کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

اگر کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مرادِ خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمی.اما تو صاحب مصیبت نیستی.
و مرا از آن غیرت آید که هرکسی در احوالِ مصیبت‌زدگان نگاه کند از راهِ تماشا.
مصیبت‌زده‌ای بایستی تا اندوهِ خود با او بگفتمی. تو را هنوز بوی شیر از دهان می‌آید. با تو چه توان گفت؟

(عین‌القضات)

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر سنتی» ثبت شده است

زِ بویِ گل چه شنیدند تا رمید بهار

چه گفت باد که باغ از هراس شد بی‌بار


مگر به ردّ هوا چهره‌یِ تو را دیدند

که تیره گشت جهان از هجومِ حجمِ غبار


در آینه نفسی رمزِ صبح می‌گفتند

که شب نهیب زد: آیینه مرد در زنگار


دُری‌ست گم‌شده در خاکِ ترد و تیره‌یِ تن

دَری‌ست بسته که ره بسته بر درش دیوار


در این مجال به‌جز ردّ پا و شیهه‌یِ اسب

نمانده هیچ نشانی زِ خویش یکه‌سوار


در این مجال که ماییم بند، بی‌بندی‌ست

چنین که سخت رهاییم در میانِ حصار


جهان سراسر اگرچه شراب آبادست

من‌ام که در پیِ دردی شدم مقیمِ خمار

۲ نظر ۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۷:۱۸
عرفان پاپری دیانت

آواز آمد که هین بی‌آواز شوید

تا تشنه‌جگر زِ بهرِ آن راز شوید

سررشته‌یِ پیوندِ جهان پاره کنید

اندر سرِ کار اش همه سر باز شوید

۱ نظر ۰۵ مهر ۹۶ ، ۱۳:۰۲
عرفان پاپری دیانت


«آمد نسیمِ سنبل با مشک و با قرنفل 

آورد نامه‌ی گل باد صبا به صهبا

کهسار چون زمرد نقطه زده ز بسّد

کز نعت او مشعبذ حیران شده‌ست و شیدا»

کسایی مروزی، ریاحی، نشر علمی


کلمه‌ی «زمرد» به وضوح گرهی در این دو بیت افکنده. و باید دنبالِ شواهدی باشیم (خصوصاً در کار شاعران طراز اول) که در آن چنین ناهماهنگی‌ای پذیرفته شده باشد و من چنین شواهدی پیدا نکردم. 

و می‌ماند احتمالِ «زمرَد» بودن این واژه که من به نسخه‌ها دسترسی نداشتم و امکان‌اش هست که نسخه‌ی معتبری با اعراب گذاری مسئله را حل کرده باشد. اما علی‌‌الحساب باید به دنبال شواهد حضور این واژه در متون گشت. و در غالبِ اشعار این واژه در میانه‌ی بیت به کار رفته و چیزی را روشن نمی‌کند. اما چند بیتی که زمرد را در جای قافیه به کار برده‌اند به این شرح است:


منوچهری در قصیده‌ای با مطلع «وقت بهار است و وقت مورد» که قافیه‌هایش هم مخلَد و مجدَد و امرَد و... هستند بیتی دارد به این صورت که:

هیبت‌اش الماسِ سخت را بکفاند

چون بکفاند دو چشمِ مار زمرَد


و بیت دیگری هم دوباره از منوچهری در «خیزید و خز آرید» که می‌گوید:


وان سیب چو مخروط یکی گوی تبر زد

در معصفری آب زده باری سیصد

بر گرد رخ‌اش بر، نقطی چند ز بسّد

وندر دم او سبز جلیلی ز زمرَد

 

انوری هم در قصیده‌ای که قافیه‌هایش مقصد و احمد و مقعد و... اند بیتی دارد که:

چشم نیاز پیش کف تو چنان بود

گویی که چشم افعی پیش زمرَد است

(باز هم انوری یک شاهد دیگر دارد به همین شکل)


و فخرالدین اسعد در ویس و رامین گفته که:

ز سبزه روی هامون چون زمرَد

ز لاله کوه سنگین چون زبرجد


و جالب که شاعر متاخری مثل اقبال هم این واژه را با تلفظی غریب تر البته به ضرورت قافیه، زمرَد به کار برده:

آب‌ها سیمین هواها عنبرین

قصرها با قبه‌های زُمْرَدین


و علی‌‌الحساب که هرجا زمرد در جای قافیه به کار رفته «زمرَد» است. البته باز هم باید به دنبال شواهد دیگری بود که اگر شاهدی پیدا شود که حضور صورتِ امروزی یعنی «زمرُد» را در متون تایید کند، می‌توان گفت که این واژه مانند بسیاری از واژه ها (سخن و...) در آن روزگار دو تلفظ داشته است.

۰ نظر ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۸
عرفان پاپری دیانت

۱

بر کوله بارِ خویش نظر کرد

رهرویی

خاموش گشت ناگه

از التهابِ راه

با خویش گفت -رسته ز انکار- :

جز دود نیست با من و این راه

سرتاسر اش سلامِ مدام است.


۲

قالیچه‌ی صدرنگ

-صد رنگِ مشتعل-

به طعنه نگاه‌ام می‌کند

از آسمان


۳

از قعر بدن‌ات

لهجه‌ای می‌پیچد

عمیق

مثلِ گردباد

و سرِ لج دارد

با واژه شدن


۴

در کارِ جهان مدام سرگردان باش

چون گرسنه‌ی نشسته بر هر خوان باش

هش دار که وصل دام اهل نظر است

بگذر ز وصال و همه‌تن هجران باش

۱ نظر ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۵:۲۷
عرفان پاپری دیانت

از ربط و از مرابطه خسته

برمنتهایِ خویش نشسته

از هرچه جز زِ خویش گسسته

دل بسته بر سر زوالِ دوباره


-«ای ربط ای هجومِ تباهی

ای رنگ ای کلیدِ سیاهی

بر من تنیده تلخِ نگاهی»

با خویشتن مدام به انکار


-«زخم‌ام همه زِ تیغِ سلامی‌ست

از صبح و از طلوعِ مدامی‌ست

زان حادثه هنوز پیامی‌ست

سویِ دل‌ام که بسته‌ی مایی


چون نورِ روز، روشن و پنهان

آید مدام سویِ تن و جان

از شیوه‌هاش، شیوه پریشان

مجموع می‌نماید اگرچه»


وین حرف‌هاش تا به سحر بود


تا دمدمایِ صبح

می‌کرد شکوه‌ها

یک چشم سویِ خاطره‌هایِ گذشته و

یک چشمِ دیگر اش سویِ در بود.


خواب‌اش گرفته‌بود کم‌کم و

آن درد

آن دردِ دورِ یک‌سره شادی

اِستاده‌بود پشتِ پنجره

خیره.


خواب‌اش که برد

از لایِ پنجره

چونان مِهی رقیق

آمد تویِ اتاق

آن درد

دردی چو رویِ آینه بی‌رنگ

دردی که تار اش از اندوه

پود اش زِ رقص و نغمه و آهنگ.


آمد کنارِ عاشق

اِستاد

سوی‌اش به خنده کرد نگاهی

و بعد

بوسید صورت‌اش را

گم شد درونِ جسمِ نزار اش.

۰ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۴۳
عرفان پاپری دیانت


«شعر منثور»

میگفت: «در آینه بسیار دیدهای مرا.»

یکروز ظهر، سرِ کوچه دیدماش. در صورتاش جذام جا گرفتهبود و میخندید. چشمهایِ خشکیدهاش مهربان بودند اما هیچ پلک نمیزد. تکیه داده بود به دیواری و تناش نمیلرزید.

سر به زیر گذشتم و گم شدم.

 

«رباعی»

عشقِ تو قرار از دلِ زار ام بربود

تا دید تو را چشمام یکدم نغنود

آن زلفِ دوتا گره به کارم افکند

وآن ابرویِ چون هلال دردم بفزود

۰ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۴
عرفان پاپری دیانت

۱

بی‌پرده

به پرده‌پرده‌ی متن

به شبِ آفتاب‌گرفته ریخته‌ای

اتاق

گرمِ گسستن.

بیرونِ پنجره

در گرمایِ نیم‌روز

رنگ‌ها به خود می‌شکنند.


۲

چهار دیوار

ضلع به ضلع ِ هم

میان‌شان

صدا و گلی

که نمی‌روید.


۳ 

[رباعی]

خورشید میانِ آسمان می‌خندد

ازخنده‌ی آسمان جهان می‌خندد

خیره به جهان و آسمان، من دیدم

در چهره‌ی تو راز نهان می‌خندد


۴

[رباعی]

از دود غم این جهان سیه‌گون شده است

آواز عزای ما به گردون شده است

بشکافته‌اند فرقِ خورشید و فلک

 از آهِ امیر مومنان خون شده است

۱ نظر ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۴
عرفان پاپری دیانت


ز ترکان پریچهره یکی را دوست تر دارم

که از بیداد گیسویش دل خون چشم تر دارم


اگرچه کوه بودم من کنون در بوته ی هجران

ز پیچ و تاب موی او دلی زیر و زبر دارم


ز دوری جان به جان آمد دل و جان در فغان آمد

کنون تا از در آید جان نگه دائم به در دارم


خیالی نو مرا در دل ز عشق آن پری آمد

غم کهنه ز جان شستم که سودای دگر دارم


به صحراهای عشق خود مرا می خواند آن لیلی

چو مجنون رخش گشتم همه پا در سفر دارم


مرا تا پیر میخانه مدامم می دهد جامی

چه باک از حیله ی شیطان و طعن بی بصر دارم


مرا گفت آینه بشکن که تا از خود رها گردی

چه گویی کاندر آیینه رخ او در نظر دارم


ز پیله ی تنگ این عالم برون جستم چو پروانه

مرا بالی ست بر شانه که سودایی به سر دارم


مرا در قعر این دریا بجویید این غرقان من

لب از گفتار می بندم که در سینه گهر دارم

۱ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۲
عرفان پاپری دیانت

۱

فتانه چو او به هر دو عالم کس نیست

با بار غمش چگونه می باید زیست

جانان همه سوختند زعشقش وآخر

معلوم نشد که میل آن ماه به کیست


۲

بگذشت و مرا در غم خود زار گذاشت

داغی به دل خسته ی بیمار گذاشت

خورشید نجات غم فزون شد بشتاب

کان ماه بشد. شب مرا تار گذاشت

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۱۴
عرفان پاپری دیانت


برفت دلبر و دل سوخت ز آتش دوری

منم که خو بگرفتم به ضعف و رنجوری


فغان که عشوه ی آن ماه شوخ شهرآشوب

به قلبمان شرری زد به جانمان شوری


بدیدمش سر بازار و سر به زیر فکند

نهان نمود رخ از ما و کرد مستوری


عتاب و جور و جفا و فراق رویش را

علاج نیست مگر با شراب انگوری


بیا به باغ و جفاهای گل به چشم ببین

به گوش بشنو ز بلبل حدیث مهجوری:


پیاله زد دو سه و مست گشت و سرخوش رفت

منم کنون و غم عشق و درد مخموری

۱ نظر ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۴:۵۸
عرفان پاپری دیانت


زخمی زدی و زخم تو تکثیر می شود

عاشق ز زخم های تو کی سیر می شود؟


دور از تو ای عزیزترین یادگار عمر

شب های من ببین که چه دلگیر می شود


از بس که کاری است غم عشقت ای عزیز

جان جوان به ثانیه ای پیر می شود


افیون خنده ی تو تنم را تباه کرد

روحم به یاد چشم تو تخدیر می شود


با بوسه ای عزیز به درمان زخم من

حالا بیا وگرنه بسی دیر می شود

۰ نظر ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۳۷
عرفان پاپری دیانت

آن چه اندوخته بودم همه بر باد برفت

در پی غمزه ی آن یار پریزاد برفت


آن جفاجو که ز می چهره برافروخته داشت

آتشی زد به دماغ من و چون باد برفت


زان تظلم که روا داشت به ما مشتاقان

خانه ویران شد و بس ناله و بیداد برفت


دیدی آخر که مرا زار و پریشان بگذاشت

دیدی آخر که چه سان خرم و دلشاد برفت


زان لب لعل شکربار که شیرین را بود

نیک بنگر که چه ها بر سر فرهاد برفت

۱ نظر ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۹:۳۱
عرفان پاپری دیانت

بگفت عاشق شوریده بی سر و دستار

که سرّ عشق نشاید نمود با هشیار


که راز عشق چو آب است و نیست شرط خرد

که آب جوی گشایند بر بن بی بار


فغان ز شیوه ی این عاشقان بازاری

که آب عشق ببردند بر سر بازار


ملول گشتم از این های و هوی و نعره ی دیو

کجاست هاتف رحمت که گویدم اسرار؟


نشسته بر لب دریا در انتظار توام

بیار گوهر معنی که پر کنم دستار


ز قول مدعیانت سری گران دارم

سر گران ببرم سوی خانه ی خمّار


که نقد عمر و قرار دل و سلامت تن

فدای غمزه ی جادو و عشوه ی دلدار

۰ نظر ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۱
عرفان پاپری دیانت

ما طایفه ی رندان مست نفس یاریم

ما بار نهادستیم چون باد سبکباریم


از خانه گریزانیم وز خلق بپرهیزیم

از هر دو جهان رسته در خانه ی خماریم


سودای تو آتش زد بر خرمن دل هامان

سودایی آن آتش وآن نرگس بیماریم


هر لحظه جنونی نو زاید ز خیال تو

آشفته تر از دیروز ویرانه تر از پاریم


مستیم و پریشان گو زان رو خمشی خوش تر

ورنه ز لب لعلت صدمایه سخن داریم

آذر۹۵

۲ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۸:۲۳
عرفان پاپری دیانت

عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد

از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد


از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور

تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد


ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی

ای زاهد فردایی فردات مبارک باد


کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد

حلوا شده کلی حلوات مبارک باد


در خانقه سینه غوغاست فقیران را

ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد


این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد

دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد


ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد

ای طالب بالایی بالات مبارک باد


ای جان پسندیده جوییده و کوشیده

پرهات بروییده پرهات مبارک باد


خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی

کالای عجب بردی کالات مبارک باد


مولوی

۰ نظر ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۳:۰۶
عرفان پاپری دیانت


حال ما در غمت ای دوست ندانی چون شد

من همینقدر بگویم که سراسر خون شد

بس که از هجر تو بگریسته ام من شب و روز

چهره ام ساحل و چشمم چو شط جیحون شد

یک دمی کاش به خود آید و پرسد لیلی

که که بود آنکه ز سودای رخم مجنون شد

ای پسر مرهمی از بوسه بنه بر دل ریش

که ز اندازه گرانی غمت بیرون شد

قامتم از غم آن سرو روان شد چو کمان

دلم از خنده ی همچون شکرش افسون شد

۰ نظر ۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۷:۲۵
عرفان پاپری دیانت

بُتا گریز ز عشقت بگو چگونه توانم

که درد عشق تو چون آتش اوفتاده به جانم

به دامِ درد و بلایم فکنده چشم نظر باز

غلام جلوه ی حسنم اسیر مهر بتانم

دلم چو بید پریشان غم تو باد خروشان

بِکن ز ریشه و کم کن ز عرصه نام و نشانم

به جای بوسه قناعت کنم به زخم تو بر تن

تنم سپر کنم اینک بزن به تیغ و سنانم

جمال بی بدلت را چگونه شرح بگویم

تو شاه عرصه ی حسنی و من بریده زبانم


زمستان 94

۱ نظر ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۶
عرفان پاپری دیانت

این عشق شد مهمان من

زخمی بزد بر جان  من

"مولانا"

 

پ.ن: برای بازیافتِ شوریدگی.

۰ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۰۵
عرفان پاپری دیانت

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

"عطار"

 

بیزارم از ابتذال خودم. کوچکم در برابر بزرگان. خامم. چرا اینگونه زشت در دیگران گره خورده ام؟ باید پنهان شوم. باید فرار کنم دوباره.

 

۳ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۱۱
عرفان پاپری دیانت
کنون جهان دگر و حال خلق دیگر شد

گه نشاط بیامد ملال آخر شد

 

کنون بهار خوش آمد به صفحه ی آفاق

و دشت مرده پر از یاسمین و عبهر شد

 

نسیم صبحدم از طرف مرغزار وزید

گل الاله به رخسار دشت زیور شد

 

زمین که در خریف و شتا خشک شد چو روی علیل

گه ربیع به رنگ سماء اخضر شد

 

بیا به باغ و ببین مجلس عمیدالدین

کنون که شور و سرورش دوصد برابر شد

 

۴ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۵۱
عرفان پاپری دیانت