کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

کهف

تلاش اندوهباری برای دوباره نامیدن اشیاء

اگر کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مرادِ خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمی.اما تو صاحب مصیبت نیستی.
و مرا از آن غیرت آید که هرکسی در احوالِ مصیبت‌زدگان نگاه کند از راهِ تماشا.
مصیبت‌زده‌ای بایستی تا اندوهِ خود با او بگفتمی. تو را هنوز بوی شیر از دهان می‌آید. با تو چه توان گفت؟

(عین‌القضات)

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

  • ۱۹ اسفند ۹۷، ۰۵:۴۵ - لوستر دیواری
    عاااالی

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «درباره زبان» ثبت شده است


 ‏gift انگلیسی به معنی هدیه، و gift آلمانی به معنی سم از یک ریشه‌ اند: اولی از give و دومی از geben، به معنی دادن.

واژه‌ی venum در لاتین به معنی زهر است، که در ایتالیایی velon شده، در همان معنی؛ و هر دو از مصدر volere آمده‌اند که معنی خواستن و آرزو و شهوت می‌دهد. نام ونوس venus هم، که الهه‌ی عشق و زیبایی‌ست، از همین ریشه است. شکل دیگری از این ریشه در wish انگلیسی مانده است. در پهلوی نیز واژه‌ی ویش viš به معنای زهر است.

_______

در تعبیر خواب گفته می‌شود که دیدن گنج نشانه‌ی بلا و بدبختی و بیماری‌ست.

ابن سیرین: اگر در خواب بیند که گنج یافت، دلیل است که بیمار شود. اگر بیند که گنج ناپدید شد، تأویل‌اش به خلاف این است. (به نقل از سراچه‌ی آوا و رنگ، ص ۱۲۹)

_______

گزارشی از مقاله‌ی “درباره‌ی مفهوم متضاد واژگان اصیل”


فروید با این فکر شروع می‌کند که خوابْ هر عاملی را با نقیض‌اش نشان می‌دهد.

سپس مطالبی را از زبانشناسی به نام ک.آبل نقل می‌کند و می‌کوشد میان تکنیک‌های رویا و صرف زبان‌های باستانی ربطی پیدا کند.

~

در زبان مصری بسیاری از لغات بر دو مفهوم متضاد دلالت می‌کنند. فرضا نور با همان واژه‌ای نامیده‌ می‌شود که تاریکی، و ضعیف با همان که قوی.

می‌دانیم که مصری‌ها قوم پیش‌رفته‌ای بوده‌اند. پس این بدویت زبانی را چه‌طور باید توجیه کرد؟


در زبان مصری علاوه بر مفرداتی که دلالت‌های نقیض دارند، به ترکیباتی هم برمی‌خوریم که از دو پاره‌ی متضاد تشکیل شده‌اند اما در نهایت تنها بر یک مدلول دلالت می‌کنند. فرضا ترکیب پیر-جوان که تنها معنی جوان می‌دهد یا دور-نزدیک که معنی نزدیک. باید توجه داشت که ترکیبات برای اشاره به یک مفهوم سوم درست نشده‌اند (مثل برخی ترکیبات ادبی مانند غریب‌آشنا و...) بلکه یکی از طرفین ترکیب احضار می‌شود تا ترکیب در نهایت بر آن طرف دیگر دلالت کند.

فروید در نهایت این‌طور نتیجه می‌گیرد که: مفاهیم همواره با ضدشان تعریف می‌شوند و معنی می‌گیرند. اضداد همواره همزاد هم‌اند. پس برای فهمیدن معنای یک واژه، باید نقیض‌اش را نیز در خاطر داشت. این ویژگی زبان‌های باستانی نیز به همین‌جا برمی‌گردد: واژه‌ی x هم بر کوچکی دلالت می‌کند و هم بر بزرگی. پس وقتی مراد معنای اول باشد، واژه‌ی x معنای دوم را هم فرایاد می‌آورد و برعکس. به این ترتیب دو سمت یک واژه به بیان هم کمک می‌کنند.

در ادامه‌ی تحولات زبانی، این خصیصه کمرنگ‌تر می‌شود. زیرا انسان یاد می‌گیرد که هر مفهوم را مستقلا و بی‌مقایسه با غیر درک کند. 

~

مصری‌ها برای درک تمایز معنایی این واژه‌ها در نوشتار، در کنار واژه تصویری می‌کشیده‌اند من‌باب راهنمایی. مثلا اگر واژه‌ی x معنای قوی می‌داد، کنارش تصویر سربازی می‌کشیده‌اند و اگر ضعیف، تصویر آدمی بی‌رمق را. آبل حدس می‌زند که این تمایز معنایی را در گفتار، با استفاده از شکلک‌ها و حرکات جسمانی نشان می‌داده‌اند.

~

در ادامه‌ی مسیر زبان، این ابهام معنایی کمرنگ‌تر می‌شود و در نهایت این سیر، به تک‌معنایی‌شدن لغات منتهی می‌شود.

در تحول بعدی، هرکدام از این دو مفهوم متضاد واژه‌ی خاص خود را پیدا می‌کنند که و این واژه‌ها البته به ریشه‌ی اولیه (که دو معنایی‌ست) مربوط اند. چیزی که منجر به تولید لغات تک‌معنایی از ریشه‌ی دومعنایی می‌شود معمولا تغییر آوایی‌ست. مثلا اگر کلمه‌ی بدوی ken باشد، به معنی قوی-ضعیف؛ صورت ken در معنای قوی باقی می‌ماند و شکل دیگری از همان واژه ، یعنی kan، با یک تغییر آوایی مختصر، بر ضعیف دلالت می‌کند.

(این را هم می‌شود به بحث اضافه کرد که علاوه‌بر (یا در کنار) تغییرات آوایی، گاهی دگرگونی جنسیتی لغات هم منجر به چنین نتیجه‌ای می‌شود. در ایتالیایی برخی از لغات هم فرم مونث دارند و هم مذکر. و در این دو فرم، بر معنای‌ای متمایز اما شبیه دلالت می‌کنند. la fine یعنی پایان و il fine یعنی غایت و هدف. la fronte پیشانی است و il fronte جبهه‌ی جنگ. یا la buca که چاله‌ی بزرگ است و il buco که سوراخ کوچک)


این خصیصه البته فقط مربوط به زبان مصری نیست. و در زبان‌های آریایی و سامی نیز نشانه‌هایی از آن هویداست.

هم کلماتی که در عین همسانی آوایی معانی متفاوت می‌دهند:

‏altus لاتین به معنی هم مرتفع و هم عمیق. sacer به معنی مقدس و هم ملعون. (حریم و حرام یا مولی و مولی در زبان تازی. یا اگر دیو فارسی را با دئو deo مقایسه کنیم)

و هم نمونه‌های متاخر که حاصل دگرگونی آوایی‌اند:

‏calmare به معنی همهمه و calm به معنی ساکت. Ciccus به معنی خشک و succus به معنی مرطوب و خیس. و همچنین نمونه‌های دیگری در آلمانی و انگلیسی. مثل without که ترکیب with است با out و نمونه‌ای‌ست از ترکیبات متضاد: با-بدون.‌

~

علاوه‌ بر دسته‌های قبلی، در زبان مصری یک تکنیک دیگر نیز برای خلق گونه‌های متفاوت (از یک ریشه‌ی واحد) وجود داشته که جالب است: استفاده از شکل‌های مقلوب.

فرضا اگر واژه‌ی مصری abc معنی روز-شب بدهد، واژه‌ی cba می‌تواند به شب یا به چیزی شبیه آن دلالت کند.

نمونه‌هایی از این شکل دگرگونی در زبان‌های آریایی نیز وجود دارد. مثل:

‏kreischen آلمانی به معنی فریادکشیدن که در انگلیسی shriek است به معنی جیغ‌زدن. یا boat انگلیسی به معنی قایق که در ریخت tub معنی طشت می‌دهد. یا care و reck به معنی پرواکردن و مراقب‌بودن، در انگلیسی.

~

در نهایت فروید می‌گوید که این خصیصه‌ی زبان‌های کهن در رویا هنوز زنده است. و بسیاری از ایماژهای درخواب را می‌توان با الهام از این الگوهای صرفی ترجمه کرد.

۰ نظر ۰۵ خرداد ۹۸ ، ۰۳:۰۱
عرفان پاپری دیانت

من یک رفیقی دارم و این عاشقِ یکی شده بود، چند وقتِ پیش. و بعدِ چند وقت که دل‌دل کرد و دورِ خودش چرخید، آمد از من مشورت بگیرد. من آن طرف را نمی‌شناختم و جسته‌گریخته فقط از زبان‌ِ خودش شنیده بودم و به نظرم آدمِ درستی می‌آمد. آمد از من پرسید که فلانی بهش بگم یا نه؟ گفتم معلوم است که نه.

به حرفِ من گوش نکرد و رفت و گفت و الان چند وقتی هست که با آن پسره نامزدند کم و بیش.

~

چند روزِ پیش این رفیقِ من آمده بود پیشِ من که عصرانه بخوریم. در حینِ حرف که کش آمده بود گفت فلانی من چه‌ عقلی کردم که گوش ندادم به حرفِ تو و بعد گفت البته می‌دانم که تو خیر و صلاحِ مرا می‌خواستی. 

من گفتم معلوم است که صلاحِ تو را نمی‌خواستم. آخرین چیزی که بهش فکر کرده‌ام توی زندگی صلاحِ تو بوده. و البته بدت را هم بدیهی‌ست که هیچ وقت نخواسته‌ام. 

گفت پس چی؟

گفتم وقتی که تو فکرِ مرا می‌خواهی، من فکرم را به تو می‌دهم. مسخره‌ست اگر توی فکرم تو را و خیر و صلاح‌ات را لحاظ کنم. من وقتی که گفتم نگو، ذره‌ای به این خاطر نبود که ممکن است نه بشنوی. آن که به خودتان مربوط است. و حتی اگر می‌دانستم (که کم و بیش هم می‌دانستم) که جورِ هم می‌شوید هم باز می‌گفتم که نگو. چون که ابرازِ عشق بی‌هوده‌ست. چون که ابراز بی‌هوده‌ست. چون که عشق بی‌هوده‌ست. و خواندنِ شعر برای کسی بی‌هوده‌ست، حتی اگر تحسین‌‌ات کند و نامزد شوید حتی کم و بیش.  و زیباییِ مکشوف را باید در خاک دفن کرد و شعر را باید که فراموش کرد. «وَهُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ و بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا یَبْغِیَانِ» و این دو سمتِ زبان همیشه دورند از هم و هم از هم دور می‌مانند. به همین خاطر افشای شهادت خطاست.


البته بعد گفتم که خوب کردی که گوش نکردی به حرفِ من و صورت‌ات را به من هرچه بی‌شباهت‌تر کنی خوش‌بخت‌تری. و گفتم که آن روز که به من گفتی که گفته‌ای و فلان طور شده و چه و چه پیشِ خودم هوشِ تو را تحسین کردم و برای تو خوش‌حال شدم.

گفت فکرش را نمی‌کردم که آن وقت داشتی امتحان‌ام می‌کردی.

گفتم عزیزم‌‌، من همیشه دارم امتحان‌ات می‌کنم.

۰ نظر ۲۰ آذر ۹۷ ، ۱۱:۰۸
عرفان پاپری دیانت

شاید واژه‌ها نمادِ چیزها باشند، این که در طولِ زمان به این کیفیتِ نمادین رسیده‌اند یا از آغاز چنین بوده‌اند مهم نیست.

اما در اثرِ ربط و هم‌دمایی و تکرار (تکرارِ آیینی) از حالتِ نمادین خارج می‌شوند (و برای تو) به شکلِ شمایل درمی‌آیند.

~

نامِ تو شمایلی‌ست بر گردن‌ات. (باز تأکید می‌کنم که برای من و در متنِ خلسه‌ی من) اما شمایلِ هرچیز را وقتی می‌سازند که راهِ رسیدن به آن چیز و دیدارِ با آن ناپدید شده باشد.  

۰ نظر ۰۶ آبان ۹۷ ، ۲۳:۱۳
عرفان پاپری دیانت

چون روزِ عیدِ پنجاهه فرارسید، جملگی با هم در یک مکان بودند که به ناگاه بانگی چون آوای وزیدنِ بادی تند از آسمان برخاست و خانه‌ای را که در آن به سر می‌بردند، به تمامی آکند. زبانه‌هایی که گویی لهیبِ آتش بود، بر ایشان پدیدار گشت، زبانه‌ها چند پاره شد و بر هر یک از ایشان یکی بنشست. آن گاه جملگی از روح‌القدس آکنده شدند و آغاز به سخن‌گفتن به زبان‌های دگر کردند، بر وفقِ قدرتی که روح بهرِ تکلم بر ایشان عطا کرده بود. 

باری مردانِ پارسا از جمله‌ی ملت‌هایی که به زیرِ آسمان‌اند، در اورشلیم ساکن بودند. چون بانگ برخاست، جماعت گرد آمدند و مبهوت گشتند. هرکس می‌شنید که ایشان به زبانِ او سخن می‌گویند. حیران گشتند و جملگی به شگفت آمدند و گفتند: «مگر این مردانی که سخن می‌گویند جمله جلیلی نیستند؟ پس چه سان هریک از ما می‌شنود که به زبانِ مادری‌اش سخن می‌گویند؟ پارت‌ها، مادها، عیلامیان، ساکنانِ بین‌النهرین، یهودیه و کاپادویا، پونتوس و آسیا، فروگیا و پامفولیا، مصر و آن ناحیه‌ی لیبی که نزدیکِ کورِنِه است، رومیانِ مقیم، از یهودی و نوکیش، کرتیان و اعراب، می‌شنویم که اینان شگفتی‌های خدا را به زبانِ ما بازمی‌گویند!»

جملگی حیران گشتند و با سردرگمی یک‌دیگر را گفتند: این چه تواند بود؟

دیگران سخره‌کنان گفتند: ایشان مست از میِ گیرایند!

(کارهای رسولان ۲/ ۱۳-۱)

~

برجِ بابل به انتها نرسید، زیرا خداوند می‌هراسید که انسان‌ها یگانه جای‌گاه‌اش ،یعنی ملکوت، را نیز فتح کنند. و فتحِ ملکوتِ هرچیز تنها در یک‌زبانی و در بی‌زبانی ممکن است. (نگاه کنید به مرصادالعباد، فصلِ دوم از بابِ دوم)


اما می‌توان این‌طور فکر کرد که برجِ نیمه‌کاره‌ی بابل با شهادتِ مسیح -در اتحادِ دوباره‌ی پدر و پسر و با پاک‌شدنِ گناهِ نخستین در خونِ عیسی- به انتهای خود می‌رسد.

۰ نظر ۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۰
عرفان پاپری دیانت

حروف اگرچه به نظر مجردترین شکلِ کلام‌اند اما ما حروف‌ را هم با اسم‌های‌شان می‌شناسیم. یعنی چیزی که ما به عنوانِ «حرف» می‌شناسیم تنها تصوری از حرف است و ما احتمالاً از مرحله‌ی اسم فراتر نرفته‌ایم و چیزی که اسم‌اش را حرف گذاشته‌ایم، تنها تصوری از جهانِ پس از اسم‌ است. 


حروف اگرچه عناصرِ سازنده‌ی اسم‌اند، اما خود نیز موسوم‌اند. یعنی که حروف بر اسم‌اند و هم اسم بر آن‌هاست. 

~

حرف «ا» را در نظر بگیرید. اسم‌اش «الف» است. در خودِ الف(یعنی اسمِ ا) سه حرف هست که سه اسم دارند:«الف٬ لام، فا» در خودِ این سه اسم، هشت حرف هست که هشت اسم دارند: «الف، لام، فا، لام، الف، میم، فا، الف» و در این هشت اسم، بیست‌و‌دو حرف هست با بیست‌و‌دو اسم: «الف،لام،فا،لام،الف،میم،فا،الف،لام،الف،میم،الف،لام،فا،میم،یی،میم،فا،الف،الف،لام،فا» و...

~

الفبا اشاره‌ای به ابدیت است. 

۰ نظر ۲۳ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۳
عرفان پاپری دیانت

امضا شکستِ متن نیست؟

شاعر متنی را بنا می‌کند تا در حجمِ خالیِ متن، نامی نو بیابد. تا در خلأ متن از نامِ خود و از خود تهی شود و به متنی برسد که تفصیلِ نامِ اوست.

اما در انتهای متن، و در لحظه‌ی امضا، دوباره و ناگهان با اسمِ گذشته‌ی خود مواجه می‌شود.

آیا امضای پای متن، شکستِ متن است؟

اما مگر امضا شکسته‌ی نام نیست؟

۰ نظر ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۰۷:۱۱
عرفان پاپری دیانت
باید به زبانی برهنه دست یافت. زبانی که از آرایشِ شاعرانه (واژه‌ی اشتباهِ شاعرانه را عمداً به کار می‌برم) و سلطه‌جوییِ سخن‌ورانه تهی‌ست.

زبانی مذهبی: تو نه می‌توانی تأویل کنی و نه گزیری از تأویل داری.
حرارتِ متن: اگر دور شوی یخ می‌زنی و اگر (به قصدِ تأویل) لمس‌اش کنی، دست‌های‌ات می‌سوزند.

زبانِ بی‌مصرف. مصرف‌ناشدنی و ناگزیر.

زبانی که به بدایتِ خود بازگشته: فقط برایِ فکر کردن. برایِ گرم‌شدن.(انسانِ نخستین در تنهایی آواز می‌خواند) بسترِ کشفِ مدام.(انسانِ نخستین بر چیزها اسم می‌گذارد)

زبانی که بازنمودِ ذهن نیست. خودِ ذهن است.
۰ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۴۳
عرفان پاپری دیانت

(ایده‌ی بارت درباره‌ی جملاتِ شهوانی)

_

یک بریده از یک متن و یا یک متنِ بی‌بریده هرکدام در تنهایی، کیفیتی گروتسک دارند. 


متن تن است. و جمله‌های بریده مثلِ اندام‌های جنسی در بافتِ تن برق می‌زنند. این جمله‌ها (بیت‌الغزل‌ها) میل به بریدگی دارند. همان‌طور که نگاه اندام‌های شهوانی (گوش‌ها، گردن، گونه، سینه‌ها، لب و...) را از تن می‌بُرد.


این جملات(اندام‌ها) برمی‌جهند و در متن هم می‌مانند هم نمی‌مانند.

به قولِ بارت، کیفیتِ شهوانیِ آن‌ها به سببِ امتدادی‌ست که در ذهن می‌یابند.

و این امتداد تا وقتی هم‌چنان شهوانی، خیال‌انگیز و فانتزی می‌ماند که یک‌پایِ جمله در متن باشد. 

تصویرِ جمله‌ای که از متنِ خود گسسته هولناک است (از جنسِ گروتسک)

یک تن بدونِ اندامِ جنسی. یک اندامِ جنسی بدونِ تن.

۰ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۴۱
عرفان پاپری دیانت

عزّ‌ِ وصف‌اش چو روی بنماید

عقل را جان و عقل برباید

«سنایی»


در زبان و در ذهن، واژه‌ها و چیزها در یک طیف رفت‌و‌آمد می‌کنند. دربازه‌یِ بینِ سیال‌بودن و انجماد. بینِ سنگ و هوا. 


در ذهن، چیزها از جهل (تاریکی) به سمت علم(نور) می‌آیند. و روشن که می‌شوند، سنگ می‌شوند. در سمتِ سیاهِ ذهن هیچ چیز بسته نیست و در رطوبتِ آن‌جا، چیزها می‌بالند.

جهل، رَحِم‌ است.

اما وقتی که شناختیمِ‌شان و گفتیمِ‌شان، خشک می‌شوند. سنگ می‌شوند و نهایی می‌شوند. می‌شود تراشیدِشان و حجیمِ‌شان کرد. 

مثلِ کاری که سنایی کرده در این بیت. دو واژه. از دو جهانِ گوناگون. دو عقل. عقلِ اول از سمتِ نور و سنگ و عین می‌آید و عقلِ دوم از سویِ تاریکی و هوا و ذهن.

۰ نظر ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۹
عرفان پاپری دیانت

این فرضِ دور را شاید بتوان در نظر گرفت که تمامِ واژه‌هایِ زبان در اصل نام‌آوا بوده‌اند و بعد آوایِ‌شان را از دست داده‌اند و یک‌سره نام شده‌اند.

۰ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۰۵
عرفان پاپری دیانت

شمارش از هم‌گروهی می‌آید. یا دقیق‌تر، شمارش بر فرضِ هم‌گروه بودن معنی پیدا می‌کند.

۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۰۰
عرفان پاپری دیانت