزان روى از آنها برمى‌تافتى و دیدنِ‌شان غرقِ هراس‌ات می‌کرد.(۱۸)

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر منثور» ثبت شده است


داد می‌زنی که: «گرگ،گرگ!» می‌آیند. نمی‌بینند و می‌روند. 

باز داد می‌زنی که: «گرگ آمد. آن‌جاست. دارد می‌آید. رسید.» باز می‌آیند و گرگ‌ات را نمی‌بینند و تنها ول‌ات می‌کنند با گرگِ در کمین. 

و باز داد می‌زنی که: «گرگ!» و دیگر نمی‌آیند. دیگر کسی حوصله‌ی معماهای تو را ندارد. گرگِ سرراست می‌خواهند و گرگِ تو استعاره‌ای از گرگ است. هربار که می‌آمدند، به امیدِ شکار می‌آمدند نه کشف‌ و این‌بار دیگر نمی‌آیند. دیگر کسی نمی‌آید. و گرگِ تو کالا رسیده‌ست. از مهِ مجاز آمده بیرون بس که حل نشد حالا جواب است که می‌آید، با دندان‌های تیز و پنجه‌های کشیده. 


به وقت می‌آید. سحرِ روزِ سوم. و آن‌وقت تو و تمامِ کاغذهای سفیدت در تاریکیِ گرگ فرومی‌روید‌.

آن‌قدر ننوشتی‌‌اش که نوشت‌ات. آن‌قدر که کسی نخواست که خودِ عشق آمد و بلعیدت. بس که چله‌ به چله انتظار کشیدی آخر آمد. شعرِ آخرِ تو. شعرِ سیاهِ تو. 

۰ نظر ۱۲ تیر ۹۷ ، ۰۵:۱۶
عرفان پاپری دیانت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ تیر ۹۷ ، ۰۲:۴۱
عرفان پاپری دیانت

‏اسمِ تو آینده است. زیرِ اسمِ تو اسمِ دیگری هست که می‌آید. حق نه با من است نه با تو. حق با واژه‌ای‌ست که زیرِ اسمِ تو مخفی‌ست.

۰ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۳
عرفان پاپری دیانت


در شهرِ مجعد، قطارهایِ آویزان.

و بر خیابانِ سیال، زیبا می‌گذرد. و پاهایِ سرخِ پولکی‌اش راهی باز می‌کنند در حجمِ دود. 

درِ سطلِ زباله را کنار می‌زند یواش، آدم از دو چشم‌اش یکی را برایِ خود نگه می‌دارد و یکی را راهیِ راهِ باریکِ باز می‌کند. 

از باریکه به پهنا. و چشمِ دوده گرفته می‌رسد آخر به ردِ پایِ پولکیِ سرخ. 

یک لحظه وقت دارد. پس تصویر برمی‌دارد از زیبایِ درعبور. 

سنگینِ تصویر پس برمی‌گردد به چشم‌خانه، چشمی که سرخ و پولکی است دیگر. 

در سطلِ زباله، آدمِ یک چشم.



(این قطعه اقتباسی بود از حکایتی در منطق‌الطیرِ عطار با مطلعِ «پادشاهی بود بس صاحب‌جمال»

منطق‌الطیر، چاپِ شفیعی ‌کدکنی، بیتِ ۱۱۰۰ تا ۱۱۳۰)

۰ نظر ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۳
عرفان پاپری دیانت


۱

تولدِ یک نقطه

در عبورِ مورچه

و مرگِ نقطه 

در تولدِ خط.


ای کاش

چشم‌ام وارونه می‌دید.


۲

چشمانِ مجسمه

اشاره به تخته سنگ می‌کنند.


۳

آسمان

آبی‌اش را می‌دهد به پنجره‌یِ بسته

تا دیگر ندانیم

آسمان چه رنگی‌ست


۴

هر نفسی که می‌کشم

این باغِ پیشِ رو

کوچک‌تر می‌شود

و هر درخت

هزار درخت

۵

چه دیده ‌ام در خواب؟

یاد ام نیست

یک واژه مانده فقط:

خیابانِ برّاق


۶

امشب، خسته‌یِ دعا و چکش‌کاری، بر رختِ خواب افتادی. آینه را وقتی جلویِ مجسمه گذاشتی، فکری گذشت از سر ات -دور- و آن‌قدر دور که چراغ را خاموش کردی و خوابیدی. و دیگر خوابی ندیدی چرا که امشب، او خوابِ تو را می‌بیند.

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۰۱
عرفان پاپری دیانت


«شعر منثور»

میگفت: «در آینه بسیار دیدهای مرا.»

یکروز ظهر، سرِ کوچه دیدماش. در صورتاش جذام جا گرفتهبود و میخندید. چشمهایِ خشکیدهاش مهربان بودند اما هیچ پلک نمیزد. تکیه داده بود به دیواری و تناش نمیلرزید.

سر به زیر گذشتم و گم شدم.

 

«رباعی»

عشقِ تو قرار از دلِ زار ام بربود

تا دید تو را چشمام یکدم نغنود

آن زلفِ دوتا گره به کارم افکند

وآن ابرویِ چون هلال دردم بفزود

۰ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۴
عرفان پاپری دیانت


۱.

حادثه خط بود و

آینه انحنا و

آینه را در حادثه دیدن.



۲.

دارد شکلِ شطح می‌گیرد

به خود این گل.


از این‌جا که می‌گذشتم هربار

از خاکِ لالِ باغچه صدای خنده می‌آمد.

حالا معلوم‌ام شد پس

که در خاک به چه می‌خندیده‌اند.



۳.

سحر سخت

بر ماهِ هاشورخورده‌یِ بی‌وقت

دمیده

شب پریده

یک‌سره از سر-اش


-قبرِ سوار کجاست؟

-نمی‌دانم.

-می‌دانی.

-پیشِ چشم‌ام فقط

منظره‌ی سنگلاخی می‌بینم

غرقِ نور.


۴.

باغ از میانِ خود آن روز صدایی می‌شنید غریب، غریب. به درخت‌ها چیزی نگفت اما و صدا سربه‌مهر ماند میانِ باغ و حنجره‌اش-چاه- و صدا هی می‌آمد و هی آشناتر می‌شد با باغ و باغ با درخت‌هاش هی غریبه‌تر می‌شد و آن‌قدر غریبه شد که درخت‌ها همه خشکیدند. چون باغ غیرِ درخت نیست -حسابِ این را نکرده‌بود- و آخر که تن خشکید و صدا خاموش شد، حنجره ماند فقط چاه ماند و لبِ چاه.

۰ نظر ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۶
عرفان پاپری دیانت

۱

دست‌ات به خود

آن‌قدر می‌پیچد و

شبیهِ طناب می‌شم

دو دستِ تو دو طناب

بی‌دست‌ و

با بوسه بالا می‌روم

تا دهانِ تو

پرتگاهِ گفتنِ چیزی


۲

پشت‌ِ نقاب

زیباییِ تو آن‌قدر تکثیر می‌شود

تا تمام شود.


۳

آن‌قدر که انتظار-اش را کشیدند

بی‌کلمه آمد و

مثل عطری گذشت

و حالا عبور

 بر همه چیز هاشور می‌زند.


۴

-در معرض شهاب نشسته

چه می‌کند؟

-با بوسه

هر سنگ را رازی می‌کند

تا در امان بماند.


۵

خنجر

از نشاط آخر

می‌شکند. 



۶

برایِ دیدن آینه بود که افتاده‌بود به راه. و راه از کفِ کفش‌اش صیقل می‌یافت. و ذره‌ذره که می‌رفت، چهره‌اش خواستنی‌تر می‌شد برایِ اشیاء و عبورش می‌دادند. جلوه‌ی راه شده‌بود. هوا برای‌اش آینه‌ای بود. قدم برای‌اش آینه‌ای بود. راه برای‌اش آینه‌ای بود. و در هرکجا خود-اش را می‌دید. و این همه مکرِ آینه بود. 


۷

لحظه‌ی آخر. 

همه‌چیز مرده و مرگ می‌آمد برای میراندنِ اسم. مرگ و اسم، چشم‌در‌چشم. مرگ آماده‌ی کشتن بود اما. با اسمِ «مرگ» چه می‌کرد؟ با اسم که نمی‌شود اسم را کشت؟ پس مرگ لخت شد. از اسمِ خود بیرون پرید و بی‌«مرگ» شد و دیگر نبود. و اسم بلند خندید. و با شیپور خنده‌اش همه برخاستند. 

۰ نظر ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۰۵
عرفان پاپری دیانت

نقاش از خود شمایلی کشید و بر گردنِ خود انداخت. لباس‌هایش را درآورد و بر تنِ خود پوشاند. بعد، خود را بیرون فرستاد و خود در خانه ماند. برهنه به خواب رفت.

در شهرمی‌گشت، با شمایلی که برگردنش بود. سرگردان می‌رفت. گم شده‌بود در خیابان‌ها. به شمایلِ خود نگاه می‌کرد و خود را نمی‌شناخت. اما در خانه، در خواب چهره‌ی زنی را می‌دید. 

۱ نظر ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۵
عرفان پاپری دیانت


و رسیدند به آن دشت جادو. و چوپان گله را از در دشت گذرداد. در گستره ی دشت، گوسفندان یکی یکی از زمین جدا شدند. معلق در هوا-چون کلمات- پرواز می کردند و در آسمان گرم جست و خیز بودند.

چوپان بر زمین ایستاده بود. گریه کنان به گلایه گفت «امّا من این ها را از کوره راه ها گذر دادم و تا این جا آوردم شان» و صدایش در صدای بع بع گوسفندان گم شد.

۳ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۱۸
عرفان پاپری دیانت
شعر از روسل ادسون
ترجمه عرفان پاپری دیانت


یکبار بچه ای دو برگ کوچک پیدا کرد. برگ ها را به خودش چسباند و آمد داخل خانه. به پدر و مادرش گفت: «من درخت شده ام.»
آن ها گفتند: «هی برو داخل حیاط. این جا در اتاق پذیرایی رشد نکن. ریشه هایت فرش را سوراخ می کنند.»
بچه گفت: «داشتم شوخی می کردم.  درخت نیستم.» و برگ هایش را زمین انداخت.
پدر و مادرش به هم گفتند: «هی ببین پاییز شده ست.»
۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۲۰
عرفان پاپری دیانت

آن شب صدای هلهله و بوی شراب از خواب چند ساله بیدارش کرد. یک آن به خود لرزید و خاک را پس زد. چهره اش از پس سال ها دوباره هویدا شد: دو چشم اش از غضب می درخشید.

آهی کشید و برخاست و به راه افتاد. نه، زنده نشد. فقط خاک را کنار زد و برخاست و به راه افتاد.

او راز جهان بود و آن شب تاب نیاورد. از دهان خاک بیرون جست و

ای دریغا که نابه هنگام.

*

گورش زیر درخت انجیر بود. دور از شهر-و شاید به عمد دور از شهر خاک اش کرده بودند- و امّا آن شب هیاهوی جشن و بوی تعفن چندان بلند شد که بیدار کردش از خواب.

در آن تاریکی او برخاست و راه شهر را پیش گرفت. 

تن اش از غضب می لرزید.

*

اهل شهر- و حتی پیرمردان- در میدانچه گرد هم آمده بودند.

از سازها آن نغمه ی پلشتی به راه بود. و دیوار خانه ها به هزار رنگ آراسته.

بوی کباب و ادویه می آمد. بوی شراب می آمد. و صدای جنگ جنگ خلخال زنان.

در آن غلغله او پا گذاشت به میدانچه. خنده ها خاموش شدند و اهل شهر سربرگرداندند و دیدندش. هنوز خاک آلود بود. چهره اش فروریخته و موهایش آشفته - درست شکل لحظه ی مرگ اش- و از زخم پهلویش هنوز خون می ریخت.

جز تنی چند از پیرمردان چهره اش را کسی به یاد نداشت - و آن پیرمردان خوب می شناختندش.

اینک او دوباره آمده بود و میان مردمان راه می رفت.

*

همه تن نگاه شده بود و نگاه می کرد فقط. چشم اش کوره ای بود که همه چیز را در خود می کشید و می گداخت. و به همه چیز نگاه می کرد. به چهره ی اهل شهر. به خمره های شراب. به زنان برهنه و دیوارهای رنگ آلود. مردمان مست و منگ، نگاه اش می کردند. چهره هایشان سرخ از شراب بود و چهره ی او سرخ از خشم.

آن شب او عاشق تر از همیشه بود.

نه او چیزی می گفت و نه کس چیزی به او که کسی نمی شناخت اش دیگر.

*

هنوز شب به آخر نرسیده بود که او میان جنازه ها در میدانچه بر زمین افتاد. که تمام تن اش را نگاه کرده بود. چشم اش آسمان بود و نگاه اش سنگ بود که می بارید. نگاه اش چون نیش مار در گوشت شهر فرورفت.

رنگ از دیوارها رفته بود و اهل شهر خشکیده به خاک افتاده بودند، چهره هایشان چون سنگ های ترک خورده. و او نیز میان شان افتاده بود.

و سپیده ذره ذره سر زد. آفتاب بر آن ویرانه می تابید. و با سحرگاه می وزید و بوی تعفن را با خود می برد.


۲ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۵۵
عرفان پاپری دیانت

می پنداشت که دیگر شنا آموخته. می خواست به دریا برود تا در عمق آب، جنازه های خودش را بازیابد. که او پیش تر بارها غرق شده بود.

چشمان اش را بست و در آب پرید. نفس اش بند آمد. دست و پا زد و در آب فرورفت و غرق شد. و جنازه ای اضاف شد به جسدهای ته آب.


۰ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۳۶
عرفان پاپری دیانت

سال ۹۵ برای من بایک کار بلند و نفس گیر تمام شد. عمیدالدین. نوشتن این قصه برای من درگیری و تغییر بود. سفر. عمیدالدین سفرنامه ی من است (یا دست کم دوست دارم که این طور فکر کنم) از ایده ی اولیه اش تا پایان بازنویسی (حدودا یکسال) همه چیز در زندگی من عوض شد.

به هر حال، هنوز مطمئن نیستم. متن راضی ام نمی کند و آن قدر هم بد نیست که بیزارم کند از خود. این دودلی درباره ی یک متن بلای بدی ست. اگر حوصله کردید و عمیدالدین را خواندید حتما بگویید که مواجهه تان با متن چه طور بود.

و بهارتان هم مبارک.


دانلود داستان عمیدالدین


و همچنین

بشنوید

۱ نظر ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۰۵:۵۲
عرفان پاپری دیانت

روزهنگام رسیدم به مترسکی میان مزرعه. مترسک اشاره کرد به سویی، به مترسکی دیگر. رفتم و رسیدم به آن دیگری. صورت اش غمناک بود و انگشت اش به سمت مترسکی دیگر دراز.

تا غروب در مزرعه گشتم و مترسک های بسیاری را دیدم. دیدم که همه ی آن ها به یکدیگر اشاره می کنند و دانستم که چرا چهره هایشان غمناک است.

۱ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۵۹
عرفان پاپری دیانت

چهره ی مخدوش تو و

زخم سروها

که ثمری شده اند

و نمی بینی

از صدای خود 

تو بی بهره مانده ای و

صدایت زخم سروهاست


چه بوی آتشی می آید

چه بوی آتش دوری

دوری

دوری

دور

۰ نظر ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۸:۳۰
عرفان پاپری دیانت

شاعر بود. می شناختمش.

از او پرسیدم: چرا دیگر شعرهایت را نمی نویسی؟

او گفت: غروب یک روز، روحم را به تمامی فروختم.

۱ نظر ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۰:۰۴
عرفان پاپری دیانت

در راه می رفت. در کنار جاده غول های عظیم الجثه ایستاده بودند. به هر کدام که می رسید، ساعاتی بسیار در کنارش می ایستاد. غول ها با او حرف می زند. او نمی شنید. تنها نگاهشان می کرد. آن گاه از هرکدام تندیسی کوچک می ساخت و در کوله بار خود می گذاشت. و بعد غول را ترک می گفت.

تنها این گونه بود که می توانست به مسیرش ادامه دهد.

۲ نظر ۱۲ مهر ۹۵ ، ۱۷:۴۷
عرفان پاپری دیانت

آن شهر دروازه های ورودی بسیار داشت. و تنها یک دروازه ی خروجی؛ که هیچ کس از آن خارج نمی شد.

۰ نظر ۱۲ مهر ۹۵ ، ۱۷:۴۳
عرفان پاپری دیانت